- چند قدمی با من بیا، میخانهٔ کوچکی را نشانت میدهم که میتوانی آنجا منتظرم بمانی.
- برمیگردی؟
ایلونا با لبخند گفت:
- معلومه، به محضی که بتونم میآم، من دوستت دارم.
ایلونا ناگهان گردن او را گرفت و لبانش را بوسید و بعد سریع از آنجا دورشد، فاینهالز نمیخواست تماشاگررفتنش باشد و به سوی میخانهٔ کوچک رفت.