كسی كه عاشق هستی است، گند آن را تحمل نمیكند و در برابر عوامل گندزا، با صلح و صفا نمیماند كه عشق با بیتفاوتی نمیسازد و سازشگری نمیآورد. عاشق، مهم را فدای مهمتر میكند و هنگام گرفتاریها، به اين گونه راه میرود.
انسان با شناخت خودش و با شناخت رابطهاش با هستی و با جامعه، به نقش خويش پی میبرد، صالح میشود و مصلح و در نتيجه درگير و مبارز. و اين است كه عشق او مرز آفرين است و سازنده است نه صلح كلی و ول.