این دروازه تا آن دروازهٔ شهر
نه مرد پیدا میشود نه نامرد
این بیولوژی من است که میگوید دوستت دارم
و تو با عصبهای گردنت
سر تکان میدهی و میخندی.
kamrang
ضامن باغ را کشیدهام
و تاببازی بچهها ترکشی از انفجار است.
من میروم
چیزی که در بطن مادر جا گذاشتم
بردارم و بیایم.
جایی نروید، آمدم.
humanize.raz@g
از پی اینهمه سردوانی
چه دیدم که خضر ندیده باشد؟
Mahta
کودکی یکماهه، لج کرده شیر نمیخورد
مردگی را بهانه آورده
و جمع کرده اشکهایی آنقدر
که نهنگی سفید در اقیانوس آرام
از آب سر درآورد و به آب رفت
Mahta
چند دقیقه مانده به بیگاه با بادها عکس گرفتیم،
با شرمگاهِ درخت در برگها
و راهبهای قفلشده بر دریا؛
کوچه، کشالهای سریع بود
که نَفَس را چگالی شب میکرد
مینشاند روبهروی پوستری دهاندریده
و ترکهای دیوار در انتظار کسی
با بتنهایی از بشارت (چنین باد!)
و بالاخره پدرم که میگفت پدرت هستم (و حق هم داشت)
کلاه را که برداشت، زیرش واقعاً هیچ نبود
و پیش از همه مادرم به خنده درآمد.
این وضعیت هر ماه اتفاق میافتد
humanize.raz@g
فرض کنید که سهسالهاید
و از شما میخواهند استعفا دهید،
میدهید.
و میگویند: انابه آورید از رنگ چشمها،
میآورید.
و در ادامه: کج شوید،
میشوید.
و ناگهان بادی سهمگین میوزد
که آدم را شبیهتر میکند به آدم.
میدانی چهقدر پایان برای آن آغاز ننوشتند؟
و چهقدر آغاز...
humanize.raz@g