جملات زیبا از متن کتاب خاقانی | طاقچه
تصویر جلد کتاب خاقانی
off

کتاب خاقانی

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۲۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
خاقانی شروانی
انتشارات: 
طاقچه
شَفَق؛
۳۱
خوش خوش خرامان می‌روی، ای شاه خوبان تا کجا شمعی و پنهان می‌روی پروانه جویان تا کجا؟
Mithrandir
۲۹
شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان ایوان مدائن را آیینهٔ عبرت دان
Mithrandir
۲۶
او چه داند که چیست حالت عشق که بر او عشق، تیر غم نزده است
hayka~
۲۵
هیچ اگر سایه پذیرد منم آن سایهٔ هیچ که مرا نام نه در دفتر اشیا شنوند
Juror #8
۱۹
ای مایهٔ شادمانی آخر ز درت رفتیم و غمت به یادگاری بردیم
آهو
۱۸
به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو به کران برد زمانه غم بی‌کران ما را
Mithrandir
۱۷
دل گرسنه درآمد بر خوان کائنات چون شبهی بدید برون رفت ناشتا
Juror #8
۱۶
هر مائده‌ای که دست‌ساز فلک است یا بی‌نمک است یا سراسر نمک است
Juror #8
۱۵
آنگاه که بود، ناخوشی‌ها خوش بود و امروز که او نیست خوشی‌ها خوش نیست
Mithrandir
۱۴
گوئی که نگون کرده است ایوان فلک‌وش را حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان
Mithrandir
۱۰
دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست
Mithrandir
۱۰
خوی او از خام‌کاری کم نکرد سینهٔ من سوخت چشمش نم نکرد
Mithrandir
۱۰
امروز جهان بستد و ما را غم این نیست ما را غم آن است که فردا چه ستاند
Mithrandir
۱۰
من ز من چو سایه و آیات من گرد زمین آفتاب آسا رود منزل به منزل جا به جا
Juror #8
۱۰
سوزی که در آسمان نگنجد دارم وان ناله که در دهان نگنجد دارم گفتی ز جهان چه غصه داری آخر آن غصه که در جهان نگنجد دارم
Mithrandir
۸
شام و سحر هست رصددار عمر زین دو رصد خط امان کس نیافت
Mithrandir
۸
این پرده کاسمان جلال آستان اوست ابری است کافتاب شرف در عنان اوست این ابر بین که معتکف اوست آفتاب وین آفتاب کابر کرم سایبان اوست
Mithrandir
۷
در هوای چمن ای مرغ گرفتار منال شب دراز است دمی در قفس و دام بخسب
Mithrandir
۷
لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کرد حسن تو یک شعله زد، سوخته‌ای درگرفت
Mithrandir
۷
دل روی مراد از آن ندیده است کز اهل دلی نشان ندیده است دل هر دو جهان سه باره پیمود یک اهل در این میان ندیده است
Juror #8
۷
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند روبه صفتان زشت خو را نکشند گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز مردار بود هر آنکه او را نکشند
Juror #8
۷
برخیز که خفتنت بسی خواهد بود
باران
۶
بهار عام شکفت و بهار خاص رسید دو نوبهار کز آن عقل و طبع یافت نوا
Mithrandir
۶
به که نالم که اندر نسل آدم بدیدم آدمی خویی نمانده است
Mithrandir
۶
در عشق تو عافیت حرام است آن را که نه عشق پخت خام است
Mithrandir
۶
ذره نماید آفتاب ار به جمال تو رسد عین کمال خسته باد ار به کمال تو رسد
Mithrandir
۶
حق می‌کند ندا که به ما ره دراز نیست از مال لام بفکن و باقی شناس ما
Mithrandir
۶
ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما بر قصر ستم‌کاران تا خود چه رسد خذلان
Juror #8
۶
ای دوست غم تو سربه سر سوخت مرا چون شمع به بزم درد افروخت مرا من گریه و سوز دل نمی‌دانستم استاد تغافل تو آموخت مرا
باران
۵
شکسته دل تر از آن ساغر بلورینم که در میانهٔ خارا کنی ز دست رها