
٪۵۰
Travis
۸۹
خوب میدونم که شغلی مهمتر از بزرگکردن بچه وجود نداره، اما مسئله اینه که ازش قدردانی نمیشه.
javid
۴۹
خیلی از دعواها، ارزش جنگیدن ندارن
seza68
۳۶
باید از اینکه جاهای دیگه دنبال خوشبختی بگردم، دست بردارم.
seza68
۳۱
وقتی کسی رو نداری که روزتو باهاش سر کنی، احساس بدی بهت دست میده.
آبـــــان🍊
۲۵
حفرههای زندگی ابدیان، باید اونا رو دور خودت باز کنی، مثل ریشههای درخت که دورتادورش به هم چسبیدهن
seza68
۲۱
هیچوقت نفهمید شاید آدمی وجود داشته باشه که برا چیزی که نداره و هرگزم نخواهد داشت، ماتم بگیره.
찬열
۲۰
آفتاب تابان، آسمون بیابر. هیچکس کاری نمیکنه. کاری برا انجام نیست. زندگی اینجوریاس؛ اینطوری من تو لحظه زندگی میکنم. تابستونا که روزا خیلی بلنده اوضاع سختتر میشه؛ چون تاریکیِ شب کوتاهه.
Travis
۲۰
من اشتباهات و شکستهاش رو میبخشیدم، چون خودم بهاندازهی کافی خطاکار بودهم.
Irandokht
۱۵
یه وقتی من ارادهی قوییی داشتم؛ وقتی که میتونستم قبل از صبحونه ده کیلومتر بدوم و هفتهها رو با هزاروسیصد کالری در روز سر کنم. این یکی از چیزایی بود که تام رو عاشقِ من کرد. اون میگفت: «کلهشقِ من، قویِ من.» یادمه وقتی همهچی بههم ریخته بود، باهم یه بحثی داشتیم، اون با من بداخلاق شده بود. ازم پرسید: «ریچل چیکار کردی با خودت؟ از کِی تا حالا تو اینهمه ضعیف بودی؟»
من نمیدونستم. نمیدونستم کجا تحلیل رفتهم، یادم نمیاومد. فکر کنم در طول زمان تکهتکه از بین رفتم، ذرهبهذره، با زندگی، با زندگیکردن.
Travis
۱۴
تمام زندگیِ تام بر دروغ، کژاندیشی و فریبکاری بنا شده بود. اون حقایق نصفهنیمه (نصف، حقیقت و نصف، دروغ) میساخت تا اونو بهتر و قویتر و جذابتر از چیزی که بود، جلوه بده.
usofzadeh.ir
۱۲
زندگی یک پاراگراف نیست
farahani
۱۲
باید یاد بگیرم از دستدادن، گاهی بهتره.
Aysan
۱۱
آدم واقعاً نمیدونه... میدونه؟!
ریحون بنفش
۸
من هرگز به خوشبختیش غبطه نمیخورم، فقط آرزو میکنم این خوشبختی میتونست با من باشه.
Roya
۷
میشینم رو تخت، تلفن تو دستمه، قلبم مثل چکش میکوبه. میخوام روشنش کنم، هیچی نمیتونه جلومو بگیره که روشنش نکنم و با اینحال مطمئنم وقتی اینکار رو بکنم، از کارم پشیمون میشم، چون ممکنه چیز بدی از توش دربیاد. آدم نمیتونه یه موبایل یدکی رو تو کیف ورزشیش قایم کنه، مگه اینکه چیزی برا پنهانکردن داشته باشه.
peg
۷
لحظه چوبخطهای زندگی به من میگه همهچی خوبه و زندگی شیرینه و من هیچی نمیخوام و لحظهی بعد نمیتونم تحمل کنم. همهجا هستم، لیز میخورم و دوباره بلند میشم.
~Albertin~
۶
زندگی یه پاراگراف نیست و مرگ هم جملهی معترضه نیست.
faezehswifti
۴
شاید اگه من تمام این کارا رو میکردم، میرسیدم به جاییکه باید باشم و همیشه خوشحال بودم.
faezehswifti
۴
اگه فقط بتونم کشف کنم که چطور رو این خوشبختی تمرکز کنم، از لحظهم لذت میبرم، نه اینکه مدام راجعبه چیزی که بعدش قراره اتفاق بیفته سردرگم بمونم. اینجوری همهچی درست پیش میره.
faezehswifti
۴
شاید آدمی وجود داشته باشه که برا چیزی که نداره و هرگزم نخواهد داشت، ماتم بگیره.
farahani
۴
حفرههای زندگی ابدیان، باید اونا رو دور خودت باز کنی، مثل ریشههای درخت که دورتادورش به هم چسبیدهن. باید خودت کالبدت رو از توی رخنهها و درز و شکافها بیرون بکشی،
Hana
۴
خوب میدونم که شغلی مهمتر از بزرگکردن بچه وجود ندار
~Albertin~
۴
سِحر باطل شده، من بیدارم.
دردونه
۴
من نمیدونستم. نمیدونستم کجا تحلیل رفتهم، یادم نمیاومد. فکر کنم در طول زمان تکهتکه از بین رفتم، ذرهبهذره، با زندگی، با زندگیکردن.
melik
۴
چقدر درک آسیبپذیربودن ترسناکه.
مرضیه
۴
من هرگز به خوشبختیش غبطه نمیخورم، فقط آرزو میکنم این خوشبختی میتونست با من باشه.
فائزه قائمی
۴
قطار ساعت ۱۷:۵۶ دقیقه منو به شب رسوند.
Roya
۳
تمام زندگیِ تام بر دروغ، کژاندیشی و فریبکاری بنا شده بود. اون حقایق نصفهنیمه (نصف، حقیقت و نصف، دروغ) میساخت تا اونو بهتر و قویتر و جذابتر از چیزی که بود، جلوه بده. و من مشتریِ همهی اونا بودم، من برا اونا سقوط کردم. آنا هم همینطور. ما دوستش داشتیم. موندهم که ما میتونستیم نسخهی ضعیفتر، ناقصترو نازیباترش رو دوست داشته باشیم؟! فکر کنم من میتونستم. من اشتباهات و شکستهاش رو میبخشیدم، چون خودم بهاندازهی کافی خطاکار بودهم.
faezehswifti
۳
زندگی یه پاراگراف نیست و مرگ هم جملهی معترضه نیست.
~Albertin~
۳
زندگی یک پاراگراف نیست.