
بریدههایی از کتاب من و تو
۳٫۸
(۳۴)
برای چه دنیا اینطوری است؟ به دنیا میآیی، به مدرسه میروی، کار میکنی و بعد میمیری. چه کسی گفته این روش درستی است؟
نیتا
جهان بیرون از خانه فقط رقابت است، سوءاستفاده از قدرت و خشونت.
پریسا
به حضور دیگران اهمیت نمیدادیم. تمام کارهایی که از نظر پدرومادرم بینزاکتی بود.
کاربر ۲۲۲۹۷۴۴
به دنیا میآیی، به مدرسه میروی، کار میکنی و بعد میمیری. چه کسی گفته این روش درستی است؟
کاربر
دوست داشتم درگیری بین بیگانگان و زمینیها را تعریف کنم، بیهیچ هدفی، سفرهای فضایی در جستوجوی هیچ. من حیوانات وحشیای را دوست داشتم که بدون چرا زندگی میکنند، بدون آگاهی از مرگ. وقتی فیلمی میدیدم و پدرومادرم همهاش دربارهٔ پایان آن بحث میکردند، برایم دیوانهکننده بود. انگار کل داستان پایانش است و بقیهاش به حساب نمیآید.
کاربر
برای چه دنیا اینطوری است؟ به دنیا میآیی، به مدرسه میروی، کار میکنی و بعد میمیری. چه کسی گفته این روش درستی است؟ نمیشد طور دیگری زندگی کرد؟
بادبان
به صورتش اسپری بیهوشی زدند. با وجود اینهمه خانهٔ پُر از پول، جعبهها و جواهرات این کودنها برای دزدی سراغ چرکوپیتکو رفته بودند و یک عینک طبی و یک رادیو برده بودند. خلاصه، دلهدزدی کرده بودند. آن بیچاره سه روز پشتسرهم خوابیده بود، حتا در اورژانس هم نتوانستند بیدار نگهش دارند. برایم توضیح داد که از آن روز به بعد همیشه خسته است و آنقدر خواب عمیقی دارد که «اگر زلزله بیاد من به فنا رفتهم. این کولیهای حرومزاده چه کوفتی به من اسپری کردن؟»
کاربر
سیگاری در دهان داشت و چشمهایش بسته بود. خاکستر دراز میشد ولی نمیتکاندش. نگران بودم که بیفتد و بسوزاندش. شاید داشت میخوابید. برای اینکه بفهمم پرسیدم «سردته؟ پتو میخوای؟»
کاربر
«آها. عمری خریدش.»
«یعنی چی؟»
«میدونی تملک عمری چیه؟»
«نه.»
«وقتی که کسی هیچ قوموخویشی نداشته باشه یا دیگه هیچ پولی نداشته باشه، خونهش رو به قیمت پایینی میفروشه ولی میتونه تا زمان مرگش اونجا بمونه...توضیحش آسون نیست...»
کاربر
چکمههایش را از زمین برداشت.
«کی خواست اینجا بمونه؟»
«قسم میخورم هر کاری بخوای بکنم.»
«زانو بزن.»
و به کف اتاق اشاره کرد.
«زانو بزنم؟»
«زانو بزن.»
اطاعت کردم.
«تکرار کن، به سر والدینم قسم میخورم که بردهٔ اولیویا کانی خواهم بود...»
کاربر
روی لبهای باریکشان لبخندی میساختند و آرزو میکردند زودتر بمیرد.
نمیفهمیدم برای چه باید به ملاقات او میرفتیم. مادربزرگ بهسختی ما را میشناخت.
مامان به من میگفت «همراهیش میکنیم. برای تو هم خوشاینده.»
نه، درست نبود. وقتی خوب نیستی دیده شدن شرمآور است و وقتی کسی در حال مرگ است میخواهد تنها بماند. این ملاقاتها را واقعاً نمیفهمیدم.
کاربر
«بعد چی؟»
«چهطوری تموم میشه؟»
تمام شده بود. همین کافی است و از نظر من پایان خوبی داشت. ضمن اینکه من از پایان بیزارم. در پایان، خوب و بد باید همیشه جای خود قرار بگیرند.
کاربر
بابا و دریانورده شراب زیادی خورده بودن و دریانورده تعریف میکرد برای اینکه ترس بچههاشون از آب بریزه اونا رو بدون بازوبند و بدون جلیقهٔ نجات توی دریا میندازن. کمی توی آب فرو میرن ولی بعدش شروع میکنن به شنا کردن
کاربر
«توی دنیا از چی بیشتر از همه متنفری؟»
چیزهای زیادی بودند.
«شاید جشنهای سورپرایز. دو سال پیش مامان یکی برام ترتیب داد. همهٔ اونهایی که بهم تبریک میگفتن، کابوس بودن برام. سال نو هم خیلی برام منزجرکننده است. تو چی؟»
«من... بذار فکر کنم. من از عروسیها متنفرم.»
«آره. اونا هم منزجرکنندهن.»
کاربر
امروز، بعد از ده سال برای اولینبار به آن شب میخندیدم.
کاربر
مثل وقتی که در انبار بود، لاغر است. صورتش کشیده و هنوز هم زیباست. انگار به خواب رفته. رویش خم میشوم و بینیام را روی گردنش میکشم.
اولیویا کانی متولد ۲۵ سپتامبر ۱۹۷۶ در میلان. مرگ بر اثر مصرف بیش از حد مواد. در ۱۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰ در باری در ایستگاه چیویداله در سی و سهسالگی.
کاربر
حجم
۹۲٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۱۰۳ صفحه
حجم
۹۲٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۱۰۳ صفحه
قیمت:
۶۹,۰۰۰
تومان