پیرزن آرام بود. دوزانو روی خاک نشسته بود و به چوبدستش تکیه داده بود. با چشمان تورفته، سایهٔ درخوننشستهٔ فرزندش را میدید؛ اما بیتابی نمیکرد. اجازه نمیداد احساسات مادرانه عظمت کار سُترگ فرزندش را خدشهدار کند. با افتخار سرش را بلند نگه داشته بود و با تبسمی محبتآمیز به میوهٔ باغ زندگیاش نگاه میکرد. گویی زنجیری گران نگاه معصومانهٔ مادر و فرزند را در هم گره میزد.