جملات زیبای کتاب سرود سرخ انار | طاقچه
تصویر جلد کتاب سرود سرخ انار

کتاب سرود سرخ انار

نوع کتاب
۴.۹ امتیاز(از ۹۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
الهه بهشتی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
الحمدالله علی کل حال
۶۹
گفت: «چه ضجّه‌ای می‌زدی؟» گفتم: «تو کیستی؟» گفت: «یک مسلمان». گفتم: «شیعه‌ای؟» گفت: «هستم». گفتم: «حاجت بزرگی داشتم از امام غایبمان. تمام شب صدایش کردم؛ امّا نیامد». بغض گلویم را گرفت. با صدای پرطنین گفت: «اگر او را بشناسی، می‌دانی که هیچ حاجت‌خواهی نیست که از دل او را طلب کند و او نیاید».
الحمدالله علی کل حال
۳۹
جلو آمد و با سر انگشت، اشکم را پاک کرد و گفت: «امام نیستم اگر چنین ضجّه‌هایی را بشنوم و به فریاد نرسم. به من نگاه کن محمّد بن عیسی!
• Khavari •
۳۲
گفتم: «خانمِ خانه، بی‌آنکه بپرسی کیست، در را باز می‌کنی؟» گفت: «بعد از این همه سال، صدای پایت آشناترینِ صداهاست».
الحمدالله علی کل حال
۲۸
امام گفت: «بدان ای محمّد! که من به ماجرای زندگی شما کاملاً آگاهم و از آزار دشمنان بر شما باخبرم؛ امّا فراموشتان نمی‌کنم، وگرنه دشمنان شما را در فشار می‌گذاشتند و نابودتان می‌کردند
الحمدالله علی کل حال
۲۶
«ای خدای کریم، بر من رحم کن! مرا از یاد عزیزانم غافل کن تا یاد عزیزتر از آنها به دلم بنشیند».
s.latifi
۲۲
جلو آمد و با سر انگشت، اشکم را پاک کرد و گفت: «امام نیستم اگر چنین ضجّه‌هایی را بشنوم و به فریاد نرسم. به من نگاه کن محمّد بن عیسی! گل یاسی که از من طلب کردی، فاطمه‌ات اکنون در آغوش مادر خفته است».
s.latifi
۲۱
«ای خدای کریم، بر من رحم کن! مرا از یاد عزیزانم غافل کن تا یاد عزیزتر از آنها به دلم بنشیند».
الحمدالله علی کل حال
۱۷
مهدی جانم! حتماً لیاقت و وسع ما همین مقدار است و ایمانمان، نقصان بسیار دارد که لایق چنین عقوبتی شده‌ایم. پس ما را ببخش. العفو از این همه کاستی. العفو... العفو...».
🍃🌷🍃
۱۴
فقط او را می‌خواستم. دلم برایش می‌تپید، مشتاقش بودم. شیدایش بودم و آرزو داشتم ببینمش، هیچ نپرسم و در پایش بمیرم. در آن لحظات فقط دلم هوایش را داشت و بس.
Najla
۹
جلو آمد و با سر انگشت، اشکم را پاک کرد و گفت: «امام نیستم اگر چنین ضجّه‌هایی را بشنوم و به فریاد نرسم
ــسیّدحجّتـــ
۶
گفتم: «خانمِ خانه، بی‌آنکه بپرسی کیست، در را باز می‌کنی؟» گفت: «بعد از این همه سال، صدای پایت آشناترینِ صداهاست»
حکیمی
۴
مرا از یاد عزیزانم غافل کن تا یاد عزیزتر از آنها به دلم بنشیند».
F_313
۴
دیگر از حاجت خواستن بریده بودم. فقط او را می‌خواستم. دلم برایش می‌تپید، مشتاقش بودم. شیدایش بودم و آرزو داشتم ببینمش، هیچ نپرسم و در پایش بمیرم. در آن لحظات فقط دلم هوایش را داشت و بس.
کاربر ۱۱۳۰۲۲۶
۳
فقط او را می‌خواستم. دلم برایش می‌تپید، مشتاقش بودم. شیدایش بودم و آرزو داشتم ببینمش، هیچ نپرسم و در پایش بمیرم. در آن لحظات فقط دلم هوایش را داشت و بس.
