میبینیم افرادی که سرگشته و حیراناند، حتی خود نمیدانند چه میخواهند. افسرده حال و خسته از خواب بلند میشوند؛ با بیحالی و بیانگیزگی دست و رویی میشویند، با همین حال صبحانهای میخورند، میبینند راضی نیستند، چیزی کم دارند اما نمیدانند چه کم دارند. از سر ناچاری سراغ کامپیوتری یا دوستی میروند؛ گپی میزنند اما باز ناراضی و خسته هستند، وجودشان ارضا نمیشود. احساس میکنند غمی دارند، چیزی کم دارند. پارکی میروند، خیابانی میروند، سیگاری میکشند و... اما بالاخره گم شدهٔ خود را نمییابند و فقط به دور خود چرخیده، خسته به خانه باز میگردند و باز فردا همین یکنواختی و تکرار شبگردیهای خسته و مأیوس!
آنها گرفتار سرگردانی و روزمرّگی و تکرار مکرّرات و مرگ تدریجی شدهاند