جملات زیبای کتاب مگس ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب مگس هاsubscriptionAvailable

کتاب مگس ها

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۲۰ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Mohammad
۲۳
ترس و وجدان ناراحت، بویی دارند که برای مشام خدایان لذت‌بخش است
javadazadi
۲۱
اورست: هرچه که بخواهند: آن‌ها آزادند، زندگی انسانی از آن سوی ناامیدی آغاز می‌شود.
Arno
۸
این قاعدهٔ بازی است. مردم به تو التماس می‌کنند که محکوم‌شان کنی. ولی مراقب باش که فقط بر پایهٔ خطاهایی که برایت اعتراف می‌کنند درباره‌شان داوری کنی: بقیه خطاها به تو مربوط نیستند، و اگر کشف‌شان کنی این آدم‌ها از تو ناراضی می‌شوند.
Arno
۷
خواستم فکر کنم که مردم این‌جا را با حرف می‌توان درمان کرد. دیدی که چه پیش آمد: آن‌ها رنج‌شان را دوست دارند، به زخمی آشنا که با ناخن‌های کثیف خود آن را میخراشند و به‌دقت حفظش می‌کنند نیاز دارند. آن‌ها را با اعمال خشونت باید درمان کرد، زیرا رنج را جز با رنجی دیگر نمی‌توان مغلوب کرد.
pejman
۶
وقتی که هنوز تو را نشناخته بودم کم‌تر احساس تنهایی می‌کردم
reza ghavipor
۴
می‌دانم، من با خودم بیگانه‌ام. خارج از طبیعت، مخالف طبیعت، بدون هیچ دستاویزی مگر خودم هستم، ولی به زیر قانون تو باز نخواهم گشت: من محکوم به آنم که قانونی دیگر جز قانون خودم نداشته باشم. به طبیعت تو باز نخواهم گشت: هزار راه در آن کشیده شده که به سوی تو هدایت می‌کنند، ولی من جز راه خود نمی‌توانم راهی در پیش بگیرم. زیرا که، ژوپیتر، من انسانم و هر انسان باید راه خود را ابداع کند. طبیعت از انسان نفرت دارد و تو، تو، شاه خدایان، تو نیز از انسان‌ها متنفر هستی.
pejman
۴
ما به‌عمد به دنیا نیامده‌ایم، و همگی از بزرگ شدن شرم داریم.
Arno
۳
آگامنون مرد خوبی بود، ولی ببینید، خطای بزرگی کرد. اجازه نداده بود که اعدام‌ها در ملأعام صورت بگیرد. حیف است. یک دار زدن حسابی، سرها را گرم می‌کند، اندکی از حساسیت مردم نسبت به مرگ می‌کاهد. مردم این‌جا چیزی نگفتند، چون ملول می‌شدند و می‌خواستند یک مرگ فجیع ببینند
reza ghavipor
۳
اورست: فلسفه را کنار بگذار. خیلی اذیتم کرده است. آموزگار: اذیت! یعنی آزادی فکر به انسان‌ها دادن، عبارت از زیان رساندن به آن‌هاست؟
pejman
۳
ناسپاس، هیچ خاطره‌ای ندارید، حال آن‌که من ده سال از زندگی‌ام را صرفِ خاطره‌دادن به شما کرده‌ام؟
pejman
۳
که مردم این‌جا را با حرف می‌توان درمان کرد. دیدی که چه پیش آمد: آن‌ها رنج‌شان را دوست دارند، به زخمی آشنا که با ناخن‌های کثیف خود آن را میخراشند و به‌دقت حفظش می‌کنند نیاز دارند. آن‌ها را با اعمال خشونت باید درمان کرد، زیرا رنج را جز با رنجی دیگر نمی‌توان مغلوب کرد.
pejman
۳
خاطره‌هایی‌هستند که انسان با دیگری تقسیم نمی‌کند.
pejman
۲
دیانت خوب، به شیوهٔ دیرین، به‌شدت بر اساس وحشت استوار است.
pejman
۲
اگر چیزی به دست آورده‌ام که نابودم کند، یعنی این‌که اکنون دیگر نمی‌توانم از چیزی بترسم.
pejman
۲
آمده‌ای و سبب شده‌ای که کینه‌ام را از یاد ببرم؛ دست‌هایم را باز کرده‌ام و گذاشته‌ام که یگانه گنجینه‌ام بلغزد و به زمین بیفتد.
