
بریدههایی از کتاب چه کسی لباس مرا پوشید؛ خاطرات آزاده محسن فلاح
۴٫۳
(۴)
بچهها را هم در همان وضع و حال خودم دیدم. سرهای بعضیشان روی زانو بود؛ بعضی دمر روی زمین افتاده بودند؛ بعضی به پهلو دراز کشیده و رو به دیوار و دور از چشم بقیه اشکشان را فرومیخوردند. از چشمهای قرمز و پُفکرده و برق مژگان خیس بعضیشان هم میشد فهمید که حسابی گریه کردهاند. آن شب حال غریبی داشتیم. واقعاً دلمان میخواست وقتی سر بر زمین میگذاریم دیگر بیدار نشویم. چهره بچهها را که نگاه میکردی، گرد مرگ را میدیدی که بر سر و صورتشان نشسته
در جستجوی معمای هستی
هریک از بچهها که نگاه میکردی، بهخصوص به برخی اسرای شخصی که شاید آرمان بلندی روحیه آنها را تقویت نمیکرد، خیلی سخت میگذشت. عراق این اسرا را، که به مرور در اردوگاههای بعدی تعدادشان بیشتر میشد، از روستاهای نزدیک مرز یا هنگام خروج از آن به طرز ناجوانمردانهای دستگیر کرده بود. برخی از آنها دولتمردان ایران و رزمندهها را باعث و بانی بدبختیشان میدانستند و به همین دلیل گاه سر ناسازگاری میگذاشتند و دل بچهها را بیشتر ریش میکردند. عراق هم برای اختلافافکنی، این اسرا را بین آسایشگاهها تقسیم میکرد.
karbasi
یکی از بچهها، که جایمان کنار هم بود و به قول معروف همسایه آسایشگاهی بودیم، گفت: "ما هم نمیخوایم بگیم شماها دروغ میگید. اگه اینجور نبود که کتکنخورده ولتون نمیکردن." بعد هم رو کرد به من و گفت: " محسن! حتماً کار همونی بوده که توی خوابت بهت گفته بوده پاشو نوحه رو بخون، بقیهاش با من! حالا هم خودش این بساط رو راه انداخته و نجاتتون داده!"
karbasi
این بود که از همان ابتدای ورود حساب کار دستمان آمد و فهمیدیم که اینجا برنامههای مفصلی برایمان تدارک دیدهاند. احتمالاً چون نتوانسته بودند در اردوگاههای قبلی در ما نفوذ کنند و بچهها را از حالتِ به قول خودشان "خالص خمینی"، به سمت خواستههای کثیفشان متمایل کنند، تصمیم گرفته بودند با انتقال به اردوگاه جدید فشارهای قبلی را بیشتر کنند تا به ما بفهمانند که باید با این شرایط کنار بیاییم و دست از مقاومت برداریم
karbasi
یادم نمیرود که چطور بچهها در مواقعی که باران میبارید، از شدت تشنگی، ظرفهای کج و کوله خود را بهزحمت به صورت اُریب از لای میله پنجرهها بیرون میگرفتند تا به دور از چشم نامردان قطراتی از رحمت خدا شامل حالشان شود. خیلیها هم که وسیلهای نداشتند، دستهایشان را دراز میکردند و آنقدر پیاله طلبشان را رو به آسمان دراز میکردند تا کمی پُر شود.
karbasi
در آسایشگاه ما، پنج نفر اسمشان محسن بود که بچهها برای هرکدام یک لقب تعیین کرده بودند تا با هم اشتباه نشویم: یکی چون زیاد نماز میخواند، بهش میگفتند محسن عابد؛ دیگری که چون به بقیه قرآن درس میداد، بهش میگفتند محسن قرائتی؛ یکی که چون چای پخش میکرد و اسم فامیلش معصومشاهی بود، بهش میگفتند محسن مسئول چایی
karbasi
راهکار مهم دیگر حاجی، که بارها و بارها بر آن تأکید میکرد، این بود که بچهها همه باید درس بخوانند. این حرف دهنبهدهن و آسایشگاهبهآسایشگاه چرخید که حاجی گفته: "هرکس هرچی بلده باید به بقیه یاد بده." این بود که جوّ اردوگاه از آن به بعد خیلی تغییر کرد. شده بود یک مجتمع آموزشی با زمینههای متنوع!
