بچهها را هم در همان وضع و حال خودم دیدم. سرهای بعضیشان روی زانو بود؛ بعضی دمر روی زمین افتاده بودند؛ بعضی به پهلو دراز کشیده و رو به دیوار و دور از چشم بقیه اشکشان را فرومیخوردند. از چشمهای قرمز و پُفکرده و برق مژگان خیس بعضیشان هم میشد فهمید که حسابی گریه کردهاند. آن شب حال غریبی داشتیم. واقعاً دلمان میخواست وقتی سر بر زمین میگذاریم دیگر بیدار نشویم. چهره بچهها را که نگاه میکردی، گرد مرگ را میدیدی که بر سر و صورتشان نشسته
در جستجوی معمای هستی
یکی از بچهها، که جایمان کنار هم بود و به قول معروف همسایه آسایشگاهی بودیم، گفت: "ما هم نمیخوایم بگیم شماها دروغ میگید. اگه اینجور نبود که کتکنخورده ولتون نمیکردن." بعد هم رو کرد به من و گفت: " محسن! حتماً کار همونی بوده که توی خوابت بهت گفته بوده پاشو نوحه رو بخون، بقیهاش با من! حالا هم خودش این بساط رو راه انداخته و نجاتتون داده!"
karbasi