
بریدههایی از کتاب ایوانف
نویسنده:آنتوان چخوف
مترجم:پرویز شهدی
انتشارات:بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
دستهبندی:
امتیاز
۳.۸از ۱۳ رأی
۳٫۸
(۱۳)
مانند سایه میان مردم حرکت میکنم، با سری سنگین، روحی خسته، درهمشکسته، نومید، بیعشق، بیایمان، بیهدف، بیآنکه بدانم کیستم، چرا زندهام، چه میخواهم...
Mohammad
دیگر خودم را نمیشناسم. روزهای زیادی سردرد دارم، از بیخوابی رنج میکشم، گوشهایم مدام وزوز میکنند... کجا فرار کنم؟ بهراستی راه چارهای نمیبینم...
Mohammad
آدمهایی بهدردنخور، کلماتی بیهوده، پرسشهایی پوچ و مسخره که باید به آنها پاسخ داد. جانم به لب رسیده، دکتر، بهراستی از شدت کلافگی جانم به لب رسیده. تندخو، زودخشم، خشن و مسکین شدهام تا آنجا که دیگر خودم را نمیشناسم. روزهای زیادی سردرد دارم، از بیخوابی رنج میکشم، گوشهایم مدام وزوز میکنند... کجا فرار کنم؟
علی دائمی
دارم کتاب میخوانم... باشد برای بعد.
amir
کرمهای شبتاب شبها میدرخشند، فقط به این منظور که پرندههای شبگرد آنها را ببینند و بهتر بتوانند شکارشان کنند؛ فلسفهٔ وجود آدمهای خوب و درستکار هم این است که مردم از حسادت برایشان حرف دربیاورند و به آنها تهمت بزنند.
علی دائمی
شما مهربانید، باهوشید، ولی میدانید، چهطوری بگویم، چیزی کم دارید: انگیزش، آه، اگر آدم انگیزش داشته باشد، شاخ دیو را میتواند بشکند
علی دائمی
آدم میتواند پزشکی بسیار خوب و ماهر باشد اما نتواند چیزی دربارهٔ روح انسان بداند.
علی دائمی
تا زمانی که مرد صحیح و سالم است، هیچ توجهی به او نمیکنید اما به محض اینکه سلامتیاش را از دست میدهد و شروع میکند به نالیدن، او را بغل میکنید. آیا همسر مردی سالم و بانشاط بودن، اینهمه ناخوشایندتر از بازیکردن نقش پرستار برای فردی است که دارد رو به انحطاط میرود؟
علی دائمی
دکترها و وکیلها، درست مثل هم هستند، با این تفاوت که وکیلها به چاپیدن شما اکتفا میکنند، حال آنکه دکترها هم شما را میچاپند و هم میکشند.
pejman
اینچنین است حال و وضع من. در گذشته میتوانستم کار کنم، ساعتها فکر کنم و هیچوقت هم احساس خستگی نمیکردم. حالا دست به هیچ کاری نمیزنم، به هیچچیز فکر نمیکنم و روح و جسمم فرسوده است. وجدانم شب و روز آزارم میدهد، خودم را بهطور کامل مقصر احساس میکنم اما موفق نمیشوم بفهمم نسبت به چه چیزی.
در جست و جوی کتاب بعدی
برای ما عشق یعنی خود زندگی. وقتی میگویم دوستت دارم یعنی میخواهم اندوهت را رفع کنم، حاضرم با تو تا آن سر دنیا بروم... اگر داری از کوهی بالا میروی، دنبالت بیایم، به طرف سیلابرویی پایین میروی، همراه با تو پایین بروم. بهطور مثال برای من چه خوشبختیای بالاتر از این وجود دارد که تمام شب از نامههایت رونوشت بردارم، یا مراقب باشم بیدارت نکنند، یا صد کیلومتری کنارت راه بروم.
Mehrgol
موقعی هم که آدم امیدوار است، پیری لذتهای خودش را دارد؛ اما من هیچ امیدی ندارم، به هیچچیز و هیچکس.
pejman
چه چشمانداز دلپذیری! پی نثر آمده بودم، شعر نصیبم شد...
Ati
«در تو رنجهای گذشته و جوانی ازدسترفتهام را دوست دارم...»
آرزو بیگدلی
گفت: «پدر، کرمهای شبتاب شبها میدرخشند، فقط به این منظور که پرندههای شبگرد آنها را ببینند و بهتر بتوانند شکارشان کنند؛ فلسفهٔ وجود آدمهای خوب و درستکار هم این است که مردم از حسادت برایشان حرف دربیاورند و به آنها تهمت بزنند.»