karbasi
فرمانده این اردوگاه، سرهنگتمام بود که به نام سرهنگ حمید میشناختیمش. هیکل درشت و شکمِ گُندهای داشت. شکمش کمی جلوتر از خودش حرکت میکرد. قبل از ریاستجمهوری صدام، رفیق شفیق او بود. ظاهراً با صدام همقسم شده بودند که اگر هریک از آنها در حزب به جایگاه و سِمَتی دست پیدا کرد، حتماً دست آن دیگری را هم بگیرد. اما حالا صدام نهتنها به او اعتنایی نکرده بود، بلکه یکی از درجاتش را هم گرفته بود!
karbasi
پنهانی در گوشش گفتم: "حالا که داری میری، سعی کن اونجا از صفر شروع کنی!"
جوابی نداد. وسایلش را جمع کرد و رفت. اما چند دقیقهای نگذشته بود که از پشت پنجره صدای فریاد محمد را موقع خروج از اردوگاه شنیدم. بچهها فکر کردند با خودش حرف میزند. اما من خوب که گوش دادم شنیدم که بلندبلند میگفت: "از صفر شروع میکنم. قول میدم!"
karbasi
اینجا مسئول قاطعمان سید امین بود. با کمک او، بازهم مسئول کتاب یا همان وزیر فرهنگ آسایشگاه شدم. کتابهای جالب و رمانهایی مثل دیوید کاپرفیلد، سرگذشت گاندی، و سفر به مرکز زمین را به همان زبان اصلی از نیروهای صلیبسرخ میگرفتم و برای بچهها میآوردم. هرچند جای اصلی کتابها در کتابخانه بود، بین همه بچهها دستبهدست میچرخید و کمتر پیش میآمد کتابها سر قفسهها باشد. طوری شده بود که هرکس هم که کمی انگلیسیاش ضعیف بود، با خواندن این داستانها کمکم روان شد.
karbasi
اینجا مسئول قاطعمان سید امین بود. با کمک او، بازهم مسئول کتاب یا همان وزیر فرهنگ آسایشگاه شدم. کتابهای جالب و رمانهایی مثل دیوید کاپرفیلد، سرگذشت گاندی، و سفر به مرکز زمین را به همان زبان اصلی از نیروهای صلیبسرخ میگرفتم و برای بچهها میآوردم. هرچند جای اصلی کتابها در کتابخانه بود، بین همه بچهها دستبهدست میچرخید و کمتر پیش میآمد کتابها سر قفسهها باشد. طوری شده بود که هرکس هم که کمی انگلیسیاش ضعیف بود، با خواندن این داستانها کمکم روان شد.
karbasi
همه از بیکسی و تنهایی به حضرت زهرا (س) پناه برده بودیم و التماس میکردیم به دادمان برسد. ناگهان یکی از بچهها با صدایی بغضآلود گفت: "چرا میگید بیکسیم؟ چرا میگید تنهاییم؟ خانوم که نذاشته ما اینجا تنها بمونیم. من چند لحظه از حال رفتم؛ دیدم مثل الان داریم گریه میکنیم و میگیم اینجا غریبیم. خانمی که فهمیدم حضرت زهراست اومد و گفت: ‘نگید تنهایید
karbasi
همه از بیکسی و تنهایی به حضرت زهرا (س) پناه برده بودیم و التماس میکردیم به دادمان برسد. ناگهان یکی از بچهها با صدایی بغضآلود گفت: "چرا میگید بیکسیم؟ چرا میگید تنهاییم؟ خانوم که نذاشته ما اینجا تنها بمونیم. من چند لحظه از حال رفتم؛ دیدم مثل الان داریم گریه میکنیم و میگیم اینجا غریبیم. خانمی که فهمیدم حضرت زهراست اومد و گفت: ‘نگید تنهایید. شما همه یاریکننده حسین و مهدی منید.
karbasi
حجم
۳٫۱ مگابایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۵۷۶ صفحه
حجم
۳٫۱ مگابایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۵۷۶ صفحه
قیمت:
۴۸۰,۰۰۰
۲۴۰,۰۰۰۵۰%
تومان