
بریدههایی از کتاب راههای برگشتن به خانه
۳٫۷
(۱۷)
دیکتاتوری همینجوری کترهای نمیافته. مبارزه لازم بود.
ایران
همینطور که ظرفها را جمع میکنیم و میز را تمیز میکنیم کلائودیا به من میگوید «ما نمیپرسیدیم که بدونیم، میپرسیدیم که خلأ رو پُر کنیم.»
کاربر ۲۴۵۳۸۷۰
میدانستم حتا اگر بخواهیم قصهی زندگی دیگران را بگوییم سرآخر قصهی زندگی خودمان را خواهیم گفت.
maryam sarir
خوشا در هیچ کتابی نبودن
خوشا عاری بودن از سپر کلمات
زندگیِ بدون موسیقی و ترانه
و آسمانِ بیابری که اکنون پدیدار است
maryam sarir
یکی از همین روزها این خانه دیگر من را نخواهد پذیرفت.
Mostafa F
از من پرسید آیا فعالیت سیاسی میکنم، گفتم نه. از خانوادهام پرسید. گفتم در دورهی دیکتاتوری سرِ خانوادهام به کار خودشان گرم بود و هوادار هیچ طرف نبودند. معلم با تعجب یا تحقیر به من نگاه کرد. با تعجب نگاه کرد اما متوجه شدم در نگاه خیرهاش تحقیر هم هست.
***
Mostafa F
خیمهنا گفت «نمیدونم چرا میخوای کلائودیا رو ببینی. بعید میدونم هیچوقت بتونی زندگی ما رو درک کنی. اون وقتا مردم دمبال گمشدههاشون بودن، دمبال جسد آدمایی بودن که مفقود شده بودن. شک ندارم تو اون روزا هم مثل حالا دمبال بچهگربه و تولهسگ بودی.»
Mostafa F
پیش از آنکه نام درختان را بفهمیم
پیش از آنکه نام پرندگان را بفهمیم
آن هنگام که ترس فقط ترس بود
عشقِ ترس
ترسِ ترس
نبود
دردْ کتابی بیانتها بود
که زمانی بهاحتیاط تورق کردیم
شاید نام هامان در انتهای این کتاب باشد
Mostafa F
فکر میکردم تنهایی یکجور تنبیه یا بیماری است.
Minoose
در همهی امتحانها یک بخش شناختِ شخصیت بود که فقط شامل شخصیتهای فرعی میشد: هر چه شخصیتی کماهمیتتر بود احتمال اینکه سؤال دربارهی او باشد بیشتر میشد. بنابراین ما بیمیل اسمها را از بر میکردیم اما کنارش این شادی را هم احساس میکردیم که نمرهمان خوب خواهد شد. مهم بود که بدانیم اسم پسرِ پادو ئیپولیتو و اسم دختر خدمتکار فلیسیته است، که اسم دخترِ ئهما، برتا بواری است.
این کار خالی از زیبایی نبود چون آن روزها ما خودمان عیناً شخصیتهایی فرعی بودیم
وحید
عاقبت به محلهای رسیدیم که فقط دو خیابان داشت: نفتالی رهیس باسوآلتو و لوسیلا گودوی آلکایاگا. خندهدار بهنظر میرسد اما راست میگویم. در مایپو خیابانهای زیادی از این اسمهای بیخود داشت و دارد: مثلاً پسرعموهای من در جادهی سنفونی اول، حوالی سنفونی دوم و سنفونی سوم، در تقاطع خیابان کنسرت و نزدیک گذرهای اپوس اول، اپوس دوم، اپوس سوم و... زندگی میکردند. یا مثلاً خانهی ما در خیابان علاءالدین، بین ئودینو رامایانا، موازی لهموریا بود.
ایران
حالا که فکر میکنم میبینم زمانی همه نصیحت میکردند. زمانی زندگی در نصیحت کردن و نصیحت شنیدن خلاصه میشد. اما ناگهان دیگر هیچکس خواهان نصیحت نبود. خیلی دیر شده بود، ما به عشقِ شکستخوردگی گرفتار شده بودیم و زخمها را مثل زمان کودکی، که حین بازی زیر درختان زخمی میشدیم، نشان پیروزی میدانستیم.
منیره
نمیتوانستم بفهمم چهطور کسی میتواند تنها زندگی کند. فکر میکردم تنهایی یکجور تنبیه یا بیماری است.
Alma
اتومبیلها را تماشا میکنم، اتومبیلها را میشمارم. چه اندیشهی کوبندهای است این فکر که کودکانی بر صندلیهای عقب خواباند و تکتکشان روزی اتومبیلی قدیمی را به یاد خواهند آورد که سالها پیش با پدرومادرشان سوار بر آن جایی رفتهاند.
Alma
نام «مادام بواری» بهنظرم هرزهنگارانه میآمد. اصلاً هر کلمهی فرانسوی را یکجور هرزهنگاری میشمردم.
maryam sarir
پدرومادرها بچهها را ترک میکنند. بچهها پدرومادرها را ترک میکنند. پدرومادرها حفاظت میکنند یا فراموش میکنند، اما همیشه فراموش میکنند. بچهها میمانند یا میروند، اما همیشه میروند. اینها همه دور از انصاف است، بهخصوص آوای کلمات، چون زبان همیشه مطبوع و گیجکننده است، چون ما همه به شکلی دوست داریم آواز بخوانیم یا دستکم ترانهای را سوتزنان ترنم کنیم، دوست داریم سوتزنان از کنار صحنه عبور کنیم. میخواهیم بازیگرانی باشیم که منتظر علامتاند که بر صحنه بروند، اما تماشاچیان مدتها پیش رفتهاند.
maryam sarir
تا دانشگاه تمام شود سر هر کاری که جور میشد میرفتم. وقتی دانشگاه تمام شد باز هم سر هر کاری که جور میشد میرفتم چون ادبیات خوانده بودم و هر کس ادبیات بخواند باید سر هر کاری که جور میشود برود.
maryam sarir
حجم
۹۵٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۱۴۵ صفحه
حجم
۹۵٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۱۴۵ صفحه
قیمت:
۱۲۳,۰۰۰
تومان