
Amir
۲۵
از معاشرتِ کسان دلخسته بودم و از دوری دوستان دلشکسته که از شهر برون شدم. شنیدم در خرابهای لعبتی با شوخپسری همیگفت: «تو من را به چه خاطر خواهی؟ به خاطر زلف و رخ و عارض و آغوش؟» پسر گفت: «نه، محض سجایای اخلاقی و تفکرات ژرف عرفانیات و تألیفاتی چون فیه ما فیه و فرانسوی در سفر و مقالاتی که به فصلنامهٔ سمرقند اندر نشر دادی و کراماتی از قبیل راه رفتن بر آب و طیالطریق و تلاشهایی که در زمینهٔ بهبود حقوق بشر در میانمار و شرق دور داشتی و نقش ارزندهات در از بین بردن گروههای تجارت کودکان در افریقا و کشف واکسن مالاریا و نقش مؤثرت در احیای جنگلهای آمازون و موفقیت در کاهش دمای هوای کرهٔ زمین و ممانعت از آب شدن یخهای قطبین و به پاسداشت کرامت انسانی و حقوق شهروندی میخواهمت.»
مبینا
۱۷
«شرح احوال مُلک و ملت ما
از دو حالت قدم برون ننهاد
یا که بیداد بعدِ آشوبی
یا که آشوب بعدِ استبداد»
مبینا
۸
ای که از اقبال خوش سلطان شدی
تا که سلطانی به ریش ما بخند
هر چه خواهی کن، ولیکن آخرش
پشتسر سیفون بکش در را ببند
رنگین کمان
۷
بنز و پورشه به چشم مردم سیر
کمتر از یک پراید ارزان است
آنکه را دستگاه و قوت نیست
اوج لذت چراغ پیکان است
مبینا
۶
بینوا باید که اندر زیر دار
شُل کند لذت بَرَد از روزگار
ahmad
۶
هر که دست از جان بشوید، دهان بگشاید و ناگفتهها بگوید.
ahmad
۶
«ما سنتی و اُمّل و گاگول و خرفتایم
جنسی که بدادیم دگر پس نگرفتیم»
farnaz Puresmaili
۵
سرخی سیلیات به صورت من
برطرف میشود به ساعاتی
با تو میماند آنچه بر من رفت
تا چشی تلخی مکافاتی
fahime
۵
کسی کو کم خورَد یا کم بخواهد
ته صف جای او باشد همیشه
خوراک کم اگر شرط بزرگیست
همیشه خر بُود سلطان بیشه
مهشید
۴
«شرح احوال مُلک و ملت ما
از دو حالت قدم برون ننهاد
یا که بیداد بعدِ آشوبی
یا که آشوب بعدِ استبداد»
ahmad
۴
دروغی مصلحتآمیز به از راستی فتنهانگیز.
مبینا
۳
تلطف بر عفونت کی توان کرد
که کارش جز به آتش برنیاید
همیشه پاسخ دشنام مشت است
نود را پاسخی جز صد نباید
مبینا
۳
مرسدس بنز با ژیان گفتا
سرعتم هر که دید او تب کرد
پس بهسرعت برفت و آخر کار
این به ره ماند و آن یکی چپ کرد
بهنام
۳
«آرنولد بیا ببین که لولم
با استالونه برو تو کولم»
|قافیه باران|
۳
گفتهاند هر که دست از جان بشوید، دهان بگشاید و ناگفتهها بگوید.
بینوا باید که اندر زیر دار
شُل کند لذت بَرَد از روزگار
|قافیه باران|
۳
صوفی چو تو را سخن بهنرمی گوید
از زور کمش نگیر این را بدبخت
آن روی سگش نیار بالا زنهار
چاقو که نه تیز، میبرد گردن سخت
|قافیه باران|
۳
بسا آن کس که کارش کِشت مین است
گذارش روز بعدی زان زمین است
نبیند ماورای بینیاش را
هر آن کو چشم دل نزدیکبین است
|قافیه باران|
۳
آوردهاند که نوشیروان عادل را در شکارگاهی صید کباب کردند و نمک نبود. یکی از حاضران کامنت ول داد: «حاکم با نمک خودشان کباب را بخورند.» نوشیروان روانهٔ کارگزینیاش کرد تا تسویه کند و گفت: «برو و خدای را شاکر باش که اگر هر کسِ دیگر بود تا الان میداد از چرمت کیف زنانه درست کنند.»
