جملات زیبا از متن کتاب رضی‌الدین آرتیمانی | طاقچه
تصویر جلد کتاب رضی‌الدین آرتیمانی
off

کتاب رضی‌الدین آرتیمانی

نوع کتاب
۴.۴ امتیاز(از ۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
رضی‌الدین آرتیمانی
انتشارات: 
طاقچه
rezvan
۳۲
بهارم را تماشا کن نگارا
Mithrandir
۲۶
کنم از شام تا سحر فریاد کس بدادم نـــمیرسد صد داد
Mithrandir
۱۷
اندیشه کجا رسد به کنهش
িមተєကє .నមժមተ
۸
الهی به مستان میخانه‌ات بعقل آفرینان دیوانه‌ات به دردی کش لجهٔ کبریا که آمد به شأنش فرود انّما به درّی که عرش است او را صدف به ساقی کوثر، به شاه نجف به نور دل صبح خیزان عشق ز شادی به انده گریزان عشق به رندان سر مست آگاه دل که هرگز نرفتند جز راه دل به انده‌پرستان بی پا و سر به شادی فروشان بی شور و شر
Mithrandir
۶
هزار نوح نسازد علاج طوفانم گر اختیار گذارم به دیدهٔ خونبار
Mithrandir
۶
من از عقیدهٔ خود بر نمیتوانم گشت نصیروار هلاکم کنند اگر صدر بار
Mithrandir
۶
صبح عشق است ساقیا بر خیز روز عیش است مطربا بردار تا بر آریم بانگ نوشانوش تا برقصیم جمله صوفی‌وار همه شوریم، ما کجا و شکیب همه سوزیم ما کجا و شرار همه شوقیم، ما کجا و سکون غرق عشقیم، ما کجا و کنار بی‌حضوریم ما کجا و شراب ناصبوریم، ما کجا و قرار
Mithrandir
۶
مرگ بهتر که صحبت بی‌دوست گور خوشتر که خلوت بی‌یار
Mithrandir
۶
مرگ تو مبارک باد
marzieh
۵
برونها سفید و درونها سیاه فغان از چنین زندگی آه، آه همه سر برون کرده از جیب هم هنرمند گردیده در عیب هم خروشیم بر هم چو شیر و پلنگ همه آشتیهای بدتر ز جنگ
Mithrandir
۴
پر مزن جز در آستانهٔ عشق سر مزن جز در آستانهٔ یار
Mithrandir
۳
سر به بالین چون نهد آنرا که دردی در دلست خواب شیرین چون کند آن را که شوری در سر است
Mithrandir
۲
میرزا محمد رضی معروف به میررضی آرتیمانی از شاعران و عارفان مشهور زمان صفویه است که در نیمه دوم قرن دهم هجری قمری در روستای آرتیمان از توابع تویسرکان به دنیا آمد. در ایام جوانی به همدان عزیمت و در آنجا مشغول تحصیل شد و در سلک شاگردان میرمرشد بروجردی درآمد. میررضی به علت شایستگی وافری که داشت زود مورد توجه شاه عباس صفوی قرار گرفت و در جمع منشیان و میرزایان شاه در آمد و به همین دلیل بود که داماد خاندان بزرگ صفوی شد. او در سال ۱۰۳۷ هجری قمری دیده از جهان فرو بست. او را در محل خانقاهش در تویسرکان به خاک سپردند.
Mithrandir
۲
بنگر که بهم چگونه میجوشند آن آتش لعل و آب حیوان را بنشین که ز کفر و دین بر‌آورده سودای تو کافر و مسلمان را الماس بریز بر سر زخمم خالی مکن از نمک نمکدان را آن به که ز شکوه لب فرو بندیم بر هم بزنیم زور دیوان را
Mithrandir
۲
کم فرصتی ار نباشد از آهی بر باد دهیم خاک کیوان را از ما بطلب هر آنچه میخواهی در فقر کن امتحان فقیران را
Mithrandir
۲
خون شد دل پاره پارهٔ ما
Mithrandir
۲
ز قرب غیر مگوئید با من مهجور حدیث مرگ مخوانید بر سر بیمار
Hosna
۲
سرم سودا دلم پروا ندارد صباحم شب، شبم فردا ندارد دلم در هیچ جا الفت نگیرد سرم با هیچکس سودا ندارد
tasnim
۲
ای ماه اگر به او تو مانندی او هیچ بتو چرا نمیـــمٰاند
hoseini.pr
۲
بهارت دلا کس ندانست چون شد بهر حال دریاب فصل خزان را
Mithrandir
۱
زمانه کیست مر او را کمینه فرمانبر سپهر چیست مر او را کمینه خدمتکار
Mithrandir
۱
محنت شهر را امانت‌دار غصه دهر را ضمان گیرم
کاربر ۲۰۲۰۴۵۹
۱
مردیم و ز کس وفا ندیدیم دل از همه زان گرفت ما را هر دوست که در جهان گرفتیم دشمن به از آن گرفت ما را هر چند که راستیم چون تیر او همچو کمان گرفت ما را گفتیم که بشکنیم توبه ماه رمضان گرفت ما را یا رب به زبان چه رانده بودیم کاتش به زبان گرفت ما را
Mithrandir
۰
پارسائی راست ناید، یار ما آسوده باش حقه بازی دیگر و شمشیربازی دیگر است
maryamn75
۰
به دردسر نمیارزد جهان هیچ سر ما خود ندارد هیچ از آن درد
ابوالفضل
۰
کسی که در رهش از پا و سر خبردار است نه عاشق است که در بند کفش و دستار است
sadraa
۰
شوری نه‌چنان گرفت ما را کز دست توان گرفت ما را ما هیچ گرفته‌ایم از او او هیچ از آن گرفت ما را
کاربر ۹۹۱۵۹۲
۰
زهی طروات حسن و کمال نور و صفا که از جمال تو بیناست چشم نابینا کدام خوب علم گشت در جهان به وفا تو از مقولهٔ خوبان عالمی حاشا بهار عشق دل از دیده مبتلا گردید هر آن وفا که توبینی بلاست بر سر ما زدوده‌اند حریفان ز دل غم کم و بیش بریده‌اند زبان غازیان ز چون و چرا اگر تو مرد رهی در طریق عشق رضی رَهی ز میکده نزدیک‌تر مدان به خدا
ننه قمر
۰
سر به بالین چون نهد آنرا که دردی در دلست خواب شیرین چون کند آن را که شوری در سر است هفت کشور گشتم و درمان دردم کس نکرد یا رب این درمان دردم در کدامین کشور است
کاربر ۱۰۶۰۹۲۸۵
۰
صوفی بیا که کعبهٔ مقصود در دلست حاجی به هرزه راه بیابان گرفته است یا رب کجا رویم که در زیر آسمٰان هر جا که میرویم چو زندان گرفته است نتوان گشودنش به نسیم ریاض جلد آندل که در فراق عزیزان گرفته است کافر چنین مبٰاد ندانم رضی تو را دود دل کدام مسلمان گرفته است