جملات زیبا از متن کتاب شیخ بهایی | طاقچه
تصویر جلد کتاب شیخ بهایی
off

کتاب شیخ بهایی

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۱۰۹ رأی)
چڪاوڪ [deranggah@]
۹۴
آن حرف که از دلت غمی بگشاید در صحبت دل شکستگان می‌باید هر شیشه که بشکند، ندارد قیمت جز شیشهٔ دل که قیمتش افزاید
.
۵۹
نان و حلوا چیست؟ جاه و مال تو باغ و راغ و حشمت و اقبال تو نان و حلوا چیست؟ این طول امل وین غرور نفس و علم بی‌عمل نان و حلوا چیست؟ گوید با تو فاش این همه سعی تو از بهر معاش نان و حلوا چیست؟ فرزند و زنت اوفتاده همچو غل در گردنت
.
۵۰
یکچند، در این مدرسه‌ها گردیدم از اهل کمال، نکته‌ها پرسیدم یک مسله‌ای که بوی عشق آید از آن در عمر خود، از مدرسی نشنیدم
چڪاوڪ [deranggah@]
۴۲
خانهٔ دل ما را از کرم، عمارت کن! پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی
.
۴۱
زاهد نکند گنه، که قهاری تو ما غرق گناهیم، که غفاری تو او قهارت خواند و ما غفارت آیا به کدام نام، خوش داری تو؟
چڪاوڪ [deranggah@]
۳۷
تن، خانهٔ عنکبوت و دل، بال و پر است
.
۳۵
دیدی که بهائی چو غم از سر وا کرد از مدرسه رفت و دیر را مائوا کرد مجموع کتابهای علم درسی از هم بدرید و کاغذ حلوا کرد
hosein
۳۲
ما غرق گناهیم، که غفاری تو
S
۲۹
زین جهان تا آن جهان بسیار نیست در میان، جز یک نفس در کار نیست تا به چند ای شاهباز پر فتوح باز مانی دور، از اقلیم روح؟ حیف باشد از تو، ای صاحب هنر! کاندرین ویرانه ریزی بال و پر تا به کی ای هدهد شهر سبا در غریبی مانده باشی، بسته پا؟ جهد کن! این بند از پا باز کن بر فراز لامکان پرواز کن تا به کی در چاه طبعی سرنگون؟ یوسفی، یوسف، بیا از چه برون تا عزیز مصر ربانی شوی وا رهی از جسم و روحانی شوی
"Shfar"
۲۵
کوتاه شد از صحبت مردم، پایم
.
۲۰
عید، هرکس را ز یار خویش، چشم عیدی است چشم ما پر اشک حسرت، دل پر از نومیدی است
.
۱۸
عید، هرکس را ز یار خویش، چشم عیدی است چشم ما پر اشک حسرت، دل پر از نومیدی است
.
۱۷
ای در طلب علوم، در مدرسه چند؟ تحصیل اصول و حکمت و فلسفه چند؟ هر چیز بجز ذکر خدا وسوسه است شرمی ز خدا بدار، این وسوسه چند؟
میرزا
۱۶
مالی که ز تو کس نستاند، علم است حرزی که تو را به حق رساند، علم است جز علم طلب مکن تو اندر عالم چیزی که تو را ز غم رهاند، علم است
.
۱۵
افسوس که عمر خود تباهی کردیم صد قافلهٔ گناه، راهی کردیم در دفتر ما نماند یک نکته سفید از بس به شب و روز سیاهی کردیم
.
۱۵
دل درد و بلای عشقش افزون خواهد او دیدهٔ دل همیشه در خون خواهد وین طرفه که این ز آن «بحل» می‌طلبد و آن در پی آنکه عذر او چون خواهد
♡...Elahe...♡
۱۴
شیرین سخنی که از لبش جان می‌ریخت کفرش ز سر زلف پریشان می‌ریخت گر شیخ به کفر زلف او پی بردی خاک سیهی بر سر ایمان می‌ریخت
.
۱۴
یکچند، در این مدرسه‌ها گردیدم از اهل کمال، نکته‌ها پرسیدم یک مسله‌ای که بوی عشق آید از آن در عمر خود، از مدرسی نشنیدم
.
۱۴
ای چرخ که با مردم نادان یاری هر لحظه بر اهل فضل، غم می‌باری پیوسته ز تو، بر دل من بار غمیست گویا که ز اهل دانشم پنداری
usofzadeh.ir
۱۳
زاهد نکند گنه، که قهاری تو ما غرق گناهیم، که غفاری تو او قهارت خواند و ما غفارت آیا به کدام نام، خوش داری تو؟
امیری حسین
۱۳
یکی دیوانه‌ای را گفت: بشمار برای من، همه دیوانگان را جوابش داد: کاین کاریست مشکل شمارم، خواهی ار فرزانگان را
.
۱۱
ما با می و مینا، سر تقوی داریم دنیا طلبیم و میل عقبی داریم کی دنیی ودین به یکدگر جمع شوند این است که نه دین و نه دنیا داریم
A.A
۱۱
یکی دیوانه‌ای را گفت: بشمار برای من، همه دیوانگان را جوابش داد: کاین کاریست مشکل شمارم، خواهی ار فرزانگان را
میرزا
۱۰
پیوسته دلم ز جور خویشان، ریش است وین جور و جفای خلق، از حد بیش است بیگانه به بیگانه، ندارد کاری خویش است که در پی شکست خویش است
چڪاوڪ [deranggah@]
۹
سؤال علاج، از طبیبان دین کن توسل به ارواح آن طیبین کن
.
۹
افسوس که عمر خود تباهی کردیم صد قافلهٔ گناه، راهی کردیم در دفتر ما نماند یک نکته سفید از بس به شب و روز سیاهی کردیم
.
۹
ای هست وجود تو،ز یک قطره منی معلوم نمی‌شود که تو چند منی تا چند منی ز خود که: کو همچو منی؟ نیکو نبود منی، ز یک قطره منی
A.A
۹
یکچند، در این مدرسه‌ها گردیدم از اهل کمال، نکته‌ها پرسیدم یک مسله‌ای که بوی عشق آید از آن در عمر خود، از مدرسی نشنیدم
usofzadeh.ir
۸
مالی که ز تو کس نستاند، علم است حرزی که تو را به حق رساند، علم است جز علم طلب مکن تو اندر عالم چیزی که تو را ز غم رهاند، علم است
usofzadeh.ir
۸
سینه، گر خالی ز معشوقی بود سینه نبود، کهنه صندوقی بود