هوای گرگ و میش غروب از نگاه او، زمان شکستخوردهها بود. مردان و زنانی که جنگیده و باخته بودند، آنها که شانسهای از دست رفته و امیدهای مردهشان را تا آنجا که میشد از نگاههای کاوشگر آدمهای کنجکاو پنهان میکردند، در این هوای گرگ و میش غروب بیرون میآمدند تا شاید کسی لباسهای نخ نما و شانههای خمیده و چشمهای غمگینشان را نبیند یا حداقل آنها را به جا نیاورد. پادشاه شکست خورده، ناگزیر باید نگاههای بیگانه را تحمل کند، و چقدر این نگاهها قلب را میفشارد.