
شَفَق؛
۳۱
خوش خوش خرامان میروی، ای شاه خوبان تا کجا
شمعی و پنهان میروی پروانه جویان تا کجا؟
Mithrandir
۲۹
شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری
هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان
ایوان مدائن را آیینهٔ عبرت دان
Mithrandir
۲۶
او چه داند که چیست حالت عشق
که بر او عشق، تیر غم نزده است
hayka~
۲۴
هیچ اگر سایه پذیرد منم آن سایهٔ هیچ
که مرا نام نه در دفتر اشیا شنوند
آهو
۱۸
به زبان چرب جانا بنواز جان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو
به کران برد زمانه غم بیکران ما را
Mithrandir
۱۷
دل گرسنه درآمد بر خوان کائنات
چون شبهی بدید برون رفت ناشتا
Juror #8
۱۵
هر مائدهای که دستساز فلک است
یا بینمک است یا سراسر نمک است
Juror #8
۱۵
آنگاه که بود، ناخوشیها خوش بود
و امروز که او نیست خوشیها خوش نیست
Mithrandir
۱۴
گوئی که نگون کرده است ایوان فلکوش را
حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان
Mithrandir
۱۰
من ز من چو سایه و آیات من گرد زمین
آفتاب آسا رود منزل به منزل جا به جا
Mithrandir
۹
دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست
از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست
Mithrandir
۹
خوی او از خامکاری کم نکرد
سینهٔ من سوخت چشمش نم نکرد
Mithrandir
۹
امروز جهان بستد و ما را غم این نیست
ما را غم آن است که فردا چه ستاند
Mithrandir
۸
شام و سحر هست رصددار عمر
زین دو رصد خط امان کس نیافت
Mithrandir
۸
این پرده کاسمان جلال آستان اوست
ابری است کافتاب شرف در عنان اوست
این ابر بین که معتکف اوست آفتاب
وین آفتاب کابر کرم سایبان اوست
Mithrandir
۷
در هوای چمن ای مرغ گرفتار منال
شب دراز است دمی در قفس و دام بخسب
Mithrandir
۷
لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد
حسن تو یک شعله زد، سوختهای درگرفت
Mithrandir
۷
دل روی مراد از آن ندیده است
کز اهل دلی نشان ندیده است
دل هر دو جهان سه باره پیمود
یک اهل در این میان ندیده است
باران
۶
بهار عام شکفت و بهار خاص رسید
دو نوبهار کز آن عقل و طبع یافت نوا
Mithrandir
۶
در عشق تو عافیت حرام است
آن را که نه عشق پخت خام است
Mithrandir
۶
ذره نماید آفتاب ار به جمال تو رسد
عین کمال خسته باد ار به کمال تو رسد
Mithrandir
۶
حق میکند ندا که به ما ره دراز نیست
از مال لام بفکن و باقی شناس ما
Mithrandir
۶
ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما
بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان
Juror #8
۶
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه صفتان زشت خو را نکشند
گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز
مردار بود هر آنکه او را نکشند
Mithrandir
۵
خرمگس برخوان گیتی صف زده است
یک مگس را انگبین جستیم نیست
گفتی از گیتی وفا جویم، مجوی
کز تو و او ما همین جستیم نیست
Mithrandir
۵
به که نالم که اندر نسل آدم
بدیدم آدمی خویی نمانده است
Mithrandir
۵
عشق تو چون درآید شور از جهان برآید
دلها در آتش افتد دود از میان برآید
در آرزوی رویت بر آستان کویت
هر دم هزار فریاد از عاشقان برآید
تا تو سر اندر آری صد راز سر برآری
تا تو ببر درآئی صد دل ز جان برآید
Mithrandir
۵
اشک آن طایفه طوفان دگر گشت ولیک
عشق نوح است که اندیشهٔ طوفان نبرد
Juror #8
۵
ای دوست غم تو سربه سر سوخت مرا
چون شمع به بزم درد افروخت مرا
من گریه و سوز دل نمیدانستم
استاد تغافل تو آموخت مرا
باران
۴
شکسته دل تر از آن ساغر بلورینم
که در میانهٔ خارا کنی ز دست رها