جملات زیبا از متن کتاب کودکی‌ام را پس بدهید | طاقچه
تصویر جلد کتاب کودکی‌ام را پس بدهیدsubscriptionAvailable

کتاب کودکی‌ام را پس بدهید

۴.۹(از ۸ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
محسن حسین‌خانی
categoryدسته‌بندی: 
شعر نو، شعر معاصر

قیمت:

۳,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

پدر برگشت و سال‌هاست که اسمش سر کوچه ایستاده
|قافیه باران|
۱۰۲
تنهایی عجیب به من می‌آید
amid :)
۲۹
آواز هزار سرزمین را به یک زبان می‌خواند پرنده
مادربزرگ💝
۲۲
ای کاش! خانه‌ی ما  نزدیک آسمان بود
gilda
۲۰
شکستن، همیشه بد نیست این را وقتی فهمیدم که دیگر شیشه‌ی هیچ پنجره ای با هیچ توپی نشکست.
مادربزرگ💝
۱۹
ای کاش! خانه‌ی ما  نزدیک آسمان بود
min
۱۲
توی این عکس خندیده ایم! من  تو  بهار  و درخت گیلاس وسط حیاط امسال هم بهار آمد اما نمی‌دانم چرا هرچه خندیدیم این درخت شکوفه نداد
mobina
۱۱
تو خوب می‌دانستی تپانچه در باران شلیک نمی‌کند
یاش
۹
سال‌ها گذشته و معلوم نیست پشت هیکل این شهر چه بلایی سر خورشید و باغ و پرتقالش آمده است.
یاش
۹
آواز هزار سرزمین را به یک زبان می‌خواند پرنده
gilda
۹
هوا نزدیک دویدن بچه‌ها از مدرسه به خانه شد تا من باصدای موزن زاده به کوچه برسم و با بوی دم کرده‌ی برنج به خانه دست‌هایم کیفم را رها می‌کردند تا اولین سلام را به ماهی گلی‌های حوض بدهند بعد مادر که احوال دفتر‌املا‌ام را می‌پرسید و من طبق معمول دفتر نقاشی‌ام را نشانش می‌دادم او نگران رنگ‌ها بود من نگران کلمات
gilda
۸
بعد تو... این در  چه بی صدا  بسته می‌شود...
-Dny.͜.
۷
آنها می‌دانستند پدر روزی برمی‌گردد پدر برگشت و سال‌هاست که اسمش سر کوچه ایستاده
amid :)
۵
آواز هزار سرزمین را به یک زبان می‌خواند پرنده
mobina
۵
داشتم خوب بزرگ می‌شدم زیر سایه‌ات سایه‌ات بلند بود من‌اما...   همین ساعت‌ها بود انگار گنجشک‌ها حیاط را روی سرشان گذاشتند باد آمد جارو را از دستت گرفت گل‌های باغچه را پرپر کرد باد بلد نبود مرا خوب بزرگ کند همین ساعت‌ها بود انگار...
یاش
۴
یاد آن روزها به خیر کوچه چقدر صمیمی بود دیوارها هم قد کودکی‌هایم غروب که می‌شد خورشید به پشت بام ما می‌آمد می‌دویدم مداد سیاهم را می‌آوردم برایش خال کنج لبی می‌گذاشتم و ابروهایش را پیوندی تر می‌کردم بعد با هم می‌نشستیم پرتقالی پوست می‌کندیم
یاش
۴
من نه گنجشکم! نه کلاغ! نه قناری! دارکوبی هستم در شهری بی درخت حالا تو هی بگو بخوان!
mobina
۴
ماه پشت ابر نمی‌ماند ماه سال‌هاست که در کوچه‌ی ما پشت سیم‌های چراغ برق زندانیست و هر از گاهی کودکی با قلاب سنگ گوشواره ای برایش می‌سازد کودک می‌داند که کلاغ‌ها از سنگ بدشان می‌آید اما نمی‌داند ماه چند گوش دارد!
امیرعلی
۳
امسال هم بهار آمد اما نمی‌دانم چرا هرچه خندیدیم این درخت شکوفه نداد
amid :)
۲
هنوز دوست دارم برای هواپیماها از نزدیک دست تکان دهم نخ بادبادک‌ها را  از شاخه‌ها جدا کنم سری هم  به لانه‌ی گنجشک‌ها بزنم ای کاش! خانه‌ی ما  نزدیک آسمان بود
amid :)
۲
یاد آن روزها به خیر کوچه چقدر صمیمی بود دیوارها هم قد کودکی‌هایم غروب که می‌شد خورشید به پشت بام ما می‌آمد می‌دویدم مداد سیاهم را می‌آوردم برایش خال کنج لبی می‌گذاشتم و ابروهایش را پیوندی تر می‌کردم بعد با هم می‌نشستیم پرتقالی پوست می‌کندیم حالا سال‌ها گذشته و معلوم نیست پشت هیکل این شهر چه بلایی سر خورشید و باغ و پرتقالش آمده است.
mobina
۲
شکستن، همیشه بد نیست این را وقتی فهمیدم که دیگر شیشه‌ی هیچ پنجره ای با هیچ توپی نشکست.
پاییز بانو
۲
مثلا‌امروز همان دیروز است فقط چند خط کوچک روی پیشانی آینه و زمستانی که روز به روز بیشتر می‌شود اطرافش را سفیدتر کرده. وگرنه امروز همان دیروز است
Zahra h.Alami
۱
هوا نزدیک دویدن بچه‌ها از مدرسه به خانه شد تا من باصدای موزن زاده به کوچه برسم و با بوی دم کرده‌ی برنج به خانه دست‌هایم کیفم را رها می‌کردند تا اولین سلام را به ماهی گلی‌های حوض بدهند
|قافیه باران|
۱
برای آخر این تراژدی شبی بارانی را انتخاب کردی تا مرا زجر کش کنی تو خوب می‌دانستی تپانچه در باران شلیک نمی‌کند
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۱
سال‌ها گذشته و معلوم نیست پشت هیکل این شهر چه بلایی سر خورشید و باغ و پرتقالش آمده است.
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۱
برای آخر این تراژدی شبی بارانی را انتخاب کردی تا مرا زجر کش کنی تو خوب می‌دانستی تپانچه در باران شلیک نمی‌کند
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۱
زمان همه چیز را درست می‌کند. و من نشسته‌ام به جهانی فکر می‌کنم که قلب در آن تنها تکه گوشتیست که فاسد می‌شود
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۱
بلند شو بر بلندترین نقطه‌ی کوه آتشی روشن کن و مثل سرخپوستی که زمستان را بدون پوستینی از روباه سر کرد درد‌های قبیله‌ات را فقط به آسمان علامت بده
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۱