جملات زیبای کتاب سلمان ساوجی | طاقچه
تصویر جلد کتاب سلمان ساوجی
off

کتاب سلمان ساوجی

نوع کتاب
۴.۸ امتیاز(از ۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
سلمان ساوجی
انتشارات: 
طاقچه
آهو
۱۸
من آن نیم که به تیغ از تو روی برتابم جفای دوست، کمند محبت است و ارادت
Narges
۱۱
چیست یاران، چاره غمهای بی‌پایان ما؟
Narges
۱۰
نظری نیست، به حال منت ای ماه، چرا؟ سایه برداشت ز من مهر تو ناگاه چرا؟ روشن است این که مرا، آینه عمر، تویی در تو آهم نکند، هیچ اثر، آه چرا؟ گر منم دور ز روی تو، دل من با توست نیستی هیچ، ز حال دلم آگاه چرا؟
بیسیمچی
۸
با باد، دلم گفت که بادا بادا با یار بگو و هر چه بادا بادا کآن کس که مرا ز صحبتت کرد جدا شب با غم و رنج روز بادا بادا
احمدرضا باقری
۴
دیوانه چو بنشیند، با مست بود غوغا
Mina
۳
صنما مرده آنم که تو جانم باشی
آهو
۲
وعده‌ای داد، به امروز، مرا باز امروز، به فردا انداخت
آهو
۲
من کعبه و بتخانه نمی‌دانم و دانم کانجا که تویی، کعبه ارباب دل، آنجاست
لیلیومِ عشقِ کتاب
۲
نظری نیست، به حال منت ای ماه، چرا؟ سایه برداشت ز من مهر تو ناگاه چرا؟ روشن است این که مرا، آینه عمر، تویی در تو آهم نکند، هیچ اثر، آه چرا؟
کاربر ۵۵۰۶۶۳۴
۱
جوابش داد و گفت: «ای یار همدرد مشو گرم و مکوب این آهن سرد دم گرمت مرا این آتش افروخت به چربی زبان قندیل دل سوخت مرا منع تو افزون می کند شوق وزین تلخی زیادم می شود ذوق دل عاشق ملامت بر نتابد رخ از تیر ملامت بر نتابد
ننه قمر
۰
نقدی که تو می‌خواهی، در کوی مسلمانی من یافته‌ام سلمان؟ در میکده ترسا
آهو
۰
نظری نیست، به حال منت ای ماه، چرا؟ سایه برداشت ز من مهر تو ناگاه چرا؟ روشن است این که مرا، آینه عمر، تویی در تو آهم نکند، هیچ اثر، آه چرا؟ گر منم دور ز روی تو، دل من با توست نیستی هیچ، ز حال دلم آگاه چرا؟
آهو
۰
نیک‌خواه توام و روی تو، دلخواه من است
آهو
۰
چو ذره مضطربم، سایه بر سر اندازم دمی قرار ده، آشوب و اضطرابم را
آهو
۰
در قید چه داری به ستم؟ صید رها کن او خود، به کمند تو در آید، به ارادت
آهو
۰
چگونه چشم تو مست است و زلفت، آشفته چنان به روی تو آشفته‌ام به بوی تو مست ندانم آنکه خبر هست از منت، یا نیست که نیستم خبر، از هر چه در دو عالم هست
آهو
۰
با سر زلف تو سودای من، امروزی نیست
kazhal
۰
ای که روی تو، بهشت دل و جان است مرا! ای که وصل تو مراد دل و جان است، مرا! چون مراد دل و جانم، تویی از هردو جهان از تو دل برنکنم، تا دل و جان است مرا
kazhal
۰
ماه تابان را شبی نسبت، به رویت، کرده‌ام سالها شد، تا خجالت دارم، از روی شما
آهو
۰
ز کفر زلف تو، دل ره نمی‌برد بیرون که راه پر خم و پیچ و محله تاریک است