یک شب متوجه شدم که با حالت خاصی مشغول نماز شب است.
همینطور اشک میریخت و الهی العفو میگفت.
جلو رفتم و همینطور که نماز میخواند گفتم: حسین، تو که از اول بلوغ جبهه بودی، تو که یک گناه ازت سراغ نداریم، برای چی اینقدر اشک میریزی و میگی الهی العفو؟!
شب آخر را خوب به یاد دارم. اوایل زمستان ۱۳۶۵ بود. همه زیر کرسی نشسته بودیم. حسین کتاب گناهان کبیره شهید دستغیب را در دست گرفته بود و بلند برای ما میخواند.
بعد هم گفت: فایده نداره، آدم اگه بخواد بمیره و این همه مراحل قبر و قیامت رو پیش رو داشته باشه خیلی سخته، خوش به حال شهدا، ما که قراره شهید بشیم!