جملات زیبای کتاب باغ آلبالو | طاقچه
تصویر جلد کتاب باغ آلبالوsubscriptionAvailable

کتاب باغ آلبالو

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۲۷ رأی)
انتشارات: 
انتشارات توس

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
hhvحسین
۱۰
اکثریت عظیم روشنفکرانی که می‌شناسم درجستجوی هیچ کاری نیستند و هیچ کاری هم انجام نمی‌دهند، در ضمن به درد کاری هم نمی‌خورند. خود را روشنفکر می‌دانند ولی خدمه را «تو» خطاب می‌کنند، با دهاتی‌ها هم‌چون حیوانات رفتار می‌کنند. بد تحصیل می‌کنند. چیزی را به‌طور جدی نمی‌خوانند. درباره علوم فقط حرف می‌زنند. از هنر سررشته‌ای ندارند. خودشان را مهم می‌پندارند و چهره جدی به خود می‌گیرند. فقط درباره مسائل ضروری صحبت می‌کنند. فلسفه‌بافی می‌کنند. آن‌وقت جلو چشم همگان کارگران تغذیه‌ای ناچیز دارند. بدون تشک می‌خوابند. هر سی چهل نفر در یک اتاق می‌خوابند. همه جا مملو از ساس و تعفن و رطوبت است. فساد اخلاقی غوغا می‌کند... بنابراین همه صحبت‌های شیرین و خوب ما برای آن است که خودو دیگران را فریب بدهیم.
hadiizadi
۵
بهتر است به جای تماشای نمایش بیشتر خودتان را تماشا کنید.
فرزانه
۳
اکثریت عظیم روشنفکرانی که می‌شناسم درجستجوی هیچ کاری نیستند و هیچ کاری هم انجام نمی‌دهند، در ضمن به درد کاری هم نمی‌خورند. خود را روشنفکر می‌دانند ولی خدمه را «تو» خطاب می‌کنند، با دهاتی‌ها هم‌چون حیوانات رفتار می‌کنند. بد تحصیل می‌کنند. چیزی را به‌طور جدی نمی‌خوانند. درباره علوم فقط حرف می‌زنند. از هنر سررشته‌ای ندارند. خودشان را مهم می‌پندارند و چهره جدی به خود می‌گیرند.
مرتضی طریقی
۲
دهاتی کوچولو... درست است که پدر من دهاتی بود ولی من حالا جلیقه سفید پوشیده و کفش زرد به پا دارم. گرچه حالا ثروتمند و پول‌دارم ولی وقتی فکر می‌کنم می‌بینم که دهاتی همیشه دهاتی است...
مرتضی طریقی
۲
اگر برای معالجه یک ناخوشی داروهای زیادی تجویز شود علامت آن است که آن ناخوشی علاج‌پذیر نیست.
Madi
۱
اگر برای معالجه یک ناخوشی داروهای زیادی تجویز شود علامت آن است که آن ناخوشی علاج‌پذیر نیست. من مرتب فکر می‌کنم. به مغزم فشار می‌آورم و می‌بینم که راه‌های زیادی وجود دارد. خیلی زیاد و این به آن معناست که در حقیقت هیچ راه و چاره‌ای وجود ندارد.
ftm
۱
و اصولاً کلمه می‌میرد چه معنایی دارد؟ شاید انسان دارای صد حس باشد که با مردن او فقط پنج حسی که ما می‌شناسیم از بین می‌رود و بقیه نود و پنج‌تا حس دیگر باقی می‌مانند.
Madi
۰
فیرس: (به طرف در می‌رود و دستگیره را تکان می‌دهد.) قفل است. رفته‌اند... (روی کاناپه می‌نشیند.) مرا فراموش کردند... اهمیتی ندارد... همین جا می‌نشینم... نکند لئونید آندره‌ایچ پالتو پوستش را نپوشیده و با پالتو معمولی رفته باشد... (با نگرانی آهی می‌کشد.) مواظبش نبودم... جوان است و خام! (چیزهایی زیر لب می‌گوید که نامفهوم است.) عمرم طوری گذشت که گویی اصلاً زندگی نکرده‌ام.... (دراز می‌کشد.) کمی دراز بکشم. اصلاً قوت ندارم، دیگر چیزی از من نمانده، هیچ چیز... آه، آدم بی‌دست و پا! (بی‌حرکت می‌ماند.) (صدایی از دور دست شنیده می‌شود، گویی این صدا از آسمان می‌آید. صدایی‌ست دلهره‌آور و محزون. شبیه به صدای پاره شدن سیم یک ساز. فقط از دوردست صدای ضربه زدن تبر به روی درخت شنیده می‌شود.)