جملات زیبای کتاب آشپزخانه | طاقچه
تصویر جلد کتاب آشپزخانهsubscriptionAvailable

کتاب آشپزخانه

نوع کتاب
۳.۰(از ۲۰ امتیاز)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
نازبانو
۷
کابوس وحشتناک من این بود که اگر به تو زنگ بزنم، تو گریه می‌کنی و از دست من عصبانی می‌شوی.» «این‌ها همه خیالات تو بوده. و خیالات بدتر از واقعیت است.»
نازبانو
۷
هیچ روزی به روز قبلش ارتباط ندارد.»
Shirin Rassam
۵
ولی اگر کسی نومیدی واقعی را هرگز تجربه نکرده باشد، وقتی پیر شود هیچ وقت نمی‌داند چطور ارزیابی کند در کجای زندگی قرار گرفته است؛ هیچ وقت نمی‌داند شادی حقیقی چیست. من قدردان آن هستم.
نازبانو
۴
این بستگی به یوئیچی دارد. حتی اگر تو دوست دختر او هستی، به نظر من دلیل نمی‌شود که به جای او تصمیم بگیری.»
Shirin Rassam
۲
من هیتوشی را بیشتر از خود زندگی دوست داشتم.
Tonoske
۲
«الو؟ میکاگه؟» لحن صدایش مرا وادار کرد بخواهم از دلتنگی گریه کنم. با خوشحالی فریاد کشیدم: «خیلی وقت است ترا ندیده‌ام!» هر دو پشت حفاظی از خجالت پنهان بودیم.
Tonoske
۱
اریکو ناگهان با تمام دقت به صورت من نگاه کرد. «یوئیچی قبلاً به من گفت که تو ووفی را به یادش می‌آوری، همان سگی که داشتیم. می‌دانی ـ واقعاً همین‌طور است.» «اسمش ووفی بود؟» «بله، یا ولفی.» در حالی که فکر می‌کردم،‌ گفتم: «هوم. ووفی.» «تو هم چشم‌هایی به همان قشنگی داری، مویی به همان قشنگی... وقتی برای بار اول دیروز ترا دیدم، مجبور شدم جلوی خودم را بگیرم که نخندم. تو واقعاً شکل او هستی.»
Shirin Rassam
۰
در تکرار بی‌‌پایان دیگر شب‌ها، دیگر صبح‌ها، این لحظه، باز هم، ممکن است یک خواب باشد.
Tonoske
۰
معمولاً وقتی برای اولین بار به خانه‌ای می‌روم، و با کسانی که نمی‌شناسمشان روبرو می‌شوم، احساس تنهایی غریبی به من دست می‌دهد.
Tonoske
۰
این مادر بود؟ شگفت‌زده، نمی‌توانستم چشم از او بردارم. موها، همچون آبشاری از ابریشم بر روی شانه‌هایش ریخته شده بود؛ چشم‌های بلند و باریکش می‌درخشید؛ لب‌هایی خوش ریخت، بینی بلند و صافی داشت ـ از سراسر هیکل او نور فوق‌العاده‌ای می‌تافت که به نظر می‌آمد از نیروی زندگی او منعکس می‌شد. شکل انسان نبود. تا حالا کسی را به شکل او ندیده بودم.
Tonoske
۰
آن مبل لذت‌بخش بود. آن‌قدر بزرگ، آن‌قدر نرم، آن‌قدر عمیق بود، که یکبار احساس کردم آن‌قدر وا رفته‌ام که هرگز نمی‌خواستم دوباره از جا بلند شوم.
Tonoske
۰
به محضی که تصمیم گرفتیم کجا همدیگر را ببینیم، از پنجره بیرون را نگاه کردم. آسمان بیرون خاکستری کم رنگ بود. امواجی از ابرها را باد با نیروی عجیبی کنار می‌زد. در این دنیا جایی برای غم نیست. هیچ‌ جا، برای هیچ کس.
کاربر ۷۷۷۳۷۱۳
۰
همیشه همین طور بود. خودم بودن وحشتناک غمگینم می‌کرد. «خب، خداحافظ.» از ته قلبم، چشم‌هایم این سوال را می‌پرسید: قبل از آن‌که خیلی دیر بشود، چیزی داری که احساست را به من نشان دهد؟ «مقاومت کن، بچه.» لبخند زد، اما جواب در چشمان خودش مشخص بود. گفتم: «بسیار خوب.» و دست تکان دادم و از هم جدا شدیم. احساس، جایی به فاصله‌ای دور و نامعین سفر کرد و ناپدید شد.
کاربر ۷۷۷۳۷۱۳
۰
خواب دیدم. داشتم ظرفشویی آشپزخانه‌ی همان آپارتمانی را می‌سابیدم که امروز تخلیه کرده بودم. مسخره بود، ولی آنچه دلم برایش تنگ شده بود رنگ زرد ـ سبز کف بود... وقتی آن‌جا زندگی می‌کردم از آن رنگ متنفر بودم، اما حالا که مجبور به تخلیه آن شده بودم از صمیم قلب دوستش داشتم.