جملات زیبای کتاب قصه‌های شنیدنی حیوانات | طاقچه
تصویر جلد کتاب قصه‌های شنیدنی حیوانات

بریده‌هایی از کتاب قصه‌های شنیدنی حیوانات

امتیازبدون نظر
در یک روز سرد که در بیرون شهر بر روی کوه‌های اطراف، کوه‌پیمایی می‌کردم در مسیر خود گنجشک‌هایی را دیدم که روی برکه آبی که بر روی آن یخ بسته بود نشسته‌اند و می‌کوشند تا با سوراخ کردن یخِ روی آب با منقار خود، به آب دسترسی پیدا کنند. اما هر بار که جایی از یخ را نوک می‌زدند بر اثر ضخامت آن نتیجه نمی‌گرفتند. ناگهان دیدم که یکی از گنجشک‌ها بر روی یخ خوابید. گمان بردم آسیبی دیده است که بر روی یخ افتاده است اما به زودی معلوم شد که این گمان صحیح نبوده است؛ زیرا طولی نکشید که آن گنجشک از جای خود برخاست و گنجشک دیگری بر جای او خوابید. پس از چند لحظه گنجشک دومی برخاست و گنجشک دیگری بر جای او خوابید و به همین ترتیب گنجشک‌های دیگر یکی پس از دیگری به این کار ادامه دادند. در اثر این حرکت معلوم گردید هر گنجشکی با بدن گرم خود لحظه‌ای چند بر روی یخ می‌خوابید و با گرمی بدن خود ضخامت یخِ جایگاه خود را نازک‌تر می‌کرد. سرانجام گنجشک‌ها به قشر نازک یخ هجوم بردند و با نوک‌های خود آن را سوراخ کردند و به آب دست یافتند و جملگی سیراب شدند. به راستی گنجشک‌ها این روش دست‌یابی به آب را از کدام کلاس آموختند؟ این تدبیر خدای حکیم است که این‌چنین گنجشک‌ها را در برخورد با طبیعت موفق کرده است.
fz
قوچ‌های جنگی متوکل متوکل عباسی چند قوچ جنگی داشت که انسان‌های باوقار را توسط آن‌ها مورد تحقیر قرار می‌داد. یک روز که قرار بود امام علی نقی علیه السلام به دیدن او برود دستور داد قوچ‌ها را به جنگ یکدیگر اندازید تا وقتی امام شیعیان آمد به او شاخ بزنند و ما بخندیم. قوچ‌ها را آوردند و افسار از گردن آن‌ها برداشتند. آن‌ها با یکدیگر شاخ به شاخ می‌شدند و می‌جنگیدند که امام دهم علیه السلام وارد شد. متوکل و اطرافیان او منتظر شاخ زدن قوچ‌ها به امام علیه السلام بودند که آن‌ها دو طرف صف کشیدند و خاضعانه ایستادند تا حضرت از بین آن‌ها عبور کرد و برای او تعظیم می‌کردند. متوکل و حضّار همه متحیّر شده بودند. وقتی امام (ع) آمد ونشست فرمود: «ای خلیفه! جدّم رسول خدا صلی الله علیه وآله از به جنگ انداختن حیوانات منع فرموده است. من شنیده‌ام گاهی به هنگام جنگ قوچ‌ها بعضی از افراد باوقار را دعوت می‌کنی و قوچ‌ها به آن‌ها شاخ می‌زنند و آنان را بر زمین می‌اندازند و مردم می‌خندند. مگر نشنیده‌ای که خدای تعالی فرموده است: کسی که به یکی از دوستان من توهین کند مرا به جنگ خود فراخوانده است؟ انسان گاهی غافل است که بافنده، کفنش را بافته است و کافورِ غسلش را تجار خریده‌اند و در دکان عطار قرار گرفته است و او به لهو و لعب مشغول است و توجه ندارد.» دو سه شب بیشتر نگذشت که متوکل را کشتند.
fz
انسان گاهی غافل است که بافنده، کفنش را بافته است و کافورِ غسلش را تجار خریده‌اند و در دکان عطار قرار گرفته است و او به لهو و لعب مشغول است و توجه ندارد
Noun.

حجم

۱۲۳٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۴

تعداد صفحه‌ها

۱۳۲ صفحه

حجم

۱۲۳٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۴

تعداد صفحه‌ها

۱۳۲ صفحه

قیمت:
۶,۰۰۰
تومان