جملات زیبای کتاب پسر سناتور | طاقچه
تصویر جلد کتاب پسر سناتور
off

کتاب پسر سناتور

نوع کتاب
۳.۱ امتیاز(از ۶۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
حیدر نصیبی
مسافر دنیای خیال :)
۱۴۴
بزرگی می گه: «در بیکرانهٔ زندگی دو چیز افسونم کرد، رنگ آبی آسمان که می بینم و می دانم نیست و خدایی که نمی بینم و می دانم هست.»
گل نرگس
۲۹
«در بیکرانهٔ زندگی دو چیز افسونم کرد، رنگ آبی آسمان که می بینم و می دانم نیست و خدایی که نمی بینم و می دانم هست.»
سپیده
۱۴
من شما رو به چشم یه جنس مخالف نمی‌بینم. من شما رو مثل یه طبیبی می‌بینم که برای مرض ِروحیِ من که مدت‌هاست گریبانمو گرفته، بهترینید.
گل نرگس
۱۴
پس از عشق واژهٔ «شهادت» از قشنگ ترین واژه هاست.
Setayesh
۱۲
این آتش عشق است نسوزد همه کس را...
Setayesh
۱۲
نمی شود همه چیز را با هم داشت.
زیـنـب🍃🌸
۱۰
- نمی‌خواین اسمِتونو به من بگین؟ - بر فرض که دونستی، بعد چی؟ - منظورتون رو نمی‌فهمم! - من می‌دونم شما پسرا همین‌که ما رو شناختین و به هدف تون رسیدین، مثل یه دستمال استفاده شده تو سطل آشغال می‌ندازین و می‌رید پیِ کارتون. - به نظر شما من چنین آدمی هستم؟! دختر به چشمان آرمان خیره شد و گفت: - هَمَتون یه جورید.
haniyeh
۱۰
بر آن چه گذشت، آن چه شکست، آن چه نشد ... حسرت نخور؛ زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمی شد ...
سپیده
۹
دختر به چشمان آرمان خیره شد و گفت: - هَمَتون یه جورید.
Z.SH
۸
ترسم از همینه. شما انقلاب کنید و زجرش رو بکشید بدون هیچ چشمداشتی، اما در آینده یه عده به این مردم فرمانروایی کنن که نه سواد دارن و نه درد مردم رو می فهمن. مثل انقلاب فرانسه که با همهٔ جانفشانی ها و خون ریختن هاش آخرش دست امثال «روبسپیر» و «ناپلئون» افتاد که راه لوئی های چهاردهم و پانزدهم و شانزدهمو ادامه دادن. حتی بدتر از اون، جنگ جهانی راه انداختن که امثال لوئی چهاردهم ها به خوابشون نمی دیدن. ترسم از اینه. می ترسم احساس بشردوستانه و خالص شما تغییر ماهیت بده و تبدیل به شرم و خجالت جلوی مردم و خداتون بشه. عین «نوبل» و عین «گیوتین» ...
Setayesh
۸
خیلی‌ها فکر می کنن عشق با عقل منافات داره، اما من می گم این دو در کنار هم باعث سعادت واقعی می‌شن
🍁
۶
پس از عشق واژهٔ «شهادت» از قشنگ ترین واژه هاست.
IU
۶
صدایی در اعماق وجودش فریاد می زد: «بر آن چه گذشت، آن چه شکست، آن چه نشد ... حسرت نخور؛ زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمی شد ...»
سپیده
۵
- شما خوش تیپ هستید و خوش قیافه ... مطمئنم دوست دخترای زیادی اونجا داشتید. آرمان به شوخی گفت: - اونجا دختر زیاد داشت اما پسر هم زیاد بود! - خوب؟! - به خاطر همین دختر زیاد به ما نمی رسید!
Setayesh
۵
باید عاقلانه عاشق شد.
haniyeh
۵
«در بیکرانهٔ زندگی دو چیز افسونم کرد، رنگ آبی آسمان که می بینم و می دانم نیست و خدایی که نمی بینم و می دانم هست.»
haniyeh
۵
برای شنیدن کلام خدا و صدای خدا گاهی باید گوشِ سر رو با دست ها بپوشونیم و با گوش دل بشنویم ... باید به اعماق قلبمون رجوع کنیم ... باید شیرجه بزنیم در اعماق وجودمون ... باید در ناخودآگاه و فطرتمون غرق بشیم ...
سپیده
۴
خوب می‌خوام بدونم اسم دختری رو که رنگ زندگی رو برام عوض کرده و از اون یکنواختی و روزمرگی درآورده چیه؟ - ما هنوز ۲۴ ساعت نشده که باهم آشنا شدیم و کلماتی که بین ما رد و بدل شده کمتر از انگشتان دستامون بوده، چطور به این سرعت این همه اتفاق شگفت‌انگیز برای شما افتاده؟!
