جملات زیبای کتاب عنصری | طاقچه
تصویر جلد کتاب عنصری

بریده‌هایی از کتاب عنصری

نویسنده:عنصری بلخی
انتشارات:طاقچه
دسته‌بندی:
امتیاز
۴.۱از ۵۳ رأی
۴٫۱
(۵۳)
گفتم صنما دلم ترا جویانست گفتا که لبم درد ترا درمانست
یك رهگذر
چنان باشد بر او عاشق جمالا که خوبی را ازو گیرد مثالا اگر خالی شد از شخصش کنارم خیالش کرد شخصم را خیالا بدی را از که رنج آید که خوبان بیارامند در ظلّ ظلالا من از بس حیلت چشمش ، بدانم که نرگس را چه در دست احتیالا
💜
شگفت باشد زنگار گون بی زنگار نه او ز خواب و ز بیداری آگهست و ازو روان مردم خفته است و بخت او بیدار شگفت لشکر چیپال بود و لشکر خان شگفت تر سپه و میر اوست لشکر بسیار
پردیس پاسدار
نگاری که بد طیلسان پرنیانش بزر از چه منسوج شد پرنیانش نگاری که نوروز کرد از درختان چرا باز بسترد باد خزانش
پردیس پاسدار
گفتم که چرا چو ابر خونبارانم گفت از پی آنکه چون گل خندانم گفتم که چرا بی تو چنین پژمانم گفت از پی آنکه تو تنی من جانم
her
چون مهره بروی تخته نردیم همه گاهی جمعیم و گاه فردیم همه سرگشتۀ چرخ لاجوردیم همه تا درنگرید درنوردیم همه
her
خاکرا فرحین عفو آموخت علم تو وقار حمله بشتابد چو رجس رجس نشکیبد ز حمد عزم و حلمت هر دو کو گویند بشتاب و بدار برد خواند از خصایل برتر و این هر دو راست
کاربر ۵۰۲۴۶۷۴
همه شهانرا گفتار و مر ترا کردار ز آرزو و ز آرایش ستایش تو همی بخاک و بسنگ اندر اوفتد گفتار خدایگانی جاوید را تو داری مهر بزرگواری و فرهنگ را تو بندی کار
پردیس پاسدار
نوروز فراز آمد و عیدش باثر بر نز یکدیگر و هر دو زده یک بدگر بر نوروز جهان پرور مانده ز دهاقین دهقان جهان دیده ش پرورده ببر بر آن زیور شاهانه که خورشید برو بست
پردیس پاسدار
سپهبد نصر با نصرت بکار کارزار اندر ز عزم و حزم با قوت بجبر و اختیار اندر چنان یاقوت پیوسته بدرّ شاهوار اندر
پردیس پاسدار
هنر گسترد جاهش را بقدر و اقتدار اندر خرد پرورد عرضش را بجاه و افتخار اندر ز بهر زایران باشد همی در انتظار اندر
پردیس پاسدار
پراکنده بر تختۀ بوستانش ندانم که زر را که داد این بضاعت که پر زعفران شد میان و کرانش نپاید بسی تا سیاهان دریا بپاشند کافور بر زعفرانش
پردیس پاسدار
تو گوئی همی غیب داند گمانش دو کوه ار بیاویزد از زه نیاید بموئی خم اندر دو خانۀ کمانش ولی را امل خیزد از کف رادش عدو را اجل خیزد از تیر دانش
پردیس پاسدار
ز خوبی او بنور اندر ز عشقش من بنار اندر چنان کو جادویی دارد بچشم پرخمار اندر دل من جادویی دارد بمدح شهریار اندر سپهبد نصر با نصرت بکار کارزار اندر ز عزم و حزم با قوت بجبر و اختیار اندر چنان یاقوت پیوسته بدرّ شاهوار اندر بیابد مخلص شعری به شعری بر شعار اندر
پردیس پاسدار
گفتم صنما دلم ترا جویانست گفتا که لبم درد ترا درمانست گفتم که همیشه از منت هجرانست گفتا که پری ز آدمی پنهانست
maryam
گفتم صنما پیشۀ تو ؟ گفت : ستم گفتم نگری بغمگنان ؟ گفتا : کم گفتم که بزر بوسه دهی ؟ گفت : دهم گفتم بجز از بوسه دهی ؟ گفت : نعم
her

حجم

۱۵۵٫۱ کیلوبایت

حجم

۱۵۵٫۱ کیلوبایت

قیمت:
رایگان