آرزو بیگدلی
«گلها هر بهار دوباره شکوفا میشوند اما شادیها نه.»
در جست و جوی کتاب بعدی
دوست عزیز، آدم مثل سماور است. میتواند مدتها خاموش در گوشهای بماند اما لحظهای فرا میرسد که تویش زغال میریزند و به غلغل میافتد!
در جست و جوی کتاب بعدی
توی خانه ماندن برایم طاقتفرساست. به محض اینکه خورشید غروب میکند، روحم را شکنجه میدهد، دچار اضطراب و دلشوره میشوم. نپرس چرا، خودم هم نمیدانم.
Mehrgol
در هر یک از ما چرخ و دندهها، پیچ و مهرهها و سوپاپهایی فراوان وجود دارد که امکان ندارد بتوانیم با دو سه نشان و با اولین احساس طرف را بشناسیم.
محسن
«گلها هر بهار دوباره شکوفا میشوند اما شادیها نه.»
Ati
گوش کنید، آقای شرافتمند. آدم وقتی همراه با خانمی است، مرتب شرافتمندیاش را به رخ او نمیکشد. چندان خوشایند نیست، حتا خیلی هم ملالآور است. با خانمها هرگز دربارهٔ فضیلتهاتان حرف نزنید وگرنه درصدد برمیآیند بفهمند حرفتان درست است یا نه.
Ati
میدانی قضیه از چه قرار است، رفیق؟ تو قربانی محیطت هستی.
Ati
مردها خیلی گرفتارند، سرشان گرم کارشان است، عشق برایشان در درجهٔ سوم اهمیت قرار دارد. فقط میخواهند با معشوقه کمی حرف بزنند، توی باغ با او قدم بزنند و وقتی هم که مرد، چند قطره اشکی بر مزارش بریزند، همین و بس. اما برای ما عشق یعنی خود زندگی.
Ati
بورکین: [آهی میکشد.] زندگی ما... زندگی آدمها مانند گلی است که در دشتی میشکفد: بزی از کنارش میگذرد و آن را میخورد. دیگر از گل خبری نیست.
آرزو بیگدلی
زندگی آدمها مانند گلی است که در دشتی میشکفد: بزی از کنارش میگذرد و آن را میخورد. دیگر از گل خبری نیست.
در جست و جوی کتاب بعدی
عجیبتر از همه اینکه به نظر نمیرسد در هیچ دانشکدهای تحصیل کرده باشد... در این صورت چه نابغهٔ تمامعیاری از رذالت میتواند باشد.
در جست و جوی کتاب بعدی
شما عقیده دارید که از همه بهترید؟
شابلسکی: بههیچوجه، من آدمی بیسروپا هستم، فرومایه، مثل همهٔ مردم. تغاری دهانگشاد. مدام به خودم بدوبیراه میگویم، باور کنید. کی هستم؟ چه آدمی میتوانم باشم. در گذشته آزاد، ثروتمند و خوشبخت بودم و حالا... یک انگل، نانخوری اضافی، دلقکی بدون داشتن چهرهای خاص برای خودش. برایم پیش میآید که خشم و تحقیرم را فریادزنان به سر این مرد خالی کنم. آنوقت مردم به حرفهایم میخندند و خودم هم همراه با آنها. غمگینانه سر تکان میدهند و میگویند: «پیرمرد بینوا، خلوچل است»... اما بیشتر وقتها حرفهایم را درک نمیکنند، متوجهم نمیشوند.
در جست و جوی کتاب بعدی
چشمم که به او افتاد، جادو شدم. به من گفت: «بیا!» و من از دنیایی که در آن زندگی میکردم بریدم، درست مانند برگی خشک که از شاخه جدا میشود... و دنبالش راه افتادم...
در جست و جوی کتاب بعدی
ببینم، اگر بمیرم شما غمگین میشوید؟
ایوانف: دارم کتاب میخوانم... باشد برای بعد.
Mehrgol
این چه طرز حرفزدن است! از شما بعید است. اگر میل دارید خانمها دوستتان داشته باشند، در حضور آنها هرگز عصبانی نشوید و خودتان را نگیرید...
Mehrgol
حجم
۱۱۶٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۱۸۸ صفحه
حجم
۱۱۶٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۱۸۸ صفحه
قیمت:
۱۳۰,۰۰۰
تومان