
Zohreh
۴
واقعیت این بود که ما مدتها بود درست و حسابی به درددل یکدیگر گوش نداده بودیم. ما دو راه جداگانه را برگزیده بودیم و هر بار من این حقیقت را تأیید میکردم، چرخهٔ درد و اندوهم دوباره به حرکت درمیآمد.
Zohreh
۲
هیچ انتظاری نداشتم اما تا اندازهای هم منتظر چیزی بودم. دقیقاً نمیدانستم چه چیزی. شاید یک احساس.
Zohreh
۱
وقتی به همکاری پیشنهاد دوستی بدهی که خواهانش است، آدم باحالی هستی و اگر طرف خواهانش نباشد، با شکایت و لیچار او مواجه میشوی. من معتقدم بهتر است آدم از کل ماجرا بپرهیزد.
Zohreh
۱
نیچه در این مورد چی گفته؟ کسی که با هیولا میجنگد…»
«باید طوری عمل کند که خود به هیولا تبدیل نشود.»
hamtaf
۰
آدم هر روز جنگی بیحاصل با زندگی دارد و در زندگی چه چیزی بیش از اظهار جسمانی عشق، حیاتی است؟
Zohreh
۰
از نظر بعضی از گزارشگران جوان، من تا حدودی قهرمان بودم، با گزارشهایی که میشد آنها را از روزنامه برید و نگهشان داشت، دارای ذوق و قریحه بود و قبل از همه هم منتشر میشد. از نظر عدهای دیگر، شک نداشتم نویسندهٔ مزدور دیوانهای تلقی میشوم که بهناحق گزارشهایش راحت و بیدردسر در روزنامه چاپ میشود.
Zohreh
۰
مرگ ضربان قلب من است. از طریق آن امرار معاش میکنم. اعتبار حرفهایام را روی آن بنا نهادهام. با شور و شوق و دقت متصدی کفن و دفن با آن رفتار میکنم؛ در کنار آدمی داغدیده، غمگین و دلسوز میشوم و وقتی تنها هستم، یک صنعتگر کارکشته.
Zohreh
۰
همیشه معتقد بودهام راز و رمز معامله با مرگ این است که از آن دوری کنی. این قانون است. نگذار نفسش به صورتت بخورد.
Zohreh
۰
همیشه برایم جالب بود بدانم پلیسها چه نوع نوشیدنیای میخورند. این موضوع تا حدودی شخصیت آنان را تعریف میکرد. وقتی نوشیدنی را این طوری خالی بالا میانداختند، به نظرم میرسید شاید بارها و بارها خیلی چیزها را دیدهاند که بقیهٔ مردم حتی یک بار هم ندیدهاند.
Zohreh
۰
گمان نمیکنم هیچ نوع مرگی مانده باشد که دربارهاش ننوشته باشم، که بعدش هم باعث میشد ناخوانده به سراغ آدمها بروم و به رنج و دردشان سرک بکشم.
Zohreh
۰
مهارت من در زندگی این بود که کلمات را کنار هم بگذارم و حکایتی منسجم و خواندنی از آنها بسازم، اما حالا هیچ جملهای برای این یکی نداشتم.
Zohreh
۰
سعی میکردم تنم را خسته کنم به این امید که ذهنم هم از جسمم پیروی کند، اما موفق نمیشدم.
Zohreh
۰
متوجه شده بودم که بخش اعظم اندوهم درواقع خشم است.
Zohreh
۰
در این حرفه، سردبیران به دو دسته تقسیم میشدند. عدهای از آنان از حقایق خوششان میآمد و به قدری آنها را در داستان میگنجاندند که عملاً هیچکس آن را تا آخر نمیخواند. بعضیشان هم از حرف و حدیث خوششان میآمد و هرگز اجازه نمیدادند حقایق سد راهشان شود.
Zohreh
۰
«تو بچه هم که بودی همیشه میخواستی از همهچی سر دربیاری. یادت میاد؟ دل و رودهٔ همهٔ اسباببازیهات رو میریختی بیرون.»
«چی داری میگی، مامان؟ این…»
«من دارم میگم وقتی دل و رودهٔ همه چی رو بریزی بیرون، همیشه هم نمیتونی دوباره سر همشون کنی. اونوقت چی داری؟ هیچی، جانی، هیچی نداری.»
Zohreh
۰
من از مسیری متروک و نامعلوم ـ تسخیرشده بهدست فرشتگان مغضوب ـ جایی که شبحی به نام شب ـ نشسته بر سریری سیاه حکم میراند ـ به این سرزمین رسیدهام ـ از دورترین نقطهٔ مسکونی تا ابد تاریک ـ از برهوتی با آبوهوایی غریب ـ خارج از مکان، خارج از زمان.
Zohreh
۰
هرگونه قانون دنیوی را که در قبال پلیس نقض کنی، ممکن است دلخور شوند.
Zohreh
۰
هرگز موقع برخورد با پلیس راحت نبودم، حتی با اینکه دنیای آنها مجذوبم میکرد. همیشه احساس میکردم ممکن است به چیزی در من ظنین شوند؛ به چیزی بد و ناخوشایند. عدهای میگفتند این نقطهضعف من است.
Zohreh
۰
ما دربارهٔ آنچه ما را میترساند، مطالعه میکنیم. ترس باعث فروش روزنامهها و محبوبیت برنامههای تلویزیونی میشود.
Zohreh
۰
آدم گاهی بهگونهای خاص، بهگونهای پرشور، عاشق رنجکشیدن است.
Zohreh
۰
رنجکشیدن شور و شوق من است، مذهبم است؛ هرگز مرا ترک نمیکند؛ مرا هدایت میکند؛ خودِ من است.
Zohreh
۰
درد و رنج ما مسیری است که انتخابش میکنیم و در آن ره میسپاریم. درد و رنج زمینه را برای هر کاری که میکنیم و هرآنچه میشویم، فراهم میکند. بنابراین، ما به روی آن آغوش میگشاییم. ما آن را بررسی میکنیم و به دلیل معصومیت و بیگناهیاش، عاشق آن هستیم. ما هیچ راه چارهٔ دیگری نداریم.
Zohreh
۰
میتوانم سرم را برگردانم و به مسیری که طی کردهام نگاهی بیندازم و ببینم که چطور درد و رنج تمام انتخابهای مرا شکل داده است. به روبهرو نگاه میکنم و میتوانم ببینم که درد و رنج مرا به کجا میبرد. درواقع من دیگر در طول مسیر گام برنمیدارم. راه من است که در زیر پایم به جلو میرود، مرا با خود حمل میکند، همچون تسمهای بزرگ در طول زمان، و مرا به اینجا آورده است.
Zohreh
۰
همیشه وقتی من با کسی برخورد میکردم که راه زندگیاش را عوض کرده و حالا به آنسوی خط قدم گذاشته بود، با سکوتی ناراحتکننده دست به گریبان میشدم.
Zohreh
۰
زمانی کتابی دربارهٔ یک خبرنگار خوانده بودم که نویسندهاش هم خبرنگار بود و زندگی را همچون دویدن در جلوی دستگاه خرمنکوب توصیف کرده بود. فکر کردم این صحیحترین توصیفی بود که تاکنون خوانده بودم.
Zohreh
۰
احساس کردم به او اعتماد دارم. شاید چون همیشه بهراحتی میشود به کسی که همان کاری را انجام داده است که خود آدم انجام میدهد، اعتماد کرد.
Zohreh
۰
من از آن آدمها نبودم که از تنهایی یا تاریکی بترسم. ده سال بود که تنها زندگی میکردم، حتی بهتنهایی در پارکهای ملی چادر زده بودم و در صحرا و بیابان راه پیموده بودم تا سوژهای به دست بیاورم.
Zohreh
۰
آلن پو نوشته بود: «من در دنیایی از شکوهها/ تنهای تنها به سر میبرم/ و روح و روانم/ راکد و ایستاست.»
Zohreh
۰
اما وقتی شب پردهٔ سیاهش را
بر آن نقطه میافکند، بر سرتاسر آن،
و نسیم رمزآلود نالهکنان میوزد،
آنگاه… آه، آنگاه، من
در وحشت دریاچهٔ تنها، بیدار میشوم
Zohreh
۰
مرگ در دل آن موج زهرآلود بود،
و در گورِ مناسب شکافِ عمیقِ آن