چند دقیقه مانده به بیگاه با بادها عکس گرفتیم،
با شرمگاهِ درخت در برگها
و راهبهای قفلشده بر دریا؛
کوچه، کشالهای سریع بود
که نَفَس را چگالی شب میکرد
مینشاند روبهروی پوستری دهاندریده
و ترکهای دیوار در انتظار کسی
با بتنهایی از بشارت (چنین باد!)
و بالاخره پدرم که میگفت پدرت هستم (و حق هم داشت)
کلاه را که برداشت، زیرش واقعاً هیچ نبود
و پیش از همه مادرم به خنده درآمد.
این وضعیت هر ماه اتفاق میافتد