
٪۵۰
کتاب باز
۲۸
ولی حقیقت خیلی وحشتناکتر از این بود: وحشت واقعی از هیولاهای گنده برنمیآد؛ بلکه از مردمِ کوچیک بهظاهر بیگناه برمیآد، مردمی مثل آقای کراولی، مردمی مثل من.
شما هیچوقت متوجه ما نمیشین.
کاربر۰۰۰۰۰۰
۲۶
مرگ چیز غمناکیه، حتی وقتی قسط بانکت رو میده.
zeinab.ghl
۱۹
"مهم نیست چند نفر رو بکشن. باحال هم نیست، اشتباهه."
مکس پرسید: "پس چرا دائم دربارهشون حرف میزنی؟"
"چون اشتباه، جالبه."
بلاتریکس لسترنج
۱۸
من قاتل زنجیرهای نیستم
Marie Rostami
۱۷
همهمون خوب با مارگارت کنار میاومدیم. مارگارت اون روکش پلاستیکیای بود که نمیذاشت خونوادهٔ ما جرقه بزنه و اتصالی پیدا کنه.
کاربر۰۰۰۰۰۰
۱۷
دو تا اشتباه بودیم که ترکیبمون درست بود
zeinab.ghl
۱۳
رفتار گستاخانه و بیپروایی داشت و دربارهٔ موضوعاتی که واقعاً چیز زیادی دربارهشون نمیدونست، زیادی بلند و بااطمینان حرف میزد.
نیما اکبرخانی
۸
خانوم کراولی گفت: "چه پسر شیرینی" و هر دو رفتن داخل.
حرفش یهجورهایی درست بهنظر میرسید: تنها کسی که فکر میکرد من شیرینم، زنی بود که با یه شیطان زندگی میکرد.
PARSA
۶
هیچوقت چیزی مثل "عجب خلوچلی" یا "این بچه دیوونهس" نمینوشت؛ فقط یادداشتهای سادهای برمیداشت که بهش کمک کنه یادش بیاد دربارهٔ چی حرف میزدیم. مطمئنم یه جای دیگه یه کتاب "عجب خلوچلی" داشت؛ ولی قایمش میکرد.
نیما اکبرخانی
۶
همون ارتباط کوتاهی هم که بابا و مامانم موقع رسوندن من، با هم داشتن، براشون زیادی بود و آخرش فقط دو طرف مخالف محوطهٔ پارکینگ سوپرمارکت وامیستادن. نصفهشب، محوطه خالی بود و من توی تاریکی بالش و کولهپشتیم رو از یه ماشین به ماشین دیگه منتقل میکردم. هفتسالم بود.
نیما اکبرخانی
۵
تجمعها همیشه احمقانهان، میدونم، بهجز اون لحظهٔ کوتاهی که خودتون توش هستین؛ اون موقع کاملاً منطقی بهنظر میرسن.
کتاب باز
۵
بهش گفتم: "مهم نیست چند نفر رو بکشن. باحال هم نیست، اشتباهه."
مکس پرسید: "پس چرا دائم دربارهشون حرف میزنی؟"
"چون اشتباه، جالبه
کاربر۰۰۰۰۰۰
۵
بعد از اینکه کسی رو میکشین، اگه وقت کافی داشته باشین، قربانیتون میتونه همون کسی بشه که شما دلتون میخواد
PARSA
۴
به صورتش نگاه کردم تا واکنشش رو ببینم. گفتم: "من فکر میکنم سرنوشت میخواد من یه قاتل زنجیرهای بشم."
یکی از ابروهاش رو داد بالا، فقط همین. بهتون گفتم که آرومه.
Sparkle KL
۴
واقعیتش از مکس خوشم نمیاومد و این یکی از طبیعیترین حالتهای اجتماعی من بود؛ چون هیچکس واقعاً از مکس خوشش نمیاومد.
NeginJr
۴
جایی که منطق شکست میخورد، احساس گناه میتونست نجاتم بده.
Phoenix
۴
جامعهستیزی فقط کَری احساسی نیست؛ لالی احساسی هم هست.
