متوجه شدم که شخصیت دوگانهای دارم. دیگران نسبت به من بیتفاوت بودند، ولی بخش خوب شخصیتم کارهایی را که فکر میکردم گناه است مهم میدانست و با شرم پنهانشان میکرد. گرچه وجود همهٔ انسانها از دو بخش خیر و شر تشکیل شده است، به نظرم میرسید که این امر در مورد من شدیدتر است و این دو بخش کاملاً از هم مجزا هستند.
در هر دو جنبهٔ شخصیتم همیشه آدمی جدی بودم. هنگامی که در تاریکی شب به کارهای شیطانی میپرداختم به همان اندازه خودم بودم که در طول روز برای رهایی انسانها از درد و رنج تلاش میکردم.