امروز روز سوم است که دارم با زرنگبازی به مدرسه میآیم، دیروز وقتی داشتم پاچهٔ شلوارم را بالا میزدم، چند تا پسر که کمی از خودم بزرگتر بودند، از کنارم رد شدند و درِگوشی نمیدانم چه به هم میگفتند. صدای وِزوِزشان میآمد. چشمشان به پاهای من بود؛ تازه لبخند هم میزدند. از آن خندهها که من بدم میآید؛ از همان خندههایی که وقتی به صف میایستیم تا به کلاس برویم، ناظم همانطور که نگاه میکند تحویلمان میدهد و پاهای دخترها قند میشود توی دهانش. این را نمیشود به هیچکس بگویم. چون ممکن است آقاجان بفهمد. این یک راز است که من فقط به خودم گفتهام.