بچهها را هم در همان وضع و حال خودم دیدم. سرهای بعضیشان روی زانو بود؛ بعضی دمر روی زمین افتاده بودند؛ بعضی به پهلو دراز کشیده و رو به دیوار و دور از چشم بقیه اشکشان را فرومیخوردند. از چشمهای قرمز و پُفکرده و برق مژگان خیس بعضیشان هم میشد فهمید که حسابی گریه کردهاند. آن شب حال غریبی داشتیم. واقعاً دلمان میخواست وقتی سر بر زمین میگذاریم دیگر بیدار نشویم. چهره بچهها را که نگاه میکردی، گرد مرگ را میدیدی که بر سر و صورتشان نشسته