زندگی او چه شباهتی به زندگی شخصیتهای داستانهای پاورقی روزنامهها دارد؛ شخصیتهایی که در سالهای دهۀ هشتاد آن همه مؤفقیت کسب کرده بودند؛ آن پزشکان شجاع و سرزندهای که دل شب را میشکافتند، روی پیادهروها پارک میکردند و پلهها را چهار تا یکی بالا میرفتند! او را با این قهرمانان چه کار؟! دستانش در گند و کثافت است و کثافت از سر و رویش بالا میرود. هیچ چراغ چشمکزنی در زندگیاش وجود ندارد. زندگیاش تشکیل شده از شصت درصد التهاب گوش و حلق و بینی و چهل درصد تنهایی. زندگیاش چیزی جز این نیست: منظرهای چشمنواز از وسعت شکست و بدبختی!