
maryam_z
۳۴۶
دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
وانیلِ تلخ
۱۷۰
خانه ی من ،جنگل من ، کو، کجاست ؟.
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۱۴۸
کودکی کو ! شادمانی ها چه شد ؟
کاربر ۶۸۴۲۲۷۱
۱۳۸
این چنین هرشادی و غم بگذرد
جمله بگذشتند ، این هم بگذرد
♡...Elahe...♡
۱۱۴
او نداند چیست این اوضاع شوم
این مذاهب ، این سیاست ، وین رسوم
او نداند هیچ وضع گفت و گو
چون که حق را باشد اندر جست و جو
تیناز
۱۰۰
یاد باد آن روزگار دلگشا
گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان
خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
Ali
۷۷
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.
_echo_
۶۷
آدمی نزدیک خود را کی شناخت
دور را بشناخت ، سوی او بتاخت
ارغوان:)
۶۲
گم شد از من ، گم شدم از یاد او
{ آیه راد } کتاب نخوان همیشگی :)
۵۸
سخت دارم عزلت و اندوه دوست
گرچه دانم دشمن سخت من اوست
Athena
۴۶
نور حق پیداست ، لیکن خلق کور
کور را چه سود پیش چشم نور ؟
سکوتِ قبلِ فریاد
۴۵
ای دریغا روزگار کودکی
که نمی دیدم از این غم ها ، یکی
فکر ساده ، درک کم ، اندوه کم
شادمان با کودکان دم می زدم
ای خوشا آن روزگاران ،ای خوشا
یاد باد آن روزگار دلگشا
گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان
خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
Ali
۴۴
قصه ام عشاق را دلخون کند
عاقبت ، خواننده را مجنون کند
sachli
۴۴
زیر باران نواهایی که می گویند:
« باد رنج ناروای خلق را پایان.»
( و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۴۳
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
:)
۳۸
سوختم در محنت و درد و خطر
در میان آتشم آورده ای
این چه کار است ، اینکه با من کرده ای ؟
چند داری جان من در بند ، چند ؟
کاربر ۲۸۹۶۲۸۹
۳۸
ای دریغا روزگار کودکی
که نمی دیدم از این غم ها ، یکی
فکر ساده ، درک کم ، اندوه کم
شادمان با کودکان دم می زدم
ای خوشا آن روزگاران ،ای خوشا
یاد باد آن روزگار دلگشا
گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان
خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
پاستیل،،
۳۵
بی مروت یار من ، ای بی وفا
بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟
فنچِ آبی
۳۳
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
♡...Elahe...♡
۳۲
دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
سکوتِ قبلِ فریاد
۳۲
این چنین هرشادی و غم بگذرد
جمله بگذشتند ، این هم بگذرد
سانیا
۲۹
ای عشق ،امید ، آرزوها
خسته نشوید در دل من
"Shfar"
۲۷
گفتمش : ای نازنین یار نکو
همرها ،تو چه کسی ؟ آخر بگو
کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشق
پاستیل،،
۲۶
دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
:)
۲۵
زندگانی چه هوسناک است، چه شیرین!
چه برومندی دمی با زندگی آزاد بودن،
خواستن بی ترس، حرف از خواستن بی ترس گفتن، شاد بودن!
او به هنگامی که تا دشمن از او در بیم باشد
( آفریدگار شمشیری نخواهد بود چون)
و به هنگامی که از هیچ آفریدگار شمشیری نمی ترسد،
ز استغاثه های آنانی که در زنجیر زنگ آلوده ای را می دهد تعمیر...
بر سر آن ساخته کاو راست در دست،
می گذارد او ( آن آهنگر)
دست مردم را به جای دست های خود.
Najmeh
۲۴
می روم هر جا، به هر سو، کو به کو
خود نمی دانم چه دارم جست و جو
تیناز
۲۳
زخم دارد به نهان می خندد.
Mahdieh
۲۳
دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
pppp
۲۳
من ندانم با که گویم شرح درد
*Narges*
۲۲
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.
