
٪۳۰
Saeid
۱۳۶
من آرامم. ناراحت نباش. چیزی نیست. این ها فقط اشک است، خشک میشوند
ka'mya'b
۱۰۲
از خودت میپرسی: آن رؤیاها کجا هستند؟ سرت را تکان میدهی و میگویی: سالها چه زود میگذرند! و باز هم از خودت میپرسی: تو با زندگیات چکار کردی؟ بهترین سالهای عمرت را کجا به خاک سپردی؟ اصلاً زندگی کردی یا نه؟
Saeid
۸۰
من خیلی دوستت دارم چون عاشق من نشدی
Saeid
۶۱
زندگی من سرگذشتی نداشته، چون جدا از همه زندگی کردهام. کاملاً تنها. تنهای تنها. میدانی ـ تنها ـ یعنی چه؟
سیّد جواد
۵۷
چرا حتی بهترین آدمها به نظر میرسد که عقب میکشند و چیزی را به عنوان راز از دیگران مخفی میکنند؟ چرا هر چیزی که توی دلشان هست را به زبان نمیآورند؟ چرا هر کسی سعی میکند خشنتر ازآنچه که واقعاً هست نشان بدهد؟ انگار اگر احساساتشان را زود نشان بدهند مثل این است که به آنها توهین شده. »
فاطیما🌱
۵۷
وقتی ما خود غمگینیم نسبت به غم دیگران حساستریم...
malihe
۵۱
میدانی؟ بعضی وقتها ما از بعضیها تنها به خاطر این که با ما توی یک دنیا زندگی می کنند خوشمان می آید. من از تو خوشم میآید چون همدیگر را شناختیم
Saeid
۴۲
تو اگر یک روز یک نفر را دوست داشته باشی، تمام خوشیهای دنیا را برایتان آرزو میکنم.
Saeid
۳۸
یادت باشد به شرطی میآیم که عاشق من نشوی... مطمئن باش که من حاضرم دوست تو باشم... ولی نباید عاشق من بشوی، ازت خواهش میکنم!
یک مشکل لاینحل، sky
۳۵
من با خانههای شهر هم دوست هستم. وقتی در خیابان قدم میزنم، انگار که همهٔ آنها به سمتم هجوم میآورند و با تمامی پنجرههایشان به من خیره میشوند؛ آنها با من صحبت میکنند: «حالتان چطور است؟ من هم خوبم. میخواهند ماه مه یک طبقهٔ دیگر به من اضافه کنند.» یا «حالتان چطور است؟ قرار است فردا تعمیرم کنند.» یا «نزدیک بود در آتش بسوزم؛ بسیار ترسیده بودم.» و اینگونه حرفها.
Shadi
۲۸
«زندگی من سرگذشتی نداشته، چون جدا از همه زندگی کردهام. کاملاً تنها. تنهای تنها. میدانی ـ تنها ـ یعنی چه؟ »
ka'mya'b
۲۲
آیا تنها ماندن، تنهای تنها، بدون این که چیزی برای تأسف خوردن داشته باشی، دردناک نیست؟
Saeid
۱۹
از صبح غم عجیبی در دلم بود که آزارم می داد. تا به خود آمدم دیدم همه مرا به دست تنهایی سپرده و رفتهاند
Raha
۱۹
آدم رؤیایی خاکستر رؤیاهای گذشتهاش را بیخودی پس میزند، به این امید که میان آن جرقهٔ کوچکی بیابد، فوتش کند تا دوباره جان بگیرد. تا این آتش برافروخته قلب سرمازدهاش را گرم کند و همهٔ آنهایی که برای او عزیز بودهاند، برگردند.
Saeid
۱۸
تو ازاو بهتری، گرچه من او را بیشتر از تو دوست دارم
pejman
۱۷
خدای مهربان! یک لحظه شادی! آیا برای تمام عمر یک انسان کافی نیست؟
ka'mya'b
۱۶
آن جاست که از رویاهای خود بیرون میآید، نگاه میکند و با تعجب میبیند که شامش را هم خورده و درحالی که کاملاً در رویا بوده است؛ اتاقش تاریک است و خلأ و غم به قلبش فشار میآورد. تمامی دنیای خیالی پیرامونش فرو میپاشد، پودر میشود و بدون هیچ اثر و هیچ صدایی مثل یک رویا محو میگردد، در حالی که او نمیتواند به خاطر بیاورد که در رؤیای چه چیزی بوده است.
