جملات زیبای کتاب راز نگین سرخ | طاقچه
تصویر جلد کتاب راز نگین سرخsubscriptionAvailable

کتاب راز نگین سرخ

برگرفته از خاطرات سرلشکر شهیدحاج حسین همدانی

نوع کتاب
۴.۸ امتیاز(از ۳۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
حمید حسام

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
mohaddese
۲۱
تقدیم به: «سردار شهید حسین همدانی» او که بر قامت دین «زین‌الدین» است. «کریمی» را می‌ماند که تشنگان از فرات نگاهش، مشکِ وفا پُر می‌کند. «قهرمانی» از نسل «موحد» هاست. «پیچک» نیلوفری گام‌هایش تا ستیغ بازی‌دراز پیچیده است، تا آن‌جا که «شهبازی» با «چراغی» از خون، «علم‌الهدا» ی ولایت را تا ابدیت نشان می‌دهد.
مهدی بخشی
۷
شهبازی معطّل نکرد. سریع رو به جمع بچّه‌های سپاه فریاد زد: «نگهبان‌ها سریع برن اسلحه‌خانه و تیربار «ژ-۳» بگیرن. بقیه هم داخل سپاه مسلّح شن. اعضای شورای فرماندهی با من جلو در سپاه صف بشن، واسه خیر مقدم.» - خیر مقدم، چی بگیم؟ - وقتی بنی‌صدر جلو در رسید و پیاده شد، همه با هم سه‌مرتبه می‌گیم مرگ بر ضد ولایت فقیه! شهبازی که حرف میزد، بچّه‌ها احساس غرور می‌کردند. همه دل پُری از بی‌مهری‌های بنی‌صدر داشتند. حبیب گفت: «حاجی، اگر بعد از شعار ما، محافظانش دست بردن به سلاح چی؟» اونوقت نگهبانای برجک‌ها اجازهٔ تیراندازی دارن. همه رو بزنن؛ حتّی بنی‌صدر رو!
tadai
۶
خبر مثل توپ پیچید میان رزمندگان که امام به فرمانده سپاه گفته‌اند: «برید به خدا اعتماد کنید... شما پیروزید.»
مهدی بخشی
۴
آوار روی قلبش سنگینی می‌کرد. گوشش مدام صدای او را می‌شنید: «به آتقی سلام برسون. بگو دیر کردی.»
مهدی بخشی
۳
حبیب مظاهری گفت: «این عکس‌ها نگهبان می‌خوان.» - چطور مگه؟ - وضع رو که می‌بینی. ما تو جبههٔ عراقی‌ها می‌جنگیم، منافقین و بقیهٔ گروهک‌ها، تو شهر مردم رو هدف قرار می‌دن. - آره... شنیدم ظرف این چند روز، چهار نفر رو ترور کردند. یه بازاری، یه کارگر، یه معلم و یه سپاهی...»
shariaty
۲
«شوفر هم شوفرای صدر اسلام.
مهدی بخشی
۲
مسگریان خنده‌ای کرد. در حالی‌که دست منافق را از جلو با چفیه می‌بست، چشم به چشم او انداخت و گفت: «حتماً فرماندهٔ کل قوا سرش خیلی شلوغ بوده، وقت نداشته و تو رو فرستاده واسهٔ عرض خیرِ مقدم به فرماندهٔ سپاه همدان، آره؟»
tadai
۲
، گفت: «شما بهتر می‌دونین که وقتی عراقی‌ها خرمشهر رو گرفتند، خیلی از زن‌ها و بچّه‌ها، پابرهنه توی این بیابون‌ها از دستشون فرار می‌کردن. حالا ما که می‌خوایم فقط بیست‌وچهار کیلومتر تا جادّه بریم و برگردیم چه عذری می‌تونیم داشته باشیم؟»
shariaty
۱
دست‌های بهمنی شل شد. دوربین روی خاک افتاد. غم سنگینی بر سراسر وجودش پنجه انداخت. چگونه می‌توانست خبر اسارت همهٔ مسئولان سپاه همدان را در آغازین روز جنگ به بقیه بگوید؟
tadai
۱
. شهبازی رو کرد به همدانی: «بچّه‌ها رو آماده کردهٔ؟» همدانی پاسخ داد: «از فرماندهٔ گردان‌ها، مظاهری، وزوایی، قوجه‌ای و از بچّه‌های همدان، عیوضی و شالی آماده‌ان.»
mah ta
۱
آقارحیم آرام‌تر ادامه داد: «آره، می‌دونم، یه نفر از بچّه‌های شما، قطعاً زنده برنمی‌گردن، امّا اون محاصرهٔ بزرگ شکسته می‌شه.» شهبازی نفس عمیقی کشید. نگاهی به همدانی کرد و رو به آقارحیم: «شما بگید این کار بر ما تکلیفه، من می‌رم بچّه‌ها رو می‌یارم.» آقارحیم بوسه‌ای بر پیشانی شهبازی نشاند و خیلی آرام گفت: «تکلیفه»
مهدی بخشی
۰
چند نارنجک در دست‌های بیات بود؛ امّا به محض اینکه به تانک‌ها نزدیک شد، هدف تیربار قرار گرفت، فریدی فریاد زد: «یاحسین!» شنی تانک روی پاهای بیات رفت. فریدی چشمانش را بست.
tadai
۰
امّا امشب که فقط شش کیلومتر رو شناسایی می‌کنیم! - امشب بله؛ امّا شب آخر با حساب مسیر برگشت چهل‌وهشت کیلومتر باید راه بریم. پس لازمه مقداری از مسیر رو بدویم که به روشنایی صبح نخوریم.
mb
۰
حمید حسام، نویسنده توانای ادبیات داستانی دفاع مقدس، با دقت، ظرافت و خلاقیت‌های ادبی‌اش توانست خاطرات شهید حسین همدانی و جمعی از هم‌رزمان سردار شهید محمود شهبازی را دربارهٔ سیرهٔ زندگانی این بزرگوار، در قالب یک اثر مستند ـ داستانی به رشتهٔ تحریر درآورد.
z.n
۰
«مگه فرقی هم می‌کنه که کی باشم؟ مهم اینه که بندهٔ خوبی برا خدا باشم.»
z.n
۰
از غم غربت آدم‌ها... از مظلومیت علی... آخه می‌دونین طبق روایات نخل از باقی‌موندهٔ خاک آدم خلق شده. به این دلیله که با روح آدم‌ها قرابت داره.»
mah ta
۰
گام‌های همدانی به بیرون پل که رسید، همان‌جا ایستاد. مات و متحیر مانده بود. اصلاً نفهمید شهبازی کی از زیر پل بیرون آمد. داشت نماز شب می‌خواند. کمی دورتر، نزدیک دهنهٔ پل و تپّهٔ مجاهد. همان‌جا که خمپاره‌های ۱۲۰ مثل باران می‌بارید. همدانی شگفت‌زده گفت: «خدایا این دیگه کیه؟»