
بریدههایی از کتاب دایی وانیا: صحنههایی از زندگی روستایی
نویسنده:آنتوان چخوف
مترجم:پرویز شهدی
انتشارات:بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
دستهبندی:
امتیاز
۴.۲از ۱۸ رأی
۴٫۲
(۱۸)
استعداد دارم، باهوش و جسورم!... اگر بهطور عادی زندگی میکردم، میتوانستم شوپنهاور دیگری بشوم، یا داستایفسکی دیگری!
Mohammad
در وجود انسان همهچیز باید زیبا باشد: چهرهاش، لباسهایش، روحش و اندیشههایش.
Mohammad
دانستن راز کسی دیگر درحالیکه آدم نمیتواند کمکش بکند، چه دردناک است.
Mohammad
زندگی، کسالتبار، احمقانه و کثیف است.
pejman
وقتی زندگی واقعی از آدم میگریزد، به سرابها پناه میبرد
Mohammad
دانستن راز کسی دیگر درحالیکه آدم نمیتواند کمکش بکند، چه دردناک است.
pejman
انسان طوری خلق شده که با هوش و نیروی خلاقهاش، به داراییهای طبیعیاش بیفزاید، اما تاکنون چه چیزی آفریده؟ فقط نابود کرده. از تعداد جنگلها روزبهروز کاسته میشود، رودها به خشکی میگرایند، شکار نایاب میشود، آبوهوا خشک و نامساعد میشود و زمین هرروز فقیرتر و زشتتر میشود.
zahra.Askari
تنبلی و بیکاری مسری است!
محمد جواد اخباری
کسانی که صد یا دویست سال پس از ما زندگی خواهند کرد و تحقیرمان میکنند که چرا زندگیمان را چنین احمقانه هدر دادهایم، شاید راز خوشبختی را دریابند. اما ما... برایمان فقط یک امید باقی میماند. داشتن رویاهایی در سر، در تابوتمان، شاید آن موقع رویاهایی دلنشین به سراغتان بیایند.
Omid Souri
مغزم دستنخورده باقی مانده، عقلم هنوز سر جایش است، اما احساسهایم کُند شده و زنگار گرفتهاند. هیچ آرزویی ندارم، احساس احتیاج به هیچچیزی هم نمیکنم، به کسی هم علاقهمند نیستم... شاید فقط به تو.
samane mosavi
گروهی آدمهای بیشعور. وقتی آدم دو یا سه سال مدام با آنها سروکار پیدا میکند، بیآنکه متوجه باشد، خودش هم احمق میشود. این امر پرهیزناپذیر است.
pejman
گذشتهای برایم نمانده، بهطرز احمقانهای آن را با افکاری بیهوده به باد دادهام. حالا هم جز پوچیای بیهوده چیز دیگری برایم نمانده.
zahra.Askari
پیرها آخرعمری مثل بچهها میشوند، دلشان میخواهد برایشان دلسوزی کنند، ولی این روزها کی دلسوزی سرش میشود؟
garshasp1996
شب و روز، این فکر که زندگیام هدر رفته، مانند شبحی بدخواه آزارم میدهد.
محمد جواد اخباری
آدم وقتی کسی را که دوست دارد نبیند، کمتر رنج میبرد
naarvan.bookworm
از خودم پرسیدم: آیا آنهایی که صد سال، دویست سال پس از ما به دنیا آمده و زندگی خواهند کرد، آنها که ما راه را برایشان باز و هموار کردهایم، بهخوبی از ما یاد خواهند کرد؟ نه، دایه جان، فراموشمان میکنند.
Omid Souri
وقتی زندگی واقعی از آدم میگریزد، به سرابها پناه میبرد. بههرحال، از هیچی بهتر است.
pejman
گاهی پیش میآید که بهطرز تحملناپذیری رنج ببرم. اما متأسفانه نوری در آن دوردستها به چشم نمیخورد. دیگر هیچ انتظاری ندارم، از آدمها هم خوشم نمیآید... خیلی وقت است که دیگر کسی را دوست ندارم.
pejman
خودم پرسیدم: آیا آنهایی که صد سال، دویست سال پس از ما به دنیا آمده و زندگی خواهند کرد، آنها که ما راه را برایشان باز و هموار کردهایم، بهخوبی از ما یاد خواهند کرد؟ نه، دایه جان، فراموشمان میکنند.