💚💜F.T.M.H💜💚
۱۵
ما چرا نمیتوانیم همه با هم مثل برادر باشیم؟ چرا حتی بهترین آدمها به نظر میرسد که عقب میکشند و چیزی را به عنوان راز از دیگران مخفی میکنند؟ چرا هر چیزی که توی دلشان هست را به زبان نمیآورند؟ چرا هر کسی سعی میکند خشنتر ازآنچه که واقعاً هست نشان بدهد؟ انگار اگر احساساتشان را زود نشان بدهند مثل این است که به آنها توهین شده. »
ka'mya'b
۱۴
تو بالاخره فشار پوسیدن و خستهشدن خیالت را حس میکنی چون درحال رشدی و آرمانهای قبلیات را زودتر باور میکنی. آنها خرد میشوند، پودر میشوند؛ اگر زندگی دیگری نداشته باشی، مجبوری که زندگی را از همان تکههای خرد شده و ریزههایش دوباره بسازی. در حالی که روح تو تمایل به چیز دیگری دارد و چیزی غیر از آن میخواهد!
آدم رؤیایی خاکستر رؤیاهای گذشتهاش را بیخودی پس میزند، به این امید که در میان آن جرقهی کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند. تا این آتش برافروخته شده قلب سرمازدهی او را گرم کند و همهی آنهایی که برای او عزیز بودهاند، برگردند. همان چیزهایی که قلبش را به تپش انداخت و خونش را جوش آورد. اشک را از چشمانش سرازیر کرد و آن گونه باشکوه فریبش داد!
sajii
۱۴
آسمان زندگیات همیشه صاف و روشن و لبخند شیرینت پیوسته شاد باشد و به خاطر آن یک لحظه شادی و سعادتی که به دلی دیگر، دلی تنها اما حق شناس دادی، تا ابد سعادتمند باشی!
خدای مهربان! یک لحظه شادی! آیا برای تمام عمر یک انسان کافی نیست؟!
aram0_0
۱۴
اوه، اگر بدانی چقدر اینگونه عاشق شدهام!»
«ولی چطوری؟ عاشق کی؟»
«عاشق هیچکس؛ فقط یک آرزو. عاشق هرکسی که در خیالم بوده. همهٔ عشقهای من تا حالا خیالی بودهاند. تو مرا نمیشناسی!
nedsalehani
۱۳
و حالا که در دنیای واقعی این قدر با تو خوشحال بودم، دیگر رؤیای چه را میخواهم ببینم! اوه عزیزم، خدا تو را حفظ کند که من را از خودت نراندی؛ که حالا حداقل میتوانم بگویم: در تمام عمرم، دو شب، زندگی کردهام! »
ماهی
۱۳
آدم رؤیایی خاکستر رؤیاهای گذشتهاش را بیخودی پس میزند، به این امید که در میان آن جرقهی کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند. تا این آتش برافروخته شده قلب سرمازدهی او را گرم کند و همهی آنهایی که برای او عزیز بودهاند، برگردند.
Saeid
۱۲
چه کسی میداند؟ شاید تو هم چند لحظه پیش برای خاطراتت گریه میکردی
Saeid
۱۲
بهترین سالهای عمرم را تلف کردهام، حالا دیگر خوب درک میکنم و این آگاهی بیشتر آزارم میدهد، اما خدا تو را برای من فرستاده، فرشتهی مهربانم!
Abed
۱۲
تا به خود آمدم دیدم همه مرا به دست تنهایی سپرده و رفتهاند.
ka'mya'b
۱۱
ای خدای مهربان! مطمئناً من میتوانم به خاطر تو ناراحت بشوم! این گناه نیست که نسبت به تو احساس محبت برادرانهای داشته باشم! من را ببخش. گفتم محبت...
Moon
۱۱
با لبخندی حرفم را قطع کرد که: «اگر سرگذشتی نداری پس چطور زندگی کردهای؟ »
«زندگی من سرگذشتی نداشته، چون جدا از همه زندگی کردهام. کاملاً تنها. تنهای تنها. میدانی ـ تنها ـ یعنی چه؟ »
Saeid
۱۰
من اگر دستم میلرزد به خاطر این است که تا حالا به دست قشنگ و کوچولویی مثل دست تو نخورده
فاطیما🌱
۱۰
دوستت دارم، اینقدر دوستت دارم که عشقم بههیچوجه آزاری به تو نمیرساند