گفت: «بچهها بیاین تیکههای باقیموندهٔ گوشت و پوست شهدا رو جمع کنیم بریزیم توی این نایلون.» اطراف شنیها و محوطهٔ انفجار پخش شدیم. روی زمین، لابهلای خاک و سنگریزهها، تکههای ریزریزشدهٔ تن شهدا را که معلوم نبود مال کدام قسمت از تنشان است، پیدا میکردیم و داخل نایلون میریختیم. هیچ به خودم نمیدیدم بتوانم تن ذرهذرهشدهٔ همرزمهایم را از روی زمین جمع کنم و حالم بد نشود. من که با دیدن جنازهٔ عراقیها آنقدر حالم خراب میشد و انگار یک نفر چنگ میانداخت به دل و رودهام، حالا باوسواس داشتم تن برشتهٔ رفقایم را از خاک منطقه سوا میکردم.
اگر پلاکهایشان نبود، هیچ نمیشد بفهمی آن شهدا، سربازان لشکر ۲۱ حمزه بودند. ماتومبهوت پلاکها را به هم گره زدیم و با نایلون فرستادیم عقب.