نیما اکبرخانی
۳
قهرمانان داستانها باید با شیاطین ترسناکی میجنگیدن که چشمهاشون مثل زغال سوزان قرمزه. چشمهای شیطان من فقط بهخاطر گریه قرمز بود. توی دلم بهش فحش دادم، نه بهخاطر اینکه گریهش الکی بود، بلکه بهخاطر اینکه واقعی بود. بهش فحش دادم که با هر اشک و با هر لبخند و با هر احساساتِ از ته دلی که داشت، به من نشون میداد من اون کسیام که واقعاً الکیه.
zeinab.ghl
۳
"مرگ چیز غمناکیه، حتی وقتی قسط بانکت رو میده.
zeinab.ghl
۳
مردهشوری مثل...، نمیدونم چجوری توصیفش کنم. مثل بازیکردن با یه عروسک گنده بود: لباس تنش کنی، ببریش حموم و بازش کنی ببینی توش چیه.
NeginJr
۳
"ترس دربارهٔ چیزهاییه که نمیتونی کنترلشون کنی. آینده، تاریکی یا کسی که سعی میکنه تو رو بکشه. تو از خودت نمیترسی؛ چون همیشه میدونی که میخوای چیکار کنی
NeginJr
۳
گمونم رابطههای احساسی باعث میشه کارهای احمقانهای بکنین.
Phoenix
۳
داشتم زیادی حرف میزدم و میدونستم دارم زیادی حرف میزنم؛ ولی نمیتونستم تمومش کنم.
Phoenix
۳
هیچ کاری نداشتم بکنم، جایی نداشتم برم و هیچکس نبود باهاش صحبت کنم. حتی یه دلیل هم واسه وجودداشتن نداشتم.
کتاب باز
۲
آتیش یه چیز کوتاهمدت و موقته، دقیقاً تعریف بیثباتیه. یه دفعه میآد، وقتی حرارت و سوخت به هم میرسن و جرقه میزنن، با یه غرش زنده میشه و درحالیکه هرچیزی که دوروبرشه سیاه میشه و پیچ میخوره، با عطش میرقصه. وقتی دیگه چیزی نمیمونه که جذب کنه، ناپدید میشه. پشت سرش هیچی بهجز خاکستر و سوخت استفادهنشدهش باقی نمیذاره
zeinab.ghl
۲
واستادن جایی که کسی مرده، عجیب بود.
فاطمه.م
۲
توی کلاس زیستشناسی، دربارهٔ تعریف زندگی صحبت کردیم: برای اینکه چیزی بهعنوان موجود زنده شناخته بشه، به خوردن، نفسکشیدن، تولیدمثل و رشد نیاز داره. سگها این کار رو میکنن، سنگها نمیکنن. درختها میکنن، پلاستیکها نمیکنن. آتیش، طبق این تعریف، با تحرک بالایی زندهس: همهچی رو از چوب گرفته تا گوشت، میخوره، اضافیش رو بهشکل خاکستر دفع میکنه، درست مثل انسان هوا رو تنفس میکنه، اکسیژن رو میگیره و کربن پس میده. آتیش رشد میکنه و همونطور که گسترش پیدا میکنه، آتیشهایی رو تولید میکنه که خودشون رشد میکنن و آتیشهای جدیدی میسازن. آتیش، گازوئیل رو سرمیکشه و زغال نیمسوز میده بیرون، سر قلمرو میجنگه، عاشق میشه و ابراز نفرت میکنه. بعضی وقتها که مردم رو تماشا میکنم که با خستگی زندگی روزمرهشون رو میگذرونن، فکر میکنم آتیش از ما زندهتر و روشنتر و داغتره و از خودش و جایی که میخواد بره، مطمئنتره. آتیش تسلیم نمیشه، آتیش تحمل نمیکنه، آتیش "کنار نمیآد".
آتیش انجام میده.
آتیش هست.
Sparkle KL
۲
صحبتکردن عادی بود. کاری بود که مردم عادی با هم انجام میدن. من هم باید تمرین میکردم.
Phoenix
۲
"من آدم خوبی هستم؛ چون میدونم آدمهای خوب باید چطوری رفتار کنن و من هم رفتارشون رو تقلید میکنم."
Phoenix
۲
این اشتباه رو نکن که جامعهستیزها نمیتونن احساس کنن. اونها خیلی هم احساس میکنن؛ فقط نمیدونن با احساساتشون چیکار کنن