جملات زیبا از متن کتاب نیما یوشیج | طاقچه
تصویر جلد کتاب نیما یوشیج
off

کتاب نیما یوشیج

۴.۴(از ۴۷۵ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
نیما یوشیج
انتشارات: 
طاقچه
categoryدسته‌بندی: 
شعر نو، شعر معاصر
دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
maryam_z
۳۴۹
خانه ی من ،‌جنگل من ، کو، کجاست ؟.
وانیلِ تلخ
۱۷۱
کودکی کو ! شادمانی ها چه شد ؟
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۱۴۹
این چنین هرشادی و غم بگذرد جمله بگذشتند ، این هم بگذرد
کاربر ۶۸۴۲۲۷۱
۱۳۹
او نداند چیست این اوضاع شوم این مذاهب ، این سیاست ، وین رسوم او نداند هیچ وضع گفت و گو چون که حق را باشد اندر جست و جو
♡...Elahe...♡
۱۱۴
یاد باد آن روزگار دلگشا گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
تیناز
۱۰۰
می تراود مهتاب می درخشد شب تاب نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند.
Ali
۷۷
آدمی نزدیک خود را کی شناخت دور را بشناخت ، سوی او بتاخت
_echo_
۶۸
گم شد از من ، گم شدم از یاد او
ارغوان:)
۶۳
سخت دارم عزلت و اندوه دوست گرچه دانم دشمن سخت من اوست
{ آیه راد } کتاب نخوان همیشگی :)
۶۰
نور حق پیداست ،‌ لیکن خلق کور کور را چه سود پیش چشم نور ؟
Athena
۴۷
ای دریغا روزگار کودکی که نمی دیدم از این غم ها ، یکی فکر ساده ، درک کم ، اندوه کم شادمان با کودکان دم می زدم ای خوشا آن روزگاران ،‌ای خوشا یاد باد آن روزگار دلگشا گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
سکوتِ قبلِ فریاد
۴۷
قصه ام عشاق را دلخون کند عاقبت ، خواننده را مجنون کند
Ali
۴۴
زیر باران نواهایی که می گویند: « باد رنج ناروای خلق را پایان.» ( و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)
sachli
۴۴
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۴۳
سوختم در محنت و درد و خطر در میان آتشم آورده ای این چه کار است ، اینکه با من کرده ای ؟ چند داری جان من در بند ، چند ؟
:)
۳۸
ای دریغا روزگار کودکی که نمی دیدم از این غم ها ، یکی فکر ساده ، درک کم ، اندوه کم شادمان با کودکان دم می زدم ای خوشا آن روزگاران ،‌ای خوشا یاد باد آن روزگار دلگشا گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
کاربر ۲۸۹۶۲۸۹
۳۸
بی مروت یار من ، ای بی وفا بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟
پاستیل،،
۳۵
خانه ام ابری ست اما ابر بارانش گرفته ست.
فنچِ آبی
۳۳
دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
♡...Elahe...♡
۳۲
این چنین هرشادی و غم بگذرد جمله بگذشتند ، این هم بگذرد
سکوتِ قبلِ فریاد
۳۲
ای عشق ،‌امید ، آرزوها خسته نشوید در دل من
سانیا
۲۹
گفتمش : ای نازنین یار نکو همرها ،‌تو چه کسی ؟ آخر بگو کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشق
"Shfar"
۲۷
دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
پاستیل،،
۲۶
زندگانی چه هوسناک است، چه شیرین! چه برومندی دمی با زندگی آزاد بودن، خواستن بی ترس، حرف از خواستن بی ترس گفتن، شاد بودن! او به هنگامی که تا دشمن از او در بیم باشد ( آفریدگار شمشیری نخواهد بود چون) و به هنگامی که از هیچ آفریدگار شمشیری نمی ترسد، ز استغاثه های آنانی که در زنجیر زنگ آلوده ای را می دهد تعمیر... بر سر آن ساخته کاو راست در دست، می گذارد او ( آن آهنگر) دست مردم را به جای دست های خود.
:)
۲۵
می روم هر جا، به هر سو، کو به کو خود نمی دانم چه دارم جست و جو
Najmeh
۲۵
زخم دارد به نهان می خندد.
تیناز
۲۳
دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
Mahdieh
۲۳
من ندانم با که گویم شرح درد
pppp
۲۳
می تراود مهتاب می درخشد شب تاب مانده پای آبله از راه دراز بر دم دهکده مردی تنها کوله بارش بر دوش دست او بر در، می گوید با خود: غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند.
*Narges*
۲۲