باافتخار ، یه ارزشی🦋
۳
«شما پیروان من، هر چه پرهیزکارتر باشید، نزدیکی من به شما بیشتر است
علیرضام
۲
«آمدید! به التماس بدبختی مثل من، سیاه‌رویی مثل من»
علیرضام
۲
شما پیروان من، هر چه پرهیزکارتر باشید، نزدیکی من به شما بیشتر است
shariaty
۲
قبایم را درآوردم و دستارم را از سر کندم و کفش‌هایم را به گوشه‌ای پرت کردم و به دل صحرا دویدم و فریاد زدم: «لعنت بر تو ای مرد که چسبیده‌ای به دنیای حقیر».
نوکر آسید مهدی
۲
چشم به آسمان دوختم، ابرهای کدر جلوی ماه و ستاره‌ها را گرفته بودند. گفتم: «کاش لااقل امشب ماه را می‌دیدم». و به یاد چهره امام غایب (عج) افتادم که چون ماه می‌درخشید. یعنی می‌شود یک‌بار دیگر ببینمش؟
ema
۲
«سر و جانمان، همه هستی‌مان به فدای جای پایت. حتماً صلاح ما را این طور دانستی، مهدی جانم! حتماً لیاقت و وسع ما همین مقدار است و ایمانمان، نقصان بسیار دارد که لایق چنین عقوبتی شده‌ایم. پس ما را ببخش. العفو از این همه کاستی. العفو... العفو...»
R.Khabazian
۲
آن طور که تاکنون پیش آمده و حضرت حجّت (عج) را رؤیت کرده‌اند، او بر بیچارگان و درماندگانی ظاهر شده که اغلب تنها بوده‌اند و او را به تنهایی دیده‌اند. آنها در دیانت و صداقت زبانزد بوده‌اند.
seyed mostafa
۱
«بدان ای محمّد! که من به ماجرای زندگی شما کاملاً آگاهم و از آزار دشمنان بر شما باخبرم؛ امّا فراموشتان نمی‌کنم، وگرنه دشمنان شما را در فشار می‌گذاشتند و نابودتان می‌کردند. حالا بیا من تو را بازمی‌گردانم و آنچه باید انجام دهی، یادت می‌دهم».
برای او
۱
با صدای پرطنین گفت: «اگر او را بشناسی، می‌دانی که هیچ حاجت‌خواهی نیست که از دل او را طلب کند و او نیاید».
برای او
۱
«امام نیستم اگر چنین ضجّه‌هایی را بشنوم و به فریاد نرسم. به من نگاه کن محمّد بن عیسی! گل یاسی که از من طلب کردی، فاطمه‌ات اکنون در آغوش مادر خفته است».
برای او
۱
«بدان ای محمّد! که من به ماجرای زندگی شما کاملاً آگاهم و از آزار دشمنان بر شما باخبرم؛ امّا فراموشتان نمی‌کنم، وگرنه دشمنان شما را در فشار می‌گذاشتند و نابودتان می‌کردند. حالا بیا من تو را بازمی‌گردانم و آنچه باید انجام دهی، یادت می‌دهم».
ستاره
۱
گفتم: «حاجت بزرگی داشتم از امام غایبمان. تمام شب صدایش کردم؛ امّا نیامد». بغض گلویم را گرفت. با صدای پرطنین گفت: «اگر او را بشناسی، می‌دانی که هیچ حاجت‌خواهی نیست که از دل او را طلب کند و او نیاید». با دو دست بر سر زدم و نالیدم: «راست گفتی! خاک بر سرم که بی‌لیاقتم. دل به چه چیزها سپردم و از سرورم غافل شدم».
ema
۱
گفتم: «شیعه‌ای؟» گفت: «هستم». گفتم: «حاجت بزرگی داشتم از امام غایبمان. تمام شب صدایش کردم؛ امّا نیامد». بغض گلویم را گرفت. با صدای پرطنین گفت: «اگر او را بشناسی، می‌دانی که هیچ حاجت‌خواهی نیست که از دل او را طلب کند و او نیاید»
ema
۱
امام گفت: «بدان ای محمّد! که من به ماجرای زندگی شما کاملاً آگاهم و از آزار دشمنان بر شما باخبرم؛ امّا فراموشتان نمی‌کنم، وگرنه دشمنان شما را در فشار می‌گذاشتند و نابودتان می‌کردند
R.Khabazian
۱
«عجب مؤمنی هستم من! بی‌آنکه یاد اماممان باشم، به فکر تقیه و نجات جان و اموالم بودم».
tahmine.brz
۱
«اگر او را بشناسی، می‌دانی که هیچ حاجت‌خواهی نیست که از دل او را طلب کند و او نیاید»