مارینا: آدمها بله، اما خدا فراموشمان نمیکند.
آسترف: متشکرم، دستکم تو حرف خوبی زدی.
zahra_gharnein
او را روی میزی خواباندم که عملش کنم، اما تا بوی داروی بیهوشکننده به دماغش خود، جابهجا مرد. این لحظهای است که احساسهای آدم جان میگیرند و سر برمیدارند و انگار بهعمد آدمی را کشته باشم، عذاب وجدان گرفتم. آنوقت نشستم و چشمهایم را بستم ــ اینطوری ــ و از خودم پرسیدم: آیا آنهایی که صد سال، دویست سال پس از ما به دنیا آمده و زندگی خواهند کرد، آنها که ما راه را برایشان باز و هموار کردهایم، بهخوبی از ما یاد خواهند کرد؟ نه، دایه جان، فراموشمان میکنند.
the bolter
پیرها آخرعمری مثل بچهها میشوند، دلشان میخواهد برایشان دلسوزی کنند، ولی این روزها کی دلسوزی سرش میشود؟
naarvan.bookworm
شما که آدم باهوش و تحصیلکردهای هستید، ایوان پترویچ، باید این موضوع را درک کنید، راهزنها و آتشسوزیها نیستند که دنیا را نابود میکنند، بلکه کینه و نفرتها، دشمنیها و اختلافعقیدههای کوچکاند... به جای غرولند کردن بکوشید همه را با هم آشتی بدهید.
naarvan.bookworm
چشمهایم را بستم ــ اینطوری ــ و از خودم پرسیدم: آیا آنهایی که صد سال، دویست سال پس از ما به دنیا آمده و زندگی خواهند کرد، آنها که ما راه را برایشان باز و هموار کردهایم، بهخوبی از ما یاد خواهند کرد؟ نه، دایه جان، فراموشمان میکنند.
مارینا: آدمها بله، اما خدا فراموشمان نمیکند.
در جست و جوی کتاب بعدی
وقتی زندگی واقعی از آدم میگریزد، به سرابها پناه میبرد.
در جست و جوی کتاب بعدی
دوست دارم زندگی کنم، عاشق موفقیت، افتخار و هیاهو هستم، حال آنکه اینجا، انگار در تبعیدگاهم. مدام به گذشتهام تأسف میخورم، شاهد موفقیتهای دیگران هستم و از مرگ وحشت دارم... نه، دیگر نمیخواهم، تحملش را ندارم!
zahra.Askari
دایی عزیزم، دایی نازنینم، وانیا، گریه نکن. میدانم که در زندگی لحظهای شاد نبودهای، اما حوصله به خرج بده دایی جان، حوصله... زمان استراحت ما هم فرا خواهد رسید... [داییاش را در بغل میگیرد.] استراحت خواهیم کرد!
zahra.Askari
آدمها بهجای آفریدن و ساختن، جز نابود کردن آنچه طبیعت به آنها عطا کرده، کار دیگری نمیکنند.
AS4438
راهزنها و آتشسوزیها نیستند که دنیا را نابود میکنند، بلکه کینه و نفرتها، دشمنیها و اختلافعقیدههای کوچکاند...
محمد جواد اخباری
یک زن موقعی میتواند با مردی دوست شود که اول رفیقش و بعد هم معشوقهاش شده باشد.
محمد جواد اخباری
حقیقت هرچه باشد، کمتر از بلاتکلیفی و بیخبری دردناک است.
محمد جواد اخباری
حجم
۸۸٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۱۰۸ صفحه
حجم
۸۸٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۱۰۸ صفحه
قیمت:
۹۸,۰۰۰
تومان