همان روزهای اول با يکی دو نفر آشنا شد؛ اما درد و دلهای کريم از همه بيشتر بود:
ـ مجبور بودم، آخر به جز رشته دامپروری در هيچ رشتهای قبول نشدم.
غلامحسين بيآنکه حرفی بزند، گذاشت تا کريم يک دل سير حرف بزند:
ـ بايد برای رشتهای وقت بگذاريم که آخر و عاقبتش معلوم باشد. فردا که درسمان تمام شود، بايد بشويم رئيس مرغ و خروسها.
غلامحسين از حرفهای کريم خندهاش گرفت و گفت:
ـ هر آدمی بايد در جايی ثمربخش باشد. چه اشکالی دارد که يک دامپرور خوب باشيم؟
کريم شانه بالا انداخت و آه کشيد: