هوا نزدیک دویدن بچهها از مدرسه به خانه شد
تا من باصدای موزن زاده به کوچه برسم و
با بوی دم کردهی برنج به خانه
دستهایم کیفم را رها میکردند
تا اولین سلام را به ماهی گلیهای حوض بدهند
بعد مادر که احوال دفتراملاام را میپرسید و
من طبق معمول دفتر نقاشیام را نشانش میدادم
او نگران رنگها بود
من نگران کلمات