سپیده
۴
نیم‌رخ دخترک دل را در سینهٔ آرمان می‌لرزاند. روسری‌اش به طرز زیبایی به دور سر پیچیده شده بود. یک آن گردن کشیده و پوشیدهٔ دختر چرخی خورد و قرص کامل صورتش چون مهتاب بازتاب نور کرد.
Z.SH
۴
من از وقتی‌که خودمو شناختم با خودم کلنجار رفتم. از همون موقع هایی که از خودم می‌پرسیدم: چرا من به وجود اومدم؟ چرا زندگی می‌کنم؟ به کجا می رم؟ فکر می‌کردم زندگی بی هدفه. همه یه روز به دنیا می آن و یه روز هم از دنیا می رن. فکر می‌کردم مردن پایان همه چیزه؛ اما از وقتی خدا رو شناختم و به عظمتش پی بردم به خودم گفتم پشت همهٔ این آمدن و رفتنا باید هدفی باشه. ماها بیهوده خلق نشدیم. حتماً خداوند منظوری از این همه پدیده‌های ریزودرشت، از اتم گرفته تا سیارات و ستاره‌ها، داشته. پس نباید خودمو اسیر چیزهای پیش‌پاافتاده و سطحی بکنم. باید طوری زندگی کنم که در شأن یک انسان باشه. باید طوری باشم که روزبه‌روز بر دانشم و حکمت و معرفتم افزوده بشه. پس باید اول خودمو بهتر بشناسم و برای خودشناسی بهترین راه دوری از زرق‌وبرق دنیاست. - یعنی می خوای تارک دنیا بشی؟! - استغفرالله. من کی این حرفو زدم؟!
Setayesh
۴
می گن «بالاتر از سیاهی رنگی نیست» اما هست ...
Setayesh
۴
گاهی اونا رو زنده زنده تو آتیش می‌سوزوندن، گاهی اوقات دست و پای محکوم به اعدام رو به چهار اسب می‌بستن و با روندن اسب‌ها به سمت‌های مختلف، بدن اون بیچاره رو چهار شقه می‌کردن.
کــُـر تآتَه
۴
اما برای رسیدن به شیرینی باید تلخی ها رو چشید و برای داشتن راحتی از سختی گذشت. برای رسیدن به سرازیری باید سربالایی رو طی کرد.
کتاب دوست
۴
صدایی در اعماق وجودش فریاد می زد: «بر آن چه گذشت، آن چه شکست، آن چه نشد ... حسرت نخور؛ زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمی شد ...»
yeganeh
۴
برای رسیدن به شیرینی باید تلخی ها رو چشید و برای داشتن راحتی از سختی گذشت. برای رسیدن به سرازیری باید سربالایی رو طی کرد. همیشه اول سربالائیه، خس و خس کردنه، نفس نفس زدنه، عرق ریختنه، سختی کشیدنه، تحمل کردنه، صبرداشتنه ... بعد به قله رسیدن و سرازیر شدنه.
سپیده
۳
بی‌تفاوت به مردمی که شتابان این‌سو و آن‌سو می‌دویدند می‌نگریست که ناگاه چشمانش خیره به اندام دختری زیبا میخکوب شد.
Z.SH
۳
با علی گفتا یکی در رهگذار از چه باشد جامهٔ تو وصله دار؟! تو امیری و شهی و سروری از همه در رادمردی برتری کس ندیده ست ای جهانی را پناه جامهٔ صد وصله بر اندام شاه ای امیر تیزرأی تیزهوش جامه ای چون جامهٔ شاهان بپوش گفت صاحب جامه را بین، جامه چیست؟ دید باید در درون جامه کیست کار ما در راه حق کوشیدن است جامه زهد و ورع پوشیدن است زهد باشد زینت پرهیزکار زینت دنیا، به دنیا واگذار
Z.SH
۳
- بزرگی می گه: «در بیکرانهٔ زندگی دو چیز افسونم کرد، رنگ آبی آسمان که می بینم و می دانم نیست و خدایی که نمی بینم و می دانم هست.»
Z.SH
۳
ما می گیم «نورِ ماه»، اما در واقع ماه از خودش نوری نداره. این نور خورشیده که در شب از طریق ماه منعکس می شه. تأکید می کنم: «حقیقت اون چیزی نیست که ما می بینیم یا نمی بینیم. حقیقت اون چیزیه که وجود داره.» ما نباید به چشممون اعتماد کنیم. اینکه بگی من هرچی رو ببینم باور می کنم و هرچی که قابل دیدن نباشه وجود نداره، اشتباست. یه موقعی همه می دیدن که خورشید از شرق می آد بالا و به طرف غرب حرکت می کنه و اونجا غروب می کنه ... همه می گفتن خورشید حرکت می کنه و زمین ایستاده، زمین مرکز عالمه، چون خورشید و ماه در حال حرکت دور زمین دیده می شدن، اما دانشمندی مثل گالیله ثابت کرد که به این چشم ظاهربین نباید اعتماد کرد.
Setayesh
۳
بعضی از اوقات قبل از اعدام محکوم، مفاصلش رو قطع می‌کردن و در جراحاتش سرب گداخته می‌ریختن