pejman
۲
اژیست: من رازی ندارم. ژوپیتر: چرا. همان رازی که من دارم. راز دردناک خدایان و شاهان: آن‌هم این‌که انسان‌ها آزادند. اژیست، آن‌ها آزادند. تو این را می‌دانی، و آن‌ها نمی‌دانند. اژیست: بسیار خب، اگر این را می‌دانستند آتش به چهار گوشهٔ کاخ من می‌زدند. پانزده سال است که من نقش بازی می‌کنم تا قدرت‌شان را از آن‌ها پنهان نگه دارم.
pejman
۲
اژیست افسوس! ولی چه کسی ما را محکوم کرده است؟ ژوپیتر: هیچ‌کس مگر خودمان
pejman
۱
ترس و وجدان ناراحت، بویی دارند که برای مشام خدایان لذت‌بخش است.
pejman
۱
هیچ‌کس حق ندارد دربارهٔ ندامت‌هایم داوری کند.
شارلوت درونته
۱
آن‌ها رنج‌شان را دوست دارند، به زخمی آشنا که با ناخن‌های کثیف خود آن را میخراشند و به‌دقت حفظش می‌کنند نیاز دارند. آن‌ها را با اعمال خشونت باید درمان کرد، زیرا رنج را جز با رنجی دیگر نمی‌توان مغلوب کرد.
مـاریان
۱
در آن لحظه یک کلمه، فقط یک کلمه کافی بود، ولی آن‌ها سکوت کردند، و هرکدام تصویر جسدی بزرگ با چهرهٔ خرد و خمیر را در ذهن داشتند.
javadazadi
۰
درک‌کن چه می‌گویم: من می‌خواهم فردی متعلق به جایی باشم، آدمی در میان آدم‌های دیگر. ببین، برده، وقتی که خسته و ترشرو، زیر باری سنگین، پاها را روی زمین می‌کشد و به پاهایش، دقیقاً به پاهایش نگاه می‌کند تا مانع افتادنش بشود، در شهر خودش است، درست مثل برگی در میان شاخ‌وبرگ، مثل درخت در جنگل، آرگوس در اطرافش کاملاً سنگین و کاملاً گرم و کاملاً سرشار از خود شهر است. الکتر، من می‌خواهم این برده باشم، می‌خواهم شهر را دور خودم بکشم و گویی که در میان رواندازی هستم، خودم را در آن بپیچانم. از این‌جا نمی‌روم.
صهبا
۰
یک دار زدن حسابی، سرها را گرم می‌کند، اندکی از حساسیت مردم نسبت به مرگ می‌کاهد.
نورجان
۰
آموزگار: ارباب ناسپاس، هیچ خاطره‌ای ندارید، حال آن‌که من ده سال از زندگی‌ام را صرفِ خاطره‌دادن به شما کرده‌ام؟ و این همه سفرها که با هم کردیم؟ و شهرهایی که از آن‌ها دیدن کردیم؟ و آن همه درس‌های باستان‌شناسی که فقط به شما می‌دادم؟ خاطره‌ای ندارید؟
نورجان
۰
آموزگار: آقا، فرهنگ را چه میکنید؟ فرهنگ‌تان مال شماست، فرهنگی که من با عشق و علاقه، با جمع‌آوری ثمره‌های فرزانگی‌ام و گنجینه‌های تجربه‌ام، آن را درست مثل دسته‌گلی برای شما ترکیب کردم.
raya
۰
آموزگار: آقا، فرهنگ را چه میکنید؟ فرهنگ‌تان مال شماست، فرهنگی که من با عشق و علاقه، با جمع‌آوری ثمره‌های فرزانگی‌ام و گنجینه‌های تجربه‌ام، آن را درست مثل دسته‌گلی برای شما ترکیب کردم. مگر نه آن‌که خیلی زود ناگزیرتان کردم تمام کتاب‌ها را بخوانید تا با تنوع عقیده‌های انسانی آشنا شوید و از شما خواستم صد کشور را زیر پا بگذارید و در هر موقعیت به شما نشان دادم که آداب و عادت‌های انسان‌ها چه چیز تغییرپذیری است
شارلوت درونته
۰
زندگی انسانی از آن سوی ناامیدی آغاز می‌شود.
raya
۰
به نظرت احمق می‌رسم؟ آخرخیلی به‌زحمت می‌توانم گردش‌ها، آوازها، آه‌ها را در نظر مجسم کنم. مردم این‌جا را ترس خورده است، و من را...