
کتاب عطر شببوها
سردار شهید حاج محمود شهبازی (قصهی فرماندهان ۲۵)
پدیدآورندگان:
حمید حسامانتشارات:
انتشارات سوره مهر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
S
۹
شهبازی جنازه خونین تقیپور را روی شانه استخوانیاش انداخت و دَه آرپیجیزن به دنبال او راه افتادند. هر يک شهیدی را کول کرده بود و همه هِنوهِنکنان به سمت روستا پا میکشیدند. صدای شنی تانکها هر لحظه بیشتر میشد.
همه آرپیجیها را مسلح کردند و پشت تپهماهورها پناه گرفتند. کسی نای حرف زدن نداشت. گرما و تشنگی توان همه را گرفته بود. به ذهنش آمد تا رسیدن تانکها محقق را لب رودخانه بفرستد برای آوردن آب. محقق چسبیده بود به تپهای و داشت زخم پایش را با دستمال میبست. چشم شهبازی به او که افتاد منصرف شد.
S
۹
نايینی آرپیجی را عصا کرد و خودش را رساند به شهبازی.
ـ بله حاج آقا ... کاری داشتید؟
شهبازی دوباره میخواست از آب حرف بزند که صدای انفجارها روی قله قراویز نگاهش را به آنسو کشاند. سرش را پایین انداخت و به خودش هی زد: «همه تشنهان، همه ... شاید اونا که اون بالان بیشتر از همه.» نايینی دوباره پرسید: «حاجی، امری داشتید؟ در خدمتیم.» شهبازی ميخواست از آب بگوید. محقق روی پایش نیمخیز شد و فریاد زد: «کی خستهست؟» لبهای ترکیده بچهها یک بار دیگر بهآهستگی جنبید.
ـ دشمن!
لبخندی خسته گوشه لبان خشکیده شهبازی نشست. محقق دوباره به بانگ بلند گفت: «کی تشنهست؟» همه سکوت کردند. محقق چشمانش را روی هم گذاشت و از ته دل گفت: «فدای لب تشنهت ای پسر فاطمه.»
3741
۴
شهبازی دوباره میخواست از آب حرف بزند که صدای انفجارها روی قله قراویز نگاهش را به آنسو کشاند. سرش را پایین انداخت و به خودش هی زد: «همه تشنهان، همه ... شاید اونا که اون بالان بیشتر از همه.» نايینی دوباره پرسید: «حاجی، امری داشتید؟ در خدمتیم.» شهبازی ميخواست از آب بگوید. محقق روی پایش نیمخیز شد و فریاد زد: «کی خستهست؟» لبهای ترکیده بچهها یک بار دیگر بهآهستگی جنبید.
ـ دشمن!
لبخندی خسته گوشه لبان خشکیده شهبازی نشست. محقق دوباره به بانگ بلند گفت: «کی تشنهست؟» همه سکوت کردند. محقق چشمانش را روی هم گذاشت و از ته دل گفت: «فدای لب تشنهت ای پسر فاطمه.»
3741
۳
طنین صدای آشنا گوش شهبازی را نواخت. با خنده پرسید: «تویی احمد؟»
متوسلیان دستهایش را پایین انداخت و از همان پشت سر بوسهای بر سر شهبازی نشاند.
ـ باز هم که پریدی مهاجر!
و ادامه داد: «شنیدم که سرپلذهاب خیلی گرد و خاک کردی؟!»
شهبازی دستانش را مثل بال مقابل متوسلیان گشود و چشمش افتاد به جوان سبزه و لاغراندامی که ایستاده بود کنار و به حرفهای او و متوسلیان گوش میداد. متوسلیان نگاه پرسان شهبازی را دریافت و گفت: «عجب! چطور دو تا فرمانده بیخ گوش هم همدیگه رو نمیشناسن؟!»
