پشت جعبهٔ بزرگی سنگر گرفتم و خط آتش بستم. دو نفر از برادران جلو رفتند. امیر ثامری گفت: «حالا تو برو.» اکثراً دو تا دو تا با هم میرفتند، اما من به تنهایی رفتم. از پشت جعبه درآمدم، دویدم جلو و خواستم پشت جعبه دیگری بروم و پناه بگیرم که دیدم یک نفر از روبهرو میدود و به سمت ما میآید. نگاه کردم دیدم برادرم علی است! نگاه او هم با من تلاقی کرد. ناگهان خشکش زد. فوری به خودم آمدم، باید از دستش فرار میکردم تا نایستد و نپرسد که آنجا چه کار میکنم و چرا آمدهام؟ سرم را پایین انداختم و با سرعت به راهم ادامه دادم! او هم سراغ کارش رفت! اصلاً با هم حرف نزدیم. احتمالاً او هم در موقعیتی بود که نمیتوانست دنبالم بیاید. نفس راحتی کشیدم. میترسیدم بگوید: «برگرد عقب» اما الحمدالله به خیر گذشت.