جملات زیبای کتاب مسافر | طاقچه
تصویر جلد کتاب مسافر
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب مسافر

براساس زندگی شهید غلامحسن افشردی (قصه‌ی فرماندهان ۱۰)

نوع کتاب
۴.۰(از ۸ امتیاز)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
🌸📚💖Shamim💖📚🌸
۲
حسن لبخند زد و درحالیکه سرش را رو به آسمان گرفته بود، گفت: ـ اگر توکل کنيم، دلمان هم آرام می‌شود.
کاربر ۲۰۵۸۳۵۷
۲
ـ خدا را شکر، يک چيزهايی پيدا می‌شود. ما که نيامديم مهمانی. هر چی دادند، می‌خوريم. ندادند هم که لابد نيست که نمی‌دهند!
Ati
۱
درحالیکه به قطرات آب خيره شده، زيرلب می‌گويد: ـ با خود عهد کرده بودم: اگر نمازم قضا بشود، نخوابم. سه شب است که نمی‌خوابم. با خودم عهد کرده بودم: هر وقت نمازم قضا بشود، آب نخورم... سه روز است که آب نمی‌خورم... فقط به امید بخشش از طرف خدای بزرگ.
کاربر ۴۲۱۶۸۸۸
۱
مسجد دانشکده خلوت است. بعد از نماز، آرزويی در دل غلامحسين جا باز می‌کند. کاش يک روز اين مسجد پر از آدمهای نمازخوان بشود.
Saadatimanesh
۰
همیشه هم نمی‌شود به رضايت بنی بشر راضی بود. نگاهت را بالاتر ببر... خيلی بالاتر. آن وقت چيزهايی می‌بينی که رضايت من و امثال من ديگر به پشيزی نمی‌ارزد.
Saadatimanesh
۰
اگر توکل کنيم، دلمان هم آرام می‌شود.
کاربر ۴۲۱۶۸۸۸
۰
همان روزهای اول با يکی دو نفر آشنا شد؛ اما درد و دلهای کريم از همه بيشتر بود: ـ مجبور بودم، آخر به جز رشته دامپروری در هيچ رشته‌ای قبول نشدم. غلامحسين بي‌آنکه حرفی بزند، گذاشت تا کريم يک دل سير حرف بزند: ـ بايد برای رشته‌ای وقت بگذاريم که آخر و عاقبتش معلوم باشد. فردا که درسمان تمام شود، بايد بشويم رئيس مرغ و خروسها. غلامحسين از حرفهای کريم خنده‌اش گرفت و گفت: ـ هر آدمی‌ بايد در جايی ثمربخش باشد. چه اشکالی دارد که يک دامپرور خوب باشيم؟ کريم شانه بالا انداخت و آه کشيد: