حسین پنجهٔ پای مادر را گرفت. گفت: «قسمات بدهم که بمانی؟»
مادر سر تکان داد که نه. گفت: «زینب جان، خوب از این دو برادرت مواظبت کن!»
و چشمانش را بست.
زینب گفت: «یعنی باید ادای تو را دربیاورم؟ نازشان کنم؟ غذا بگذارم جلویشان؟»
فاطمه چشمهاش را باز کرد. گفت: «یاد میگیری که چطور، عزیزم...»
حسین گفت: «این یعنی خداحافظی؟»
فاطمه گفت: «نه عزیزم. سفارشتان را کردم!»
حسن گفت: «بار ما را روی دوش زینب نگذار، مادر جان. خودت بمان!»