
بریدههایی از کتاب نیما یوشیج
۴٫۴
(۴۳۳)
دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
maryam_z
خانه ی من ،جنگل من ، کو، کجاست ؟.
وانیلِ تلخ
کودکی کو ! شادمانی ها چه شد ؟
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
این چنین هرشادی و غم بگذرد
جمله بگذشتند ، این هم بگذرد
کاربر ۶۸۴۲۲۷۱
او نداند چیست این اوضاع شوم
این مذاهب ، این سیاست ، وین رسوم
او نداند هیچ وضع گفت و گو
چون که حق را باشد اندر جست و جو
♡...Elahe...♡
یاد باد آن روزگار دلگشا
گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان
خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
تیناز
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.
Ali
آدمی نزدیک خود را کی شناخت
دور را بشناخت ، سوی او بتاخت
_echo_
سخت دارم عزلت و اندوه دوست
گرچه دانم دشمن سخت من اوست
{ آیه راد } کتاب نخوان همیشگی :)
گم شد از من ، گم شدم از یاد او
ارغوان:)
نور حق پیداست ، لیکن خلق کور
کور را چه سود پیش چشم نور ؟
Athena
زیر باران نواهایی که می گویند:
« باد رنج ناروای خلق را پایان.»
( و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)
sachli
ای دریغا روزگار کودکی
که نمی دیدم از این غم ها ، یکی
فکر ساده ، درک کم ، اندوه کم
شادمان با کودکان دم می زدم
ای خوشا آن روزگاران ،ای خوشا
یاد باد آن روزگار دلگشا
گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان
خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
سکوتِ قبلِ فریاد
قصه ام عشاق را دلخون کند
عاقبت ، خواننده را مجنون کند
Ali
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
سوختم در محنت و درد و خطر
در میان آتشم آورده ای
این چه کار است ، اینکه با من کرده ای ؟
چند داری جان من در بند ، چند ؟
:)
ای دریغا روزگار کودکی
که نمی دیدم از این غم ها ، یکی
فکر ساده ، درک کم ، اندوه کم
شادمان با کودکان دم می زدم
ای خوشا آن روزگاران ،ای خوشا
یاد باد آن روزگار دلگشا
گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان
خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
کاربر ۲۸۹۶۲۸۹
بی مروت یار من ، ای بی وفا
بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟
پاستیل،،
دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
♡...Elahe...♡
این چنین هرشادی و غم بگذرد
جمله بگذشتند ، این هم بگذرد
سکوتِ قبلِ فریاد
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
فنچِ آبی
ای عشق ،امید ، آرزوها
خسته نشوید در دل من
سانیا
گفتمش : ای نازنین یار نکو
همرها ،تو چه کسی ؟ آخر بگو
کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشق
"Shfar"
زندگانی چه هوسناک است، چه شیرین!
چه برومندی دمی با زندگی آزاد بودن،
خواستن بی ترس، حرف از خواستن بی ترس گفتن، شاد بودن!
او به هنگامی که تا دشمن از او در بیم باشد
( آفریدگار شمشیری نخواهد بود چون)
و به هنگامی که از هیچ آفریدگار شمشیری نمی ترسد،
ز استغاثه های آنانی که در زنجیر زنگ آلوده ای را می دهد تعمیر...
بر سر آن ساخته کاو راست در دست،
می گذارد او ( آن آهنگر)
دست مردم را به جای دست های خود.
:)
دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
پاستیل،،
زخم دارد به نهان می خندد.
تیناز
دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
Mahdieh
زدن یا مژه بر مویی گره ها
به ناخن آهن تفته بریدن
ز روح فاسد پیران نادان
حجاب جهل ظلمانی دریدن
به گوش کر شده مدهوش گشته
صدای پای صوری را شنیدن
به چشم کور از راهی بسی دور
به خوبی پشه ی پرنده دیدن
юля
می روم هر جا، به هر سو، کو به کو
خود نمی دانم چه دارم جست و جو
Najmeh
من ندانم با که گویم شرح درد
pppp
حجم
۸۲٫۱ کیلوبایت
تعداد صفحهها
۱۶۲ صفحه
حجم
۸۲٫۱ کیلوبایت
تعداد صفحهها
۱۶۲ صفحه
قیمت:
رایگان