گفتم: «حاجت بزرگی داشتم از امام غایبمان. تمام شب صدایش کردم؛ امّا نیامد». بغض گلویم را گرفت.
با صدای پرطنین گفت: «اگر او را بشناسی، میدانی که هیچ حاجتخواهی نیست که از دل او را طلب کند و او نیاید».
با دو دست بر سر زدم و نالیدم: «راست گفتی! خاک بر سرم که بیلیاقتم. دل به چه چیزها سپردم و از سرورم غافل شدم».