حاشیه نشین بساط پهن میکرد. سرش را پایین انداخته و هردفعه به سمتی میرفت. در بساطش چیزهای متفاوتی داشت. مثلاً در این موقع کفش و لباس داشت.
همیشه یک بالاپوش لاجوردی نیروی دریایی تنش بود و یک کلاه کوچک سیاه روی سرش و یک بقچهٔ بزرگ روی کولش که میرفت و میرفت و یکدفعه از حرکت باز میایستاد. مثل کسی که چیزی را فراموش کرده باشد. بعد گویا آن مورد فراموش شده را به یاد آورده، نفس راحتی میکشید و بقچهٔ بساطش را باز میکرد با یک حرکت دست روزنامهها را پهن میکرد و چند تکه لباس و دو، سه جفت کفش را روی آنها میچید.