
بریدههایی از کتاب سیمین بهبهانی
۴٫۲
(۱۰۴)
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی ، چه بد بختی
helya.B
هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی
بی نام تو، وطن نیز، نام و نشان ندارد
پاستیل،،
زنی را میشناسم من
که در یک گوشهٔ خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
i_ihash
روزی آید که دلم هیچ تمنا نکند
setare:|
زندگی مُرد و از صدا افتاد
faezeh
چرا رفتی، چرا؟- من بی قرارم
بیسیمچی
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
setare:|
می خواستم حکایت خود بازگو کنم
افسوس! گریه آمد و راه گلو گرفت
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
تا زنده هستم زنده هستم، تا زنده بر انصار بیداد
با اسبی از توفان و تندر ، با نیزه یی از شعر و فریاد
هر چند در میدان نبودم ، با دیو و دد جنگ آزمودم
بس قصه کز میدان سرودم ، زانجا که باروت است و پولاد
melik
روی این چهرهٔ ناشاد غمین
چهره یی شاد و فریبنده زنم
farzanepoursoleiman
او که می گفت: «دوستت دارم»
وانیلِ تلخ
یارب مرا یاری بده، تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم، زجرش دهم، خوارش کنم، زارش کنم
گنگ خواب دیده
پیر می شوی ؟ چه بهتر ، زود می رسی به مقصد
setare:|
بده آن قوطی سرخاب مرا
تا زنم رنگ به بی رنگی ِ خویش
farzanepoursoleiman
مرا تنها رها کن با خیالت
m. s
چه کنم؟ دل به که بندم؟ به کجا روی کنم؟
بازگو، ای به کنار دگری خفتهٔ من!
مهسا محجوبی
چرا رفتی، چرا؟- من بی قرارم
به سر، سودای آغوش تو دارم
نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟
ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟
محمد
دوباره یک روز روشنا، سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ میزنم، ز آبی آسمان خویش
مریم
بیا بیا که به سر ، باز هم هوای تو دارم
به سر هوای تو دارم ، به دل وفای تو دارم
faezeh
فردا گل امید بروید باز
در قلب دردمند شما ، دانم
گیرم درخت رنگ خزان گیرد
تا ریشه هست ، ساقه نمی میرد
سما
گر بگویم که به جان آمدم از دوری ی ِ دوست
خود محال است، که بی دوست مرا جانی نیست...
Mahya
مباد عمر درین آرزو تباه کنم
که بی رقیب به رویت دمی نگاه کنم
تو دور از منی ای نازنین من ، بگذار
به یاد چشم تو این نامه را سیاه کنم
نیم چو پرتو مهتاب تا نخوانده ،شبی
به کنج خوابگهت جست و جوی راه کنم
ز عمر ، صحبت اهل دلی ست حاصل من
درین محاسبه حاشا که اشتباه کنم
به غیر دوست که نازش به عالمی ارزد
نیاز پیش کسی گر برم ، گناه کنم
helya.B
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
setare:|
چه مرگ ها آزموده ام ، ولی- شگفتا- نمرده ام
maryam
راز اندوه ِ مرا از من آزرده چه پرسی
خون مَیفْشان ز دلم گر سر آزار نداری
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
روزی آید که دلم هیچ تمنا نکند
faezeh
بگذار که چون نالهٔ مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بمیرم
B-vafa
دیده فروبست و آرمید بیا
شراب نور به رگ های شب دوید بیا
ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت
گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا
شهاب ِ یاد تو در آسمان خاطر من
پیاپی از همه سو خطّ زر کشید بیا
ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
ز غصّه زنگ من و رنگ شب پرید بیا
به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار
بهوش باش که هنگام آن رسید بیا
به گام های کسان می برم گمان که تویی
دلم ز سینه برون شد ز بس تپید بیا
معجزهیِ سپاسگزاری.
منم آن گلبن ِ آزرده از آسیب پاییزی
که توفان ِ جدایی در تن لرزانم آویزد
Mahya
ز بعد قرن ها ، گیتی هنر کرد
که اینسان قهرمانانی با هنر زاد
B-vafa
حجم
۰
حجم
۰