شنیدم آقای کالینز از تو تقاضای ازدواج کرده؟»
«بله پدر.»
«پیشنهادش رو رد کردی؟»
«بله آقا.»
«خب حالا بریم سر اصل مطلب. مادرت اصرار داره که تو این پیشنهاد رو قبول کنی... اینطور نیست خانم بنت؟»
«بله... وگرنه دیگه تو صورتش نگاه نمیکنم.»
«تو بد وضعی گیر کردی الیزابت، از امروز تو برای یکی از ما دو تا غریبه به حساب میآی... اگه با آقای کالینز ازدواج نکنی مادرت بهت نگاه نمیکنه و اگه ازدواج بکنی من!»
زنش با عصبانیت فریاد زد «آقای بنت!»