شهبازی جنازه خونین تقیپور را روی شانه استخوانیاش انداخت و دَه آرپیجیزن به دنبال او راه افتادند. هر يک شهیدی را کول کرده بود و همه هِنوهِنکنان به سمت روستا پا میکشیدند. صدای شنی تانکها هر لحظه بیشتر میشد.
همه آرپیجیها را مسلح کردند و پشت تپهماهورها پناه گرفتند. کسی نای حرف زدن نداشت. گرما و تشنگی توان همه را گرفته بود. به ذهنش آمد تا رسیدن تانکها محقق را لب رودخانه بفرستد برای آوردن آب. محقق چسبیده بود به تپهای و داشت زخم پایش را با دستمال میبست. چشم شهبازی به او که افتاد منصرف شد.