جملات زیبای کتاب هلالی جغتایی | طاقچه
تصویر جلد کتاب هلالی جغتایی
off

کتاب هلالی جغتایی

نوع کتاب
۴.۷ امتیاز(از ۱۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
هلالی جغتایی
انتشارات: 
طاقچه
بیسیمچی
۶۴
به کویت آمدیم و آرزوی ما نشد حاصل ز کویت می‌رویم اینک، هزاران آرزو با ما
بیسیمچی
۳۹
ماه من عیدست و شهری را نظر بر روی توست
بیسیمچی
۳۷
آن روز که تعلیم تو می‌کرد معلم بر لوح تو ننوشت مگر حرف وفا را؟
بیسیمچی
۳۳
جای آن‌ست که شاهان ز تو شرمنده شوند سلطنت را بگذارند و تو را بنده شوند گر به خاک قدمت سجده میسر گردد سرفرازان جهان جمله سرافگنده شوند بر سر خاک شهیدان اگر افتد گذرت کشته و مرده، همه از قدمت زنده شوند
بیسیمچی
۲۶
دیدار تو نیک و همه کس طالب دیدار تو یوسف مصری و همه شهر خریدار سودای تو دارند همه بر سر بازار بازار تو را هست خریداری بسیار من صبر کنم تا که خریدار نماند
مردابِ نیلوفر
۲۶
آن بلایی که ز اندیشهٔ آن می‌مردم عاقبت پیش من عاقبت‌اندیش آمد
مردابِ نیلوفر
۲۳
گه‌گهم خوانی و گویی که چه حالست تو را؟ حال من حال سگان، این چه سوال است تو را؟ می‌کنم یاد تو و می‌روم از حال به حال من به این حال و نپرسی که: چه حالست تو را؟
S
۲۰
ظاهر نکنم پیش رقیبان الم دل با مردم بی‌غم نتوان گفت غم دل
marzi77
۱۴
سعی کردم که شود یار ز اغیار جدا آن نشد عاقبت و من شدم از یار جدا از من امروز جدا می‌شود آن یار عزیز همچو جانی که شود از تن بیمار جدا
S
۱۴
از بتان چو در آتشم شب و روز روز حشرم بدین گناه مسوز مهوشانم چو سوختند به ناز ز آفتاب قیامتم مگداز بس بود این که سوختم یک بار «و قنا ربنا عذاب النار»
sama
۱۳
گفتم چو بیایی غم خود با تو کنم شرح اما چه کنم؟ طاقت گفتار ندارم
mfgol
۱۱
خواهی که ز هر سو نظری سوی تو باشد زنهار! مرنجان دل صاحب‌نظری را
Juror #8
۱۱
روزگاری شد که از فکر جهان در محنتم یا رب! آن روزی که بودم از جهان فارغ کجاست؟
Juror #8
۱۰
ای که می‌پرسی ز من کان ماه را منزل کجاست؟ منزل او در دل‌ست، اما ندانم دل کجاست
ponio
۹
دشمن جانی و از جان دوست‌تر دارم تو را
Fatemeh Abdi ☁️
۹
مه من، به جلوه‌گاهی که تو را شنودم آن‌جا جگرم ز غصه خون شد، که چرا نبودم آن‌جا؟
آیه
۸
ای نور خدا در نظر از روی تو ما را بگذار که در روی تو ببینیم خدا را تا نکهت جان‌بخش تو همراه صبا شد خاصیت عیسی‌ست دم باد صبا را هر چند که در راه تو خوبان همه خاکند حیف است که بر خاک نهی آن کف پا را
مردابِ نیلوفر
۸
چو آن مه یار اغیار است گرد او مگرد ای دل چرا پروانه باید شد برای شمع محفل‌ها؟
Juror #8
۸
بی روی توام هست ملالی که مپرس
Juror #8
۷
ما عاشقیم و بی سر و سامان و می‌پرست قانع به هر چه باشد و فارغ ز هر چه هست
هادی محمودی
۶
من وبیداری و شبها و شب تا روز یا رب‌ها نبیند هیچ کس در خواب، یارب! این‌چنین شب‌ها
سپیده دم اندیشه
۶
سعی کردم که شود یار ز اغیار جدا آن نشد عاقبت و من شدم از یار جدا
sama
۶
مرا ز گریه مکن منع، ساعتی بگذار که زار زار بگریم، که عاشق زارم
Juror #8
۶
کمال فضل به تحصیل عاشقی‌ست، خوش آن دم که در مطالعهٔ صفحهٔ جمال تو باشم
Juror #8
۶
نمی‌آیم برون از بیم رسوایی، که می‌ترسم مرا در پیش مردم گریهٔ بی‌اختیار آید
Juror #8
۶
بس که سودای تو دارم غم خود نیست مرا گر ازین پیش غمی بود کنون آن هم نیست
چڪاوڪ
۵
آرزومند توام، بنمای روی خویش را ور نه، از جانم برون کن ارزوی خویش را
marzi77
۵
ترک یاری کردی و من همچنان یارم تو را دشمن جانی و از جان دوست‌تر دارم تو را گر به صد خار جفا آزرده‌سازی خاطرم خاطر نازک به برگ گل نیازارم تو را
marzi77
۵
جان خوشست، اما نمی‌خواهم که: جان گویم تو را خواهم از جان خوش‌تری باشد، که آن گویم تو را من چه گویم که آنچنان باشد که حد حسن توست؟ هم تو خود فرما که: چونی، تا چنان گویم تو را
هادی محمودی
۵
این همه بیگانگی با آشنایان بس نبود؟ کاشنای خویش کردی مردم بیگانه را