جملات زیبای کتاب مجموعه داستان جشن از ما بهترون | طاقچه
تصویر جلد کتاب مجموعه داستان جشن از ما بهترونsubscriptionAvailable

کتاب مجموعه داستان جشن از ما بهترون

پنجمین جشنواره داستان انقلاب (نوجوانان)

نوع کتاب
۵.۰ امتیاز(از ۱ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
محمد
۰
من که از هیچی نمی‌ترسم، آخرش می‌خواهند چکارم کنند! آخرش مثل آقا معلم سربه‌نیستم می‌کنند دیگر. به قول آقا معلم: کسی باید باشد که کشته شود تا بقیه زنده بمانند و خوب زندگی کنند. من هم با همین دمپایی‌هایم می‌روم توی تشییع جنازهٔ آقا معلم، فریاد هم می‌زنم: «معلم شهیدم، شهادتت مبارک»، ببینم آن‌ها چه غلطی می‌خواهند بکنند.
محمد
۰
پتوی پلنگی علی را می‌کشید روی سرش و چشم‌هایش را می‌بست. پس می‌خوابید و تمام وقتی که می‌خوابید خواب او را می‌دید. او را سوار دوچرخه، سوار ماشین، سوار ماشین ساواک، او را در هر سن و سالی، بچه بزرگ و پیر، روی پله، اتاق، آشپزخانه و پایگاه... پس او می‌خوابید، چون دلش برای علی تنگ می‌شد. واقعاً فکر می‌کرد که دوباره با او زندگی می‌کند. توی خواب باز هم او را بو می‌کرد.