به گوشی موبایلم که روی میز افتاده خیره میشوم. تا آن زمان هرگز، سکوت هولناک یک تلفن ساکت را حس نکرده بودم. چند بار شماره او را گرفته بودم؟ چه تعداد پیامک برایش فرستاده بودم؟ چه تعداد ایمیل بیپاسخ برایش فرستاده بودم؟ طوری به موبایل نگاه میکنم که انگار در کمین من نشسته و هر لحظه ممکن است به من حمله کند، اما باز آن را چک میکنم تا مطمئن شوم مبادا کسی زنگ زده باشد و من نشنیده باشم.
در آشپزخانه، به دنبال تهیه یک فنجان چای میروم، اما مثل کوه کندن برایم دشوار است. کیسه چای درون فنجان و آب در کتری است. بوی بدی از سطل آشغال به مشام میرسد، اما البته که بوها برایم مهم نیست. آنجا میایستم، بدون پلک زدن، در سکوت و خلسه، درحالیکه کتری با رنگ آبیاش در فضای دید جانبیام من را به زندگی برمیگرداند. سپس منصرف میشوم و به اتاق خواب برمیگردم. تلفن هنوز همانجایی است که آن را رها کردهام. شماره او را میگیرم.