بعد از رفتن حمید به سنگر رفتم و نامه را باز کردم. داخل پاکت عکسِ دخترِ هفتماههام بود؛ خوشگل و تپل و سفید با پیراهن قرمز و موهای سیخسیخ و لبهای غنچهای. از روی عکس صورت و دستهای دخترم را بوسیدم. پروین نوشته بود که اسم دخترمان را آذر گذاشته است. تا صبح بیش از ده بار نامه را خواندم و گریه کردم.
مرئوف خدا