هر دو دستی به علامت آشنایی دراز کردند. متوسلیان گفت: «ایشون حاج ابراهیم همت هستن؛
3741
۲
محمود شهبازی مصداق بارز مهاجر الی الله بود. هر جا ردّی از شناخت و معرفت او در ذهنها مینشست از آنجا هجرت میکرد و به جای دیگری میرفت تا گمنام بماند. محمود شهبازی عارف عنوانگریزی بود که به قلّه گمنامی رسید و میان مردم شهرش ـ اصفهان ـ و خانواده و دوستان هیچکس او را در سِمت فرمانده نمیشناخت.
فرمانده کل سپاه در دوران دفاع مقدس درباره او میگفت: «اگر محمود شهبازی زنده میماند، فرمانده نیروی زمینی سپاه میشد.»
حمید حسام
3741
۱
برادرمون، محمود شهبازی، امانت فرمانده کل سپاه، پیش منه. ايشون توي کردستان و غرب کشور خدمت کرده و انشاءالله امانت من خواهد بود در دست شما ...
شهبازی سرش را پايین انداخت. بروجردی ادامه داد: «اگرچه برادر شهبازی از کادرهای بالای سپاهان، اجمالاً سوابقش رو میگم.»
دانههای عرق از کنار پیشانی شهبازی سُر خورد و به گوشه ریشهای بلندش نشست. نمیخواست صحبتهای بروجردی ادامه پیدا کند. اما مجبور بود بشنود. دستی روی نهجالبلاغه، که مونس همیشگیاش بود، کشید. عرق پیشانیاش را با دستمال گرفت و با هوشمندی قیافههای ساکت و چشمان تیز بچههای سپاه را، که روبهرویش نشسته بودند، نگاه کرد. پلکهایش را بست و باز کرد و گوشش را به حرفهای بروجردی سپرد. بروجردی میگفت: «... جمله آخر بنده همونه که اول عرایضم گفتم؛ امانتدار خوبی باشین ... والسلام.»
3741
۱
داشت نماز شب میخواند؛ کمی دورتر، نزدیک دهانه پل و کمین مجاهد، همانجا که خمپارههای ۱۲۰ مثل باران میبارید. همدانی شگفتزده گفت: «خدایا، این دیگه کیه؟»
شهبازی نشسته بود وسط آتش؛ مثل ابراهیم خلیل. با آرامش کامل قنوت میبست، خم میشد، و به سجده میرفت. همین آرامش جرئت حضور در خلوت او را از همدانی میگرفت. کمکم زوایای تازهای از شخصیت فرماندهاش را کشف میکرد.
3741
۱
هلیکوپتر کبرا بود. شهبازی هلیکوپتر شیرودی را شناخت. چشمان خستهاش جان گرفت. اولین راکتهای شیرودی روی تانک جلویی فرود آمد و تانک یک آن میان شعلههای آتش گم شد. هلیکوپتر بعدی با کالیبر متر به متر جاده را شخم میزد و همزمان به سمت تانکها موشک میفرستاد. به فاصله نیم ساعت، سینهکش قراویز و لب رودخانه از دهها تانک، که میسوختند، پر شد. جهنمی از آتش همهجا را برداشت. هلیکوپترها میان تودههای سیاه دود چرخ میزدند و یکباره روی تانک یا نفربری شلیک میکردند. تعدادی از تانکها رو به عقب فرار میکردند و تعدادی با تیر مستقیم هلیکوپترها را نشانه میرفتند.
110110
۰
مسیر کارون تا جاده اهواز ـ خرمشهر را بر عهده گرفت و طی پانزده شب، هر شب، مسیر بيست و هفت کیلومتری کارون تا جاده را با پای تاولزده رفت و برگشت. مسیری که محمود شهبازی در کمرکش جاده خرمشهر ـ اهواز شناسایی کرد اولین شکاف را در طول خط دفاعی صد و بيست کیلومتری خرمشهر ـ اهواز انداخت و نقطه آغاز حماسه بزرگ فتح خرمشهر شد