farnaz Puresmaili
۳
نگاهی عنبر اندر پشکل در من افکند
مبینا
۳
«به آن کاری زبان را میدوانند
که خود خواهند و از آن ناتواناند»
رنگین کمان
۳
شنیدم در خرابهای لعبتی با شوخپسری همیگفت: «تو من را به چه خاطر خواهی؟ به خاطر زلف و رخ و عارض و آغوش؟» پسر گفت: «نه، محض سجایای اخلاقی و تفکرات ژرف عرفانیات و تألیفاتی چون فیه ما فیه و فرانسوی در سفر و مقالاتی که به فصلنامهٔ سمرقند اندر نشر دادی و کراماتی از قبیل راه رفتن بر آب و طیالطریق و تلاشهایی که در زمینهٔ بهبود حقوق بشر در میانمار و شرق دور داشتی و نقش ارزندهات در از بین بردن گروههای تجارت کودکان در افریقا و کشف واکسن مالاریا و نقش مؤثرت در احیای جنگلهای آمازون و موفقیت در کاهش دمای هوای کرهٔ زمین و ممانعت از آب شدن یخهای قطبین و به پاسداشت کرامت انسانی و حقوق شهروندی میخواهمت.»
مبینا
۲
معرف چو ضخیم باشد، تلاش دشمن عقیم باشد.
بهنام
۲
ز بیخوبُن کودن بود و پروردگار در خلقت او پلهٔ اضطراری رهایی از حماقت تعبیه نکرده بود.
farnaz Puresmaili
۲
«مملکت خودم است، اختیارش را دارم. میخواهید بخواهید نمیخواهید بخواهید.»
fahime
۲
درویشی به مناجات درمیگفت: «یا رب بر بدان رحمت آر که اُلرِدی بر نیکان رحمت کردهای و بداقبالان را نظر کن که خوشاقبالان فقط مانده مرا بخورند. هر چه خواهند کنند و باز از آسمان برایشان میبارد که گر رحمتت به مثال ابر بارنده باشد، خوشاقبالان بندرانزلی و درویشان کویر لوتاند.»
کاربر ۱۴۴۳۷۰۱
۲
یکی دیگر داشت برای نامزدش آخرین نامه را مینوشت و میکوشید با زاویهای گریه کند که قطرات اشک بر نامه بیفتد تا تأثیر بیشتری بر مخاطب گذارد.
کاربر ۱۴۴۳۷۰۱
۲
صوتی چنان مهیب و نوایی چنان گران
مسجد به لطف او شده بازار مسگران
مبینا
۲
سرخی سیلیات به صورت من
برطرف میشود به ساعاتی
با تو میماند آنچه بر من رفت
تا چشی تلخی مکافاتی
عبدالوهاب
۲
حکایت ۲۲
از معاشرتِ کسان دلخسته بودم و از دوری دوستان دلشکسته که از شهر برون شدم. شنیدم در خرابهای لعبتی با شوخپسری همیگفت: «تو من را به چه خاطر خواهی؟ به خاطر زلف و رخ و عارض و آغوش؟» پسر گفت: «نه، محض سجایای اخلاقی و تفکرات ژرف عرفانیات و تألیفاتی چون فیه ما فیه و فرانسوی در سفر و مقالاتی که به فصلنامهٔ سمرقند اندر نشر دادی و کراماتی از قبیل راه رفتن بر آب و طیالطریق و تلاشهایی که در زمینهٔ بهبود حقوق بشر در میانمار و شرق دور داشتی و نقش ارزندهات در از بین بردن گروههای تجارت کودکان در افریقا و کشف واکسن مالاریا و نقش مؤثرت در احیای جنگلهای آمازون و موفقیت در کاهش دمای هوای کرهٔ زمین و ممانعت از آب شدن یخهای قطبین و به پاسداشت کرامت انسانی و حقوق شهروندی میخواهمت.»
بسی پرسش که در بطنش جواب است
که شرحش بیش از این دور از صواب است
مهشید
۲
کسی کو کم خورَد یا کم بخواهد
ته صف جای او باشد همیشه
خوراک کم اگر شرط بزرگیست
همیشه خر بُود